« حافظ در تاریکی | صفحه‌ی اصلی | مسخره‌ترین شعار تبلیغاتی »

هیچ داستانی از آسمان نمی‌آید

May 25, 2008

مجموعه داستان «مرگ‌بازی» از اول آبان ۸۶ در اداره‌ی کتاب وزارت ارشاد است، اما متاسفانه پیگیری‌های من و ناشر تا امروز به نتیجه‌ای نرسیده‌ است. ظاهرا پس از بررسی‌های مقدماتی، یک ماه است که کتاب را برای صدور رای نهایی به یکی از سرگروه‌های اداره‌ی کتاب سپرده‌اند و با توجه به حجم کار سرگروه‌ها و وضعیت موجود، نباید امیدوار بود که در آینده‌ی نزدیک نتیجه‌ای حاصل شود. ماجرا وقتی برای من آزاردهنده‌تر می‌شود که به گواه ناشر و دوستان ویراستار و نویسنده‌ای که پیش از این داستان‌های این مجموعه را خوانده‌اند، «مرگ‌بازی» یکی از بی‌مساله‌ترین مجموعه داستان‌هاست. مجموعه‌ای که نه داستانی ارو+تیک، سیاسی یا ضد مذهب دارد، نه در پی سیاه‌نمایی است و نه ضدیتی با موارد هفت‌گانه‌ی مصوبه‌ی «اهداف و سیاست‌ها و ضوابط نشر» شورای عالی انقلاب فرهنگی دارد که در این سال‌ها ملاک عمل اداره‌ی کتاب وزارت ارشاد بوده است.
جالب اینجاست که از نه داستان این مجموعه، چهار داستان در مجلات و روزنامه‌های همین کشور منتشر شده‌اند و مشکلی هم ایجاد نکرده‌اند برای کسی، دو داستان در جشنواره‌های داستان کوتاهی که توسط اداره کل ارشاد مراکز استان‌ها برگزار شده‌اند از داستان‌های برگزیده بوده‌اند و یک داستان نیز در مسابقه داستان کوتاه شهرکتاب به جمع پانزده داستان نهایی راه یافته است.
می‌گویند هفت ماه زمان زیادی نیست و باید همچنان صبور باشی و منتظر، اما برای من هفت ماه که هیچ، سه ماه هم زیاد است و آزاردهنده. هیچ نویسنده‌ای داستان‌هایش را از نانوایی یا همراه خریدهای روزانه‌اش از خواروبار فروشی محل نمی‌خرد، هیچ داستانی هم از آسمان نمی‌آید، هر داستان برای خودش قصه‌ای دارد طولانی و تکه‌ای است از زندگی خالق‌اش. برای همین است که این ماه‌هایی که یکی‌یکی از راه می‌رسند و پلک نزده تمام می‌شوند، نگرانم می‌کنند و بازی‌ام می‌دهند در این روزها که هیچ حال و هوایی برای بازی نیست.
ماه‌ها یکی یکی از راه می‌رسند و پلک نزده تمام می‌شوند. پاسخ سوال‌های من در هفته‌های گذشته تنها جمله‌ی «همچنان در حال بررسی است» بوده و وعده‌ی هفته‌‌ای دیگر. انگار تنها باید امیدوار بود و بس، به سرگروه‌هایی که دوستان نویسنده از تجربه‌شان می‌گویند و درک درست‌شان از ادبیات و داستان، به آن‌ها که داستان را فقط داستان می‌دانند و نه چیزی دیگر.
و مگر جز این کاری هم از من برمی‌آید؟



نظرها

پدرام جان فقط هفت ماه؟ چقدر صبرت کم است! فهرست 14 کتابم را بدهم که بخندی و خوش باشی؟!
آها! 13 تا. یکی چند روز پیش ممنوع اعلام شد. یک کتاب 12 صفحه ای کودک در قطع خشتی. نمی خواهم بترسانمت، اما بعد هفت ماه!

جالبه...اینو از کسای دیگه هم شنیدم منتها کارشون به 2 سال کشیده...

كاش در كنار اين اميدواري باز هم بنويسي. قصه بنويسي..

