« بازنگری دعوای قدیمی | صفحه‌ی اصلی | ... »

تو بخوان دیوانگی

May 4, 2008

«وقتی به خاطره‌ای در ذهن ديگری تبديل می‌شوی، وقتی ديگری به خاطره‌ای در ذهن تو بدل شده است، آيا به مرزهای عشق نزديک نشده‌ايم؟ آيا عشق، ناتوانی ما در فراموش کردن خاطره‌ای دور نيست؟»

رفته بودیم کوهسار و مثل دیوانه‌ها -بی‌توجه به های و هوی آدم‌ها و بالا و پایین رفتن‌های دختر و پسری که درست چند سانتیمتر جلوتر از ما توی یک پراید سفید مشغول تجربه کردن همدیگر بودند- رو به نقطه‌های کوچک و نورانی شهر نشسته بودیم توی ماشین و لیست کتاب‌های «موجود» چند ناشر را زیرورو می‌کردیم، بی‌آنکه بدانیم دنبال چه هستیم.
درگیر لیست کتاب‌های «افق» بودم که پرسیده بود «لکه‌های ته فنجان قهوه»ی رضا ارژنگ را خوانده‌ام یا نه. فکر نکرده جوابش را دادم، که دوستش دارم، و بعد همان چند خط را خواندم از حفظ. وقتی میان این همه رمان و داستان کوتاه درخشان و ماندگار، فقط چند کلمه‌ از یک رمان معمولی یادت مانده باشد، یعنی آن کلمه‌ها به خاطرات تو و روزگارت چنگ زده‌اند. حالا دیگر مطمئنم که همه‌ی ما، فارغ از حال امروز‌مان و کسانی که دوستشان داریم، فارغ از همه‌ی آدم‌هایی که آمده‌اند و رفته‌اند، به خاطره‌ای دور، تکرار ناشدنی و یگانه، وفاداریم.



نظرها

باز خوب بود اگر به خاطره ها وفادار بودیم ...

این که نوشته اید از تجربیات ناب زندگیست که گاهی بو دارد و مزه دارد و در عین حال چیزی مجرد از بو و مزه است

bale va to ham khatereye mani,che bekhay che nakhayyyyyyyyyy

موضوع جالبی رو یادآوری کردی
مطلبی که همه به اون واقف هستند و گاهی از روی قصد و بعضی وقتا از روی مشغله فراموشش میکنن
یاد ترانه ای از گروه متالیکا افتادم که حدود 10 سال پیش منتشر شده و معنیش به مطلبت میاد:

Fortune, fame, mirror vain
Gone insane, but the memory remains

Heavy rings on fingers wave
Another star denies the grave
See the nowhere crowd cry the nowhere tears of honor

Like twisted vines that grow
Hide and swallow mansions whole
And dim the light of an already faded prima donna

Heavy rings hold cigarettes
Up to lips that time forgets
While the Hollywood sun sets behind your back

And can't the band play on
Just listen, they play my song
Ash to ash, dust to dust
Fade to black
but the memory remains

نوشته‌ي شما راه افتاد مستقيم اومد تو كليه‌ي من و شروع كرد به جابجا كردن آن همه كه هست. حالا متن شما دارد از روي دست اندازهاي همين عشق جاري امروز من بالا پايين مي رود و براي من دست تكان مي‌دهد.
خوب بود. خيلي خوب.

یک جورهایی می شود این طور گفت و نگفت. یعنی بعضی خاطره ها چون به آن جایی که می خواستیم نرسیده اند، خوب و خواستنی مانده اند که اگر می رسیدند، شاید همه چیز خراب می شد. من خودم این را تجربه کرده ام. یعنی حالا که فکر می کنم می بینم اگر فلان اتفاق زندگی ام همان جا متوقف می شد بیشتر خاطره می شد توی ذهنم. نمی دانم. انگار حالا دیگر این طوری فکر کنم که همه ی آن چیزی که ما را به گذشته وصل می کند واقعی نیست. یعنی آن چیