« Sometimes... | صفحهی اصلی | اورکا...اورکا...! »
با خودت چه کار کردی مرد...

خسرو شکیبایی مرد، تمام شد، دیگر نیست. خودمان را گول میزنیم که چه؟ آخر چرا هیچکس نمیفهمد که خاطرهی آدمها به هیچکاری نمیآید، که این خاطرات لعنتی کپی برابر اصل نمیشوند، جای خالی آدمها را پر نمیکنند، حرف نمیزنند، گریه نمیکنند، از پلههای سن خانهی سینما یا تالار وحدت بالا نمیروند، صدایشان یگانه نیست و وقتی سرزده از راه میرسند وادارمان نمیکنند که زمزمه کنیم « با خودت چه کار میکنی مرد که اینقدر تکیده شدهای؟»
خسرو شکیبایی رفت، تکرار هم نمیشود، باقی همه لاطائلات است و بس...
لينکده
- شما هم کتاب گرفتار دارید؟
حسن محمودی- روزنامهی فرهیختگان
- هر صدای ادبی یک دنیای منحصر به فرد است.
داوود غفارزادگان
- هشت کتاب در دور نهایی جایزهی هفتاقلیم
مهر
- تا هر لحظه هوس کردم عاشقت باشم
ازدواج- شعری از مجتبا پورمحسن
- بازی کردن با آبروی یک صنف فرهنگی
کاوه فولادی نسب

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)