در باب همدردی با پدرام فرماید:

پدری روستایی سرگرم نصیحت پسرش بود. حرف‌هاش که تمام شد از پسر پرسید: حالا نظرت چیه؟
پسر گفت: نظری که ندارم! ولی در مدتی که حرف می‌زدی من حساب سگ‌مون رو داشتم، تا الان هفت تا مگس گرفته!
روایت امروزی:
رضایی‌زاده‌ای به هرندی‌ای گله می‌کرد که هفت ماه است کتابم مجوز نگرفته است. حالا نظر شما چیست؟
هرندی گفت: نظری که ندارم، اما داشتم حساب می‌کردم تو این مدت که تو کتابت رو نوشتی و به ارشاد دادی تا مجوز بگیره، اون سگه تو حکایت بالا چند تا مگس تونسته بگیره!

کسی را می شناسم که کتابش رفته برای مجوز.گم نام است. آنقدر گم نام که کمتر کسی توی نت حتی می شناسندش. دستش هم به هیچ جا بند نیست. در واقع فقط یک واسطه دارد و بی خبر از همه جا!اولین کتابش است و ... به نظرم همین که با نشر معتبری کتابت بیرون می آید، همین که تا حدی آشنا داری که پرس و جو کنی یا چمیدانم لااقل کسانی هستند که می گویند به چه امیدوار باشی خودش خوب است. این جور وقت ها به زمان فکر کردن همه چیز را خراب تر می کند. بی خیالش شوی خودش یکهو در می آید! منتظریم ما هم( نویسنده ای، زمان که روی نویسندگی ات اثر نمی گذارد مگر اینکه نویسنده ترت می کند!)

بر سر آنم که گر ز دست برآید/ دست به کاری زنم که غصه سر آید...

كي گفته تو نويسنده اي كه بهت مجوز هم بدهند.

بدترین قسمت ماجرا اینه که تا بیای منتشرش کنی بیات شده!

آقاجان بیا توی اینترنت منتشرش کن خودت رو را راهت کن. سرور من چه انتظاری داری؟ سالهاست که ناتور رو خوندم و لذت بردم، ترجیح میدم زودتر ببینم کتاب چه جوریه. البته اگر اشتباه نکنم و ناتور بوده باشه، چون 4-5 سال پیش اولین بار خوندمش و مدتها گمش کرده بودم تا چند وقت پیش.

سلام دوست خوبم
سلامی از جنسی خاص
که توش ریا نیست
پاکه مثله نوزادی که تازه پا به دنیا گذاشته
تو سرم یه عالمه هیاهو هست
به نوعی منتظرم
منتظر یه اتفاق بد
بعضی وقتا که اینطور میشم بعدش یه اتفاق ناگوار میفته
شاید بگی باز این اومد
شایدم همین الان کامنت رو پاک کرده باشی
یه زمانی فکر میکردم برای فکر کردن باید تنها بود
و برای تنها بودن کسی نباید کنارت باشه
اما چند ساله که فهمیدم میشه فکر کرد اونم وقتی وسط چندین نفر ایستادی و اتفاقات مختلف دور سرت میچرخن
خونه به دوشی رو دوست دارم
اما از اسباب کشی خوشم نمیاد
به مسئولیتی لذب بخشه و من از ادمای بی مسئولیت متنفرم
پسر چرا نمیای؟
چرا نمیای امانتیت رو ببری
تاریخ مصرفش تموم میشه!

سلام!
با اجازه لينك شد ...
من هم گاهي شعر و داستان مي‌نويسم
(گل)

خیال دیدن کتابت هم بسی جذاب است ... من هم معتقدم رهایش کن و بقیه را بنویس خودش ییهو می آید و کلی هم کیف می دهد .راستی دلم هم برای اینجا تنگ بود

سلام اقای مهندس.خوبین؟نظر نمیخام بدم.خاستم بگم رضا صادقی آلبوم جدید داده،وقت کردین بی زحمت دانلودش کنین.مرسی

پدرام: چشمتون افتاده به adsl؟ حالا همکار هستیم که هستیم:) من مفتی این چیزا رو دانلود نمی‌کنم!

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)