« گنجور | صفحه‌ی اصلی | شب از من خالی‌ست... »

نیستی که دم به دم سنگی بیندازی...

June 5, 2008

همه چیز مرا به یاد او می‌اندازد اما بیش‌ترین دردم مال زمانی است که یک تکه‌هایی از کارهایش را می‌خوانم. وگرنه هرلحظه هست. حالا این‌که من شروع زندگی بدون او را داشته باشم مهم نیست. یعنی بقالی که بار اول می‌روی یا میوه‌فروشی یا خیابان‌ها که با هم رفته بودیم، مثل یک «جن تو بطری» همه جا یادش هست. هر کتابی که می‌‌خوانم ممکن است یک خطی از او در آن باشد. کسانی می‌گویند عکس‌هایش را از دیوار بردار، اصلا مهم نیست این‌ها. واقعا مساله عکس‌ها نیست. من پشتم درد می‌کند، تو بازار میوه که می‌رفتیم مناسکی داشتیم، کیسه‌ی خرید را از دستم می‌گرفت می‌برد تو ماشین می‌گذاشت. همه این‌ها که ناقص شده است مساله است؛ امریکا به افغانستان هم که حمله می‌کند نبود او را می‌فهمم، یا مثلا ببیند که فلان رمان درآمد یا ببیند که مثلا من یک دانه صندلی نو خریدم. خب شاید برای کسانی دیگر راحت‌تر باشد ولی من می‌ترسم که کتابی را باز کنم یک خط توش ببینم، باز نبودنش را یادآور شود ولی به‌هرحال دارم با این قضیه‌ی بنیاد گلشیری سرم را گرم می‌کنم و می‌دوم چرا که اگر بایستم این هیولا را می‌بینم. به دوستی می‌گفتم مثل سیبی بودم که برای خودش می‌غلتید و می‌رفت، حالا یک گاز گنده ازش زده‌اند، حالا لنگ می‌زند. کاری‌اش نمی‌شود کرد. آن قبلی نمی‌شود، آن بخش را کنده‌اند. یک بار سفر که رفته بود برایش نوشتم که زندگی بی‌تو در خانه مثل مرداب است، نیستی که دم به دم سنگی بیندازی! حالا دیگر سفر طولانی است و من باید این سکون را تحمل کنم. واقعا روح خانه‌ام بود، زنده‌ام می‌کرد. این‌که آثارش هست و زنده است و این‌ها، کمکی نمی‌کند. آدم حضور فیزیکی کسی را می‌خواهد که نفس بکشد. آثار برای دیگران است، تشفی خاطر آن‌هاست. این هم این ماجرا که حالا نمی‌توانم ازش خلاص شوم (خنده‌ی تلخ). مثل یک کابوس هنوز ادامه دارد. به همین سادگی اتفاق افتاد...

«بخش‌هایی از گفت‌و‌گو با فرزانه طاهری- مجموعه‌ی تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران، هوشنگ گلشیری- مریم طاهری مجد- نشر روزنگار- چاپ اول، تهران-۱۳۸۳»

لينک مطلب | 12:02 AM