سايتها
هفتان
گنجور
بازنگار
اعتماد
سینما
عکاسی
کارگزاران
جن و پری
بنياد گلشيری
وبلاگها
{سیب گاززده }
{هفتها }
{عامهپسند }
{عروسک کوکی}
{ناتور }
{یک پزشک }
{بازتاب نفس صبحدمان }
{از پشت یکسوم}
{فلش }
{آقای اوف }
{مریم مومنی }
{زن روزهای ابری }
{لحظه }
{دورترها}
{خسرو نقیبی }
{تجربههای آزاد }
{رمزآشوب }
{صفحهی سیزده }
{This is me }
{یک پنجره }
خواب بزرگ
منصور نصیری
پاگرد
سهروزپیش
مامهر
زننوشت
مریم گلی
ورطه
آوا و لحظههایش
محسن آزرم
اگنس
فروغ
خسوف
اسنپشات
اتاق پسر
غلاف تمام فلزی
طلوعی تا فردا
Neverland
لولیان
امیرمهدی حقیقت
خشموهیاهو
بر ید باد صبا
مهناز میناوند
دژاوو
از زندگی
حسن محمودی
Miss Anonymous
Powered by
BlogRolling
« خوابهای همیشه... | صفحه اصلی | خانهتکانی »
مرگبازی منتشر میشود
بالاخره تمام شد و بعد از هشت ماه انتظار، با حذف چند جمله و کلمه، مجوز مجموعه داستان «مرگبازی» صادر شد. حالا تا این چند ماه بگذرد و نشر چشمه مجموعه را منتشر و پخش کند، «رفقا» میتوانند خوشحال باشند و در انتظار سور، «دوستان» و «غریبهها» میتوانند دستگاههای پنبهزنیشان را از انبار بیرون بیاورند و روغنکاریشان کنند، آنها که با اینجا و صاحبش مشکل شخصی دارند یا از واکنشهای احساسی، رفتار و شخصیت من خوششان نمیآید هم می توانند منتظر بمانند و دندان تیز کنند. تا اطلاع ثانوی حال من خوب است و همین برایم کافی است...
پینوشت: سید خوابگرد نوشته که انشاءالله یادت نرود. سید جان، تا اینجایش را خواسته و پیش برده، از اینجا به بعدش را هم «انشاءالله» پیش میبرد.
لينکده
- آدم مگر چندبار عاشق میشود؟
علیرضا معتمدی
- مصائب پاگرد
یادداشت من در حاشیهی رمان پاگرد- خوابگرد
- حاشيهی غيرسياسي بر بازنشستگي استادان
حرفه؛ خبرنگار
- خدا نیاورد روزی را که یک ناکس بخواهد درمهریزسینما بزند.
امام جمعهی مهریز
- خینه یا خانه؟ گینه یا گونه؟ مسأله، فعلاً، همین است...
در حاشیهی مجموعه داستان «یک درخت، یک صخره، یک ابر» و ترجمهاش- محسن آزرم
- به خروجی ما توجه کنید.
گفتوگویی خواندنی با مجید حمیدزاده

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)
نظرها
مبارک باشه! پس من منتظرم دیگه...
پدرام: ببخشید، شما...؟! :)
مریم مهتدی | July 12, 2008 6:12 PM
تبریک!
پدرام: ممنون!
شیدا | July 12, 2008 6:28 PM
یک عااالمه تبریک :)
پدرام: ممنون از لطفتون... :)
لحظه | July 12, 2008 6:34 PM
انشالله که کارت به دادگاه می کشه...
پدرام: تعجب میکنم از آدمهایی که خیال میکنند باهوشاند اما...
