« هی...تو که رفته‌ای | صفحه اصلی | ... »

تو بگو بازی، من می‌گویم...

پنجشنبه ۷ شهریور ۱۳۸۷

قیاس شده است عادت هر روزم، فرقی هم نمی‌کند کجا و چگونه، گیر افتاده در صف پمپ بنزین یا وحشت‌زده و عصبی از جهنم یک فروشگاه زنجیره‌ای، نشسته پشت میز و خیره به کارهای ناتمام شرکت یا سرگردان در راهروهای یک بیمارستان درجه یک خصوصی.
همه چیز خوب است، خوب است همه چیز، مشکل از من است فقط که کارم شده امتیاز دادن به آدم‌ها و موقعیت‌ها وفضاها و تن دادن به این بازی احمقانه که آدم‌ها و فضاها و موقعیت‌های «جایی دیگر» چه امتیازی می‌آورند. تقصیر من است که به نداشته‌های اینجایم نگاه می‌کنم و می‌گذارم‌شان کنار داشته‌هایم در جایی دیگر و گم می‌شوم میان «شاید» و «اگر» و «اما»...