عشق را فراموش کن...
چهقدر خوب است
که صبح بيدار شوی
به تنهايی
و مجبور نباشی به کسی بگويی
دوستاش داری
وقتی دوستاش نداری
ديگر.
«ريچارد براتيگان»
گاهی برای کنار زدن بختک افتاده بر سینهات، باید از خیلی چیزها بگذری. پشت شکسته شدن بغضهای کهنه، آرامش و سبکی نیست همیشه؛ وقتی میشکنند، تازه آوار میشوند روی سر تو و چیزهایی که زمانی دوستشان داشتهای و آنقدر خراب میکنند و خراب میکنند و تلخی و شوری را روی صورتات حک میکنند که دیگر هیچ چیز نتواند مثل روز اولاش شود.
چه میشود کرد، بعضی داستانها، این طور تمام میشوند... چه میشود کرد...
پینوشت: عنوان، تکهایست از یکی دیگر از شعرهای براتیگان.
« صفحهي بعدي | صفحهي قبلي »
لينکده
- سنگی با نام همهی دخترهای آبان 53
هزارکتاب
- آموزش داستاننویسی به سبک فرهاد جعفری
گفتمگفت
- قصههایی قدیمی در ساحتی مدرن
دربارهی پرسه زیر درختان تاغ- شاهرخ گیوا
- با «فرهیختگان»، یکی دو ساعت بعد از اعلام نتایج جایزهی بنیاد گلشیری
حرفهای حامد اسماعیلیون، پیمان اسماعیلی و من
- هراس از جشن سادهی تولد
یادداشتی خواندنی از پوریا عالمی


![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)