نگران نباشید، کتاب مشکلی ندارد که کارش به دادگاه بکشد آقای «هومن.ر»! نمیدانم دردتان از چیست و ریشهی این همه تنفر کجاست، اما یا آی.پی خودتان را عوض کنید و مدام با یک آی.پی اینجا سر نزنید، یا با همان آی.پیای که برای من کامنت میگذارید در وبلاگ دوستان نزدیک من کامنت نگذارید، یا دست از این بازیهای مسخره بردارید. اگر تا امروز سکوت کردهام و جواب درافشانیهایتان در این چند ماه راه ندادهام و کامنتهایتان را پابلیش نکردهام فقط به این دلیل بوده که فکر میکردم ارزشش را ندارید. اما اگر میخواهید این بازی را ادامه دهید حرفی نیست، برای امثال شما همیشه یک راهکار قانونی وجود دارد.
آدرس ای-میل و هر دو وبلاگتان هم اینجا محفوظ است، اگر هدفتان ابراز وجود است با منتشر کردنشان میتوانم کمکتان کنم.
Anonymous | July 12, 2008 7:07 PM
چرا تا چند ماه دیگه! اصلا همین که کتاب مجوز گرفته بهترین دلیل برای زیراب زنیاه! (((:
***
خیلی خیلی تبریک میگم؛ موفق باشی.
پدرام: شاید حق با تو باشه :)
علی | July 12, 2008 7:28 PM
چه تصادف جالبي. گفتم بيايم اينجا بپرسم "از كتاب چه خبر آقاي ناتور؟ " حالا سورش كه نه، ولي خوشحاليش به ما رسيد. منتظريم.
پدرام: لطف دارید، ممنونم:)
نفيسه موسوي | July 12, 2008 7:49 PM
مبارک است پدرامجان؛
منتظرم ببینم چه کردهای.
پدرام: ممنونم محسن عزیز...
مُحسن آزرم | July 12, 2008 7:55 PM
مباركه. حالا وسط خوشحالی تان، اینهمه تلخ شدید كه چی بشه؟ حیف نیست؟
پدرام: مرسی...حیف که هست، اما تلخ نیستم. فقط خواستم به یاد بعضیها بیاورم که این دنیای مجازی آنقدرها هم بی در و پیکر نیست.
مرضیه | July 12, 2008 8:06 PM
چه خووب ... براتون خوشحال شدم و این که واقعا بی صبرانه منتظرم اون داستانی که باعث آشناییمون شد رو کامل بخونم با کاغذهای واقعی ... هومم... بوی کاغذ یه چیز دیگه است.
پدرام: اوهوم...ممنونم از لطفتون.
مریم | July 12, 2008 8:36 PM
تبریک، و آرزوی موفقیت!
پدرام: قربانت دوست نادیده.
ولگرد | July 12, 2008 9:01 PM
گفتی چند ماه دیگه؟
پدرام: چیزی نگفتم :)
معین | July 12, 2008 9:24 PM
به به مبارکه پدرام جان چه خبر خوبی در این روزهای خبرهای تلخ و گاهی هم بی خبری... واقعن تبریک می گم بهت!
پدرام: مرسی خانم رسپینای عزیز
رها رسپینا | July 12, 2008 9:43 PM
مبارکانه ی بسیار/باشد که مرگ بازی، آغاز بازی های بزرگ زندگی ات باشد :)
پدرام: این رو هستم بد فرم :)
لیلی | July 12, 2008 10:10 PM
مبارکه. خداروشکر. ایشالا کتابهای بعدی.
پدرام: ممنون مجتبای عزیز
مجتبا | July 12, 2008 11:06 PM
هااااا... گفتی به حامیان معنوی کی سور می دی؟
امضا: یک ناشناس با آی پی مشخص!
پدرام: حامیان معنوی ارزش شان خیلی بیش تر از سور است! :)
Anonymous | July 12, 2008 11:54 PM
واقعا خوشحال شدم ، از آخرین پست مستقیمی که راجع به این موضوع نوشتی و همگی گفتند صبر داشته باش و به زودی می شه و اینا خیلی نگذشته ...
با آرزوی موفقیت های بعدی ، بسیار تبریک می گم
پدرام: مرسی غزال عزیز
غزال | July 12, 2008 11:55 PM
یعنی پنبهی شما هنوز نزده مونده در این روزگار وانفسا؟ پس آشنای وبلاگی به چه دردی میخوره!؟ همین الان به آقای کیائیان زنگ میزنم. تا ایشان نوبت را جلو بیاندازد بنده هم بروم کمانم را تیز(!) کنم.شما کار را تمام شده فرض بفرما!
...
سور که دادید یا گرفتید جای ما را هم خالی بفرمایید. :-)
پدرام: :)
آشپزباشی | July 13, 2008 12:44 AM
خوبه، هنوزم یه روزایی هستن که با خبر خوش شروع بشن... حسابی تبریک.
پدرام: لطف داری...
الهام | July 13, 2008 9:24 AM
سلام
از شنیدن این خبر خیلی خوشحالم تا باشه از این خبرها امیدوارم به زودی منتشر شود.
پدرام: من هم امیدوارم، ممنونم.
کوروش | July 13, 2008 12:48 PM
آقا جان تبریک.
انشاالله زندگی بازی تونو بخونیم.
پدرام: مخلصیم :)
پیمان هوشمندزاده | July 13, 2008 2:01 PM
بسیار بسیار خوشحالیم.
پدرام: مرسی لیلی...
لیلی نیکونظر | July 13, 2008 6:09 PM
وای خداجون شاطرعباس
پدرام: توجه داشته باشید که ما فقط همکاریم! :)
Anonymous | July 13, 2008 11:20 PM
آقا تبریک. حالا ما دندونامونو با چی تیز کنیم؟ سوهان بهتره یا چاقو تیز کن؟ :))
محسن | July 13, 2008 11:37 PM
آقا شرمنده من فکر می کنم اسمم انگلیسی تایپ شد قبل پابلیش درستش کن لطفا. محسن
محسن | July 13, 2008 11:38 PM
من هم منتظرم بخونمش.تبريک.
پدرام: ممنون رفیق.
فرزاد | July 14, 2008 5:40 PM
آقا یکی مثل من ناشناس با آیپی مشخص حرف از شاطر عباس زد!خواستم بگم بهت هم نزدیکه... پس چرا معطلمون میکنی؟
پدرام: پشتک وارو زدنهای شما در این وبلاگ را ارج مینهیم و عاجزانه از شما درخواست میکنم دندان بر جگر بگذارید! :)
Anonymous | July 14, 2008 9:21 PM
دست و سوت و خوشحالي!
پدرام : :)
پرستو | July 15, 2008 1:33 AM
بعد از چند روز بی خبری و کلی اتفاقات بد وقتی توی لینک های صفحه ی سیزده چشمم به این خبر افتاد کلی خوشحال شدم...
تبریک فراوان...
پدرام: ممنونم مسعود عزیز.
مسعود | July 15, 2008 11:50 AM
هرچند که ازت حسابی دلخورم بیمعرفت، ولی دلیل نمیشه نگم چقدر برات خوشحالم و ذوقزده؛ که میدونم اون کتاب چقدر برات مهمه...
پدرام: حدس زدم که دلخور شدهای، ولی به حساب بیمعرفتی نگذار و مطمئن باش که بهت دروغ نگفتهام. خوب نبودم این چند وقت و هنوز هم خیلی روبهراه نیستم. مثل همیشه تو لطف کن و ببخش...
خسرو | July 16, 2008 5:17 PM
دوست عزیز خیلی مایلم شما منو لینک کنین
دهاتی | July 17, 2008 8:54 PM
هیچ چیز بهتر از این نیست که تا چند وقته دیگه یک کتاب به خونم می یاد...برای شما خوشحالم.
صبا | July 19, 2008 1:31 AM
سلام:) من تازه این خبرو خوندم...خیلی خیلی مبارک باشه:)
سورنا | August 1, 2008 2:33 AM