« نیستی که دم به دم سنگی بیندازی... | صفحه‌ی اصلی | کرم »

شب از من خالی‌ست...

June 8, 2008

به روزهای اندوه‌باری بیندیش که تسلیم‌شدگی را نفرین خواهی کرد.
و به روزهایی که هزار نفرین، حتی لحظه‌ای را بر نمی‌گرداند. (۱)

می‌گفتند دنبال گفت‌و‌گو نباش، بیمار است و ضعیف، حضور ذهن ندارد و چیزی را به یاد نمی‌آورد. دوست نداشتند تصویر نویسنده‌ی طناز و خوش‌صحبت از ذهن مخاطبان آثارش پاک شود. گرم چانه زدن با فرزانه منصوری بودم که آمد، با همان لبخند همیشگی نشسته روی لب‌ها. چشم‌هایش هوشیار بودند و بازیگوش و درخشان، آن‌قدر که فکر می‌کردی همه‌ی‌ این‌ حرف‌ها شوخی است و بازی، پایت را که از خانه بیرون بگذاری همه چیز شکل دیگری پیدا می‌کند و تو می‌شوی سوژه‌ی خنده‌ی آن هفته.
- دروغ چرا آقای ابراهیمی، حالا کاری به بقیه ندارم، ولی بعضی از کارهایتان عجیب با خاطرات من گره خورده‌اند و دوستشان دارم.
- واقعا...کدام‌شان را دوست داری؟
- مثلا همین بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم.
- هوم... یک تکه‌اش را بخوان ببینم.
می‌خندید و با لذت به کلمات و ترکیب‌های خودش گوش می‌داد، به «دستمال‌های مرطوب» که هرگز «تسکین‌دهنده‌ی دردهای بزرگ» نبوده‌اند، به «هلیا» و «تقدیر» و «شب» و «نفرین» و «خواب».
- چه خوب...این‌ها را من نوشتم؟

×××××


نادر ابراهیمی پنج‌شنبه‌ی گذشته و در یکی از روزهای سیاه خردادماه، سرانجام تسلیم توموری شد که سال‌ها او را آزار داده بود. ابراهیمی که نقش مهم و غیرقابل انکاری در تاسیس کانون نویسندگان ایران (دوره‌ی اول) داشت، درست در سال‌روز درگذشت هوشنگ گلشیری، به او، جلال آل‌احمد و به‌آذین پیوست. در سایه‌ی تلاش‌ها و پیگیری‌های او بود که محمود اعتمادزاده(به‌آذین) و دیگر شاعران و نویسندگان متمایل به حزب توده در اسفند ۴۶ به حمایت از اتحادیه نویسندگان ایران( که بعدها به کانون نویسندگان ایران تغییر نام داد) پرداختند و هسته‌ی اولیه‌ی کانون نویسندگان ایران را در کنار جلال‌آل‌احمد، داریوش آشوری، محمدعلی سپانلو، بهرام بیضایی، هوشنگ وزیری، غلام‌حسین ساعدی و... شکل دادند. این موضوع آنجا اهمیت می‌یابد که بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، ابراهیمی همواره به دلیل بعضی باورها و اعتقادات‌اش، از سوی برخی روشنفکران، به حاشیه رانده شده و مورد انتقاد قرار گرفته بود؛ روشنفکرانی که در این سال‌ها سعی داشته‌اند با پررنگ کردن جنبه‌های عامه‌پسند و عاشقانه‌ی آثار ابراهیمی، تعهد اجتماعی و سیاسی حاکم بر آثار او را بی‌اهمیت نشان دهند.
ابراهیمی در چهاردهمین روز از فروردین ۱۳۱۵ در تهران متولد شد. در نوجوانی و به دلیل گرایش‌های سیاسی و چپ‌گرایانه‌ی آن زمان خود به زندان می‌افتد، سپس از دارالفنون دیپلم ادبی می‌گیرد و سال‌ها بعد- پس از آنکه تحصیل در دانشکده‌ی حقوق را در سال دوم ناتمام می‌گذارد- در رشته‌ی زبان و ادبیات انگلیسی فارغ‌التحصیل می‌شود. ابراهيمي داستان‌نويسي را با نوشتن قصه‌هايي از زبان حيوانات آغاز مي‌كند و با بهره‌گیری از تکنیک شخصیت‌بخشیدن به اشياء و حيوانات مشکلات روز جامعه را تصویر می‌کند. با این وجود یاس و ناامیدی حضوری همیشگی در آثار ابراهیمی دارند و گرایش به ادبیات تمثیلی و آمیخته با استعاره هم تنها ترفندی بوده است برای انتقاد از خفقان حاکم بر جامعه. جملات قصار در داستان‌هاي اين دوره‌ی ابراهيمي حضوري پررنگ دارند و از اين زمان كاربرد خود را به ديگر عناصر داستان تحميل مي‌كنند . حتي در دوره‌اي كه به دليل تغيير شرايط اجتماعي نويسنده ديگر قادر نيست با قطعيت در خصوص بحران‌ها و مسايل اجتماعي – سياسي راه درمان نشان دهد، ابراهیمی همچنان به استفاده از جملات حكيمانه پايبند مي‌ماند و آثارش به دلیل استفاده‌ی مکرر نویسنده از همین جملات از چارچوب‌ها و تعریف‌های رایج ادبیات داستانی خارج می‌شوند؛ گرچه نمي توان تبحر او در ساخت چنین جملاتی را نیز نادیده گرفت. ابراهیمی در تمامی آثارش نثری پرداخته و زبانی سالم و گاه آهنگین دارد، مساله‌ای که حتی منتقدان داستان‌های او نیز آن را انکار نمی‌کنند.
با اوج گيري فشار رژيم شاهنشاهی بر نويسندگان و روشنفكران در اوایل دهه‌ی پنجاه كه همراه با افزایش سانسور، تعطيلي كتابخانه‌ها و توقيف كتاب‌ها، مجلات ادبي و روزنامه‌ها است، ابراهيمي نيز همچون برخي ديگر از نويسندگان - مانند ميرصادقي و گلشيري - به نقد روشنفكران و سکوت، انفعال و وابستگی‌هایشان مي‌پردازد. اهمیت آثار این دوره‌ی ابراهیمی در آن است که ابراهیمی در دوره‌ای به نقد جریان روشنفکری می‌پردازد که جو غالب نه تنها علیه روشنفکران نبوده است که هرگونه انتقادی از این جریان، تعبیری جز طرفداری از رژیم و وابستگی به آن نداشت. جالب آن است که بعضی روشنفکران که امروز ابراهیمی را به بهانه‌ی آثاری چون «سه ديدار با مردي كه از فراسوي باور ما مي‌آمد» (براساس زندگي رهبر فقيد انقلاب اسلامي) و «مردي در تبعيد ابدي» (بر اساس زندگي ملاصدرا) از خود می‌رانند و آثارش را بی‌رحمانه نقد می‌کنند، در آن دوره تنها سکوت پیشه می‌کنند تا قلم‌شان نشکند! ابراهیمی در مجموعه‌ی «هزارپای سیاه و قصه‌های صحرا» و رمان هفت جلدی «آتش بدون دود» با بهره‌گیری از افسانه‌ها و آیین‌های کهن قوم ترکمن – به ادعای خود- دست به آفرینش «تاریخ خلق قوم ترکمن» می‌زند و با همین رمان است که سرانجام به جایزه‌ی نویسنده‌ی برگزیده ۲۰ سال پس از انقلاب می‌رسد.‌

