« اعتراف | صفحهی اصلی | آمین! »
خیابان یکطرفهای که غمگین نیست
اینکه بعد از دو سال، سه ساعت از یک بعدازظهر اردیبهشتی را با کسی بگذرانی که زمانی دوستش داشتهای بیآنکه دوستت داشته باشد و بعد وقتی آن سه ساعت لذتبخش به آخر میرسد، راضی باشی از خودت و روزگار و حس خوب خودت و کسی که دوستش داشتهای و- بیشتر از همه- از کنارآمدنت با حقیقت، یعنی به همهی آن چیزهایی که باید رسیدهای. زمان گاهی از پس دوست داشتنها بر نمیآید و این همان لحظهای است که آدمها میتوانند به «دوست داشتنهایشان» افتخار کنند. فقط بعضی آدمها هستند که تنها در خاطرات نمیمانند و زمان را کنار میزنند و بزرگ میشوند و علاقهی تو را هم در گذشته جا نمیگذارند؛ و این اصلا چیز کمی نیست...
لينکده
- نقشهی اشغال فلسطین در طول زمان
فردا نیوز
- قدر این شبها
اگر پاسبانی که در تاریکی سوت میکشد، پسر من بود
- شما نمیدانید چهقدر عجیب است، دردناک است، که مامانم برای بابام گریه کند...
بهناز میم
- یکشنبه منتشر شد
اولین رمان آراز بارسقیان
- پایان کار ایکاروس
حرف خیلیهاست به گمانم- خواب بزرگ


![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)
نظرها
اصلاً چیز کمی نیست اما قبول کن که نایاب است .. اکثراً می آیند که ویران کنند و جغدی شوند نشسته بر خاطرات این ویرانه ...
.........
برای پست قبلی : دنیای بدی شده !
پرند آزاد | May 15, 2008 1:50 AM
الان، خط به خط این نوشته در من جریان داره...
احسان | May 15, 2008 2:53 AM
آدمهایی که بودنشان زمان و مکان و سن نمیخواهد.مثل حافظ که همیشه خواندنش لذت بخش است:)
بن بست | May 15, 2008 9:13 AM
taze age ye khatereye mundegar ham tu hamun 3 saat tu zehnet sabt kone k dige shahkare;)mage na?!
پدرام: :))
Anonymous | May 15, 2008 9:40 AM
نمی دونم. ولی...اصلا این اردی بهشت بد وقتیه برای هر نوع قدم زدن! خاطره زاس!
لیلی | May 15, 2008 10:35 AM
من اینجوری فکر نمی کنم.کسی که از زندگیت رفت بیرون رفت انگاری که هیچ وقت نبوده...
شیدا | May 15, 2008 10:51 AM
دوستت دارم هنوز نه به اندازه ی دوست داشتن همان موقعه ها .ساده نگیر ساده نبود
آزیتا | May 15, 2008 1:01 PM
سلام.به من هم سر بزن و نظر یادت نره دوست من
سلام همسایه های 2 | May 15, 2008 1:01 PM
این نوشتهات را عجیب «پایه» هستم و این خط آخر نوشتهات را هم...
دنیا جای کوچکیست و آدمهایی که توی این دنیا زندگی میکنند، قاعدتاً، آدمهای بزرگی نیستند.
عالی بود پدرام...
پدرام: مخلصم محسن عزیز. ممنون از لطفت...
مُحسن آزرم | May 15, 2008 6:32 PM
نوشته ی من و خانم لیلی اشتباهی به جای هم اومده :دی
شیدا | May 16, 2008 10:02 AM
اون اوایل جدایی کمی نفرت بوجود میاد.. اما بعد مدت زیاد همینی میشه که گفتی...
عارف | May 16, 2008 5:16 PM
دوست داشتم این نوشته رو
sara | May 17, 2008 4:47 PM
تجربه کردن یه حس خوب و بد با همه.لحظات خوبش وقتی که در کنارشی و بدی هاش بعد از رفتنشه.ولی هر وقت ببینیش مثل گذشته ها دوسش داری.همینش قشنگه.
سارا | May 20, 2008 7:45 PM
hich gah faseleha harife khatereha nemishavand.
seteyesh | May 30, 2008 11:08 PM
برای سالها بعد می نویسم / سالها بعد که شاید نگاه تو کمی مهربان شود/اما/فسوس/قصه ی مادربزرگ راست بود/همیشه یکی هست و یکی نیست....
Anonymous | July 21, 2008 12:55 AM