سايتها
هفتان
گنجور
بازنگار
اعتماد
سینما
عکاسی
کارگزاران
جن و پری
بنياد گلشيری
وبلاگها
{پاگرد }
{هفتها }
{لحظه }
{فروغ }
{عامهپسند }
{تجربههای آزاد }
{ورطه }
{ناتور }
{صفحهی سیزده }
{خوابگرد }
{آقای اوف }
{دورترها}
{امیرمهدی حقیقت }
{از پشت یکسوم}
{بازتاب نفس صبحدمان }
{سهروزپیش}
This is me
خواب بزرگ
مامهر
منصور نصیری
طلوعی تا فردا
یک پنجره
محسن آزرم
لولیان
مریم گلی
دژاوو
خسرو نقیبی
اتاق پسر
اگنس
عروسک کوکی
زننوشت
خسوف
Neverland
غلاف تمام فلزی
فلش
اسنپشات
خشموهیاهو
سیب گاززده
زن روزهای ابری
مریم مومنی
از زندگی
رمزآشوب
حسن محمودی
آوا و لحظههایش
مهناز میناوند
بر ید باد صبا
Powered by
BlogRolling
« اعتراف | صفحه اصلی | آمین! »
خیابان یکطرفهای که غمگین نیست
اینکه بعد از دو سال، سه ساعت از یک بعدازظهر اردیبهشتی را با کسی بگذرانی که زمانی دوستش داشتهای بیآنکه دوستت داشته باشد و بعد وقتی آن سه ساعت لذتبخش به آخر میرسد، راضی باشی از خودت و روزگار و حس خوب خودت و کسی که دوستش داشتهای و- بیشتر از همه- از کنارآمدنت با حقیقت، یعنی به همهی آن چیزهایی که باید رسیدهای. زمان گاهی از پس دوست داشتنها بر نمیآید و این همان لحظهای است که آدمها میتوانند به «دوست داشتنهایشان» افتخار کنند. فقط بعضی آدمها هستند که تنها در خاطرات نمیمانند و زمان را کنار میزنند و بزرگ میشوند و علاقهی تو را هم در گذشته جا نمیگذارند؛ و این اصلا چیز کمی نیست...
لينکده
- عاشق شدی بیا
گفتوگویی منتشر نشده با خسرو شکیبایی- هفتهنامه اعتماد
- میخواهم گوشتان را بكشم آقای شكیبایی!
منصور ضابطیان
- خداحافظ...
spotlight
- هر داستانی که ارزش گفتن دارد داستان یک دختر است
کوتاه دربارهی Once- غلاف تمام فلزی
- داستانهای ۸۶ به روایت احمد غلامی
بخش دوم- خوابگرد
- از چهاردهسالگی میترسم...
سومین مجموعه داستان حسن محمودی در راه است

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)
نظرها
اصلاً چیز کمی نیست اما قبول کن که نایاب است .. اکثراً می آیند که ویران کنند و جغدی شوند نشسته بر خاطرات این ویرانه ...
.........
برای پست قبلی : دنیای بدی شده !
پرند آزاد | May 15, 2008 1:50 AM
الان، خط به خط این نوشته در من جریان داره...
احسان | May 15, 2008 2:53 AM
آدمهایی که بودنشان زمان و مکان و سن نمیخواهد.مثل حافظ که همیشه خواندنش لذت بخش است:)
بن بست | May 15, 2008 9:13 AM
taze age ye khatereye mundegar ham tu hamun 3 saat tu zehnet sabt kone k dige shahkare;)mage na?!
پدرام: :))
Anonymous | May 15, 2008 9:40 AM
نمی دونم. ولی...اصلا این اردی بهشت بد وقتیه برای هر نوع قدم زدن! خاطره زاس!
لیلی | May 15, 2008 10:35 AM
من اینجوری فکر نمی کنم.کسی که از زندگیت رفت بیرون رفت انگاری که هیچ وقت نبوده...
شیدا | May 15, 2008 10:51 AM
دوستت دارم هنوز نه به اندازه ی دوست داشتن همان موقعه ها .ساده نگیر ساده نبود
آزیتا | May 15, 2008 1:01 PM
سلام.به من هم سر بزن و نظر یادت نره دوست من
سلام همسایه های 2 | May 15, 2008 1:01 PM
این نوشتهات را عجیب «پایه» هستم و این خط آخر نوشتهات را هم...
دنیا جای کوچکیست و آدمهایی که توی این دنیا زندگی میکنند، قاعدتاً، آدمهای بزرگی نیستند.
عالی بود پدرام...
پدرام: مخلصم محسن عزیز. ممنون از لطفت...
مُحسن آزرم | May 15, 2008 6:32 PM
نوشته ی من و خانم لیلی اشتباهی به جای هم اومده :دی
شیدا | May 16, 2008 10:02 AM
اون اوایل جدایی کمی نفرت بوجود میاد.. اما بعد مدت زیاد همینی میشه که گفتی...
عارف | May 16, 2008 5:16 PM
دوست داشتم این نوشته رو
sara | May 17, 2008 4:47 PM
تجربه کردن یه حس خوب و بد با همه.لحظات خوبش وقتی که در کنارشی و بدی هاش بعد از رفتنشه.ولی هر وقت ببینیش مثل گذشته ها دوسش داری.همینش قشنگه.
سارا | May 20, 2008 7:45 PM
hich gah faseleha harife khatereha nemishavand.
seteyesh | May 30, 2008 11:08 PM
برای سالها بعد می نویسم / سالها بعد که شاید نگاه تو کمی مهربان شود/اما/فسوس/قصه ی مادربزرگ راست بود/همیشه یکی هست و یکی نیست....
Anonymous | July 21, 2008 12:55 AM