« فقط بگو... | صفحه‌ی اصلی | مرگ‌بازی منتشر می‌شود »

خواب‌‌های همیشه...

July 10, 2008

نظرگاه عینی است. خودم را می‌بینم که توی جنگل‌ سرگردانم، از چیزی نمی‌ترسم، گم هم نشده‌ام، فقط سرگردانم. پای یکی از درخت‌های بلند، گل بزرگی است با برگ‌های پهن که گل‌برگ‌هایش را جمع کرده و شبیه یک طالبی بزرگ صورتی شده است. کنارش زانو می‌زنم و صورتم را نزدیک می‌برم. گل‌برگ‌هایش ناگهان باز می‌شوند و چیزهایی شبیه شعله‌های آتش از درون گل به صورتم پرتاب می‌شود. صورتم آتش می‌گیرد، مثل سر و گردنم، اما نه دردی در کار است، نه سوزشی، نه داد و فریادی و نه ترسی. صورتم را با دست‌هایم می‌پوشانم و زانو می‌زنم. زمین می‌لرزد، کوه‌ها و صخره‌ها یکی یکی در افق منفجر می‌شوند و جنگل آتش می‌گیرد. بی‌هوش می‌شوم...
چشم‌هایم را که باز می‌کنم، راوی اول شخص شده است و دوربین نشسته پشت چشم‌هایم. تنها، وسط یک بیایان‌ام، بی‌پستی و بلندی، بی خار و حتی درختی خشکیده. خورشید درست بالای سرم است اما نه گرما آزارم می‌دهد نه تشنگی و خستگی. از سمت چپ صدایی می‌آید. سر که بر می‌گردانم کسی را می‌بینم سوار بر اسب، با جماعتی به دنبالش، همگی سفیدپوش. وقتی به من می‌رسند می‌ایستند و چند لحظه‌ای به من نگاه می‌کنند، قبل از آنکه بخواهند دوباره حرکت کنند یا حرفی بزنند، از خواب بیدار می‌شوم.

پ.ن: گفته بودم که بعضی خواب‌ها را نباید نوشت امیرمهدی، اما احساس کردم حرفم را گذاشته‌ای پای چیز دیگری و ناراحت شده‌ای. این یکی از همان خواب‌هاست که چندسالی است تکرار می‌شود. چیزهای دیگری هم هستند، اما معمولی‌اند و به قول خودت توی خواب‌های همه می‌شود پیدایشان کرد. مخلصیم!

لينک مطلب | 4:42 PM