×××××


من خیلی خسته هستم آقا. خواب...تنها خواب...بخواب هلیا، دیر است. دود دیدگانت را آزار می‌دهد. دیگر نگاه هیچ‌کس بخار پنجره‌ات را پاک نخواهد کرد...چشمان تو چه دارد که به شب بگوید؟
شب از من خالی‌ست هلیا...
شب از من، و تصویر پروانه‌ها خالی‌ست...(۲)

برای ما که سرخوردگی‌ها و عاشقانه‌هایمان را با «چهل‌نامه‌ی کوتاه به همسرم»، «یک عاشقانه‌ی آرام»، «در حد توانستن» و «بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم» ورق زدیم، برای ما که با «ابوالمشاغل» و «ابن‌مشغله» حیرت‌زده شدیم از سماجت و ایستادگی آدمی، برای ما که با «حکایت آن اژدها» زمزمه‌کردیم آن‌چه را نمی‌توانستیم – و شاید نمی‌خواستند- بگوییم، داستان ناگفته‌ای هنوز مانده است، قصه‌ی ما و خاطرات‌ و آرمان‌خواهی‌های نسل‌مان و رویاهای آقای نویسنده؛ نویسنده‌ای که دلش می‌خواست سیاستمدار بشود، «یک سیاست‌مدار واقعی؛ سیاستمداری که به مردم راست بگوید و به خاطر آزادی همان‌قدر بجنگد که به خاطر رفاه، به خاطر وطن همان‌قدر که به خاطر اعتقاد.» (۳) افسوس اما که دیگر گذشته است و تابوتش را بر سر دست می‌برند.


(۱و۲) از «بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم»
(۳) از مجموعه‌ی « حكايت آن اژدها»

پی‌نوشت:
این یادداشت در شماره‌ی امروز «کارگزاران» منتشر شده است.



نظرها

الحق که خوب و زیبا نوشته‌اید و حقا که حق مطلب را ادا کرده‌اید.

مثل خیلی های دیگه چقدر غریبانه رفت شاعر "عاشقانه های آرام"

بار دیگر شهری که دوست می داشتم برای همه ی ما چیزی عجیب دارد. جملاتش مثل جملات کتاب مقدس است برای بچه هایی هم سن و سال ما. من ناراحت شدم که رفت. اما نه آنقدر. فکر کردم که راحت شد. که چرا چنین آدمی زنده باشد بدون ذهن؟ و مگر نویسنده بدون خاطره و ذهن می شود؟/ خوب نوشتی

شهری که دوست می داشتم ..

درست به اندازه خود نویسنده که دوست میداشتم ..

و خاطرات نوجوانی که دوست دارم هنوز ..

روحش شاد ..

سن من زیاد به این حرفا قد نمی ده ... ولی خب در حد خودم دوستش داشتم ... امیدوارم فردا توی مراسم ببینمتون ... امید .

باز دوباره آن طرف ها سر و کله ات پیدا شد و پیغام های بی سر و تهت را فرستادی و ما را بی نصیب نگذاشتی!؟ نادانی ات را چرا داد می زنی؟

پدرام: اول از سایه بیا بیرون ببینم اصلا کی هستی؟ دوم، نمی‌دانم از چی حرف می‌زنی. اگر حرفی داری و دردی، درست بگو ببینم دردت از کجاست. اگر هم اینجا را با جای دیگر اشتباه گرفته‌ای که هیچ...

به نظر من هم مطلب خوبی بود. ابراهیمی به خیلی ها چیز ها یاد داد. در دوره دانشجویی که به کلاس درس داستان نویسی او می رفتم خیلی چیزها آموختم . از پدرام به خاطر این مطلب هم ممنون . خدا روح آن مرحوم ار قرین آسایش کند. هر چند من شخصا با افکار سیاسی او موافق نبودم . ولی او آدم خوبی بود.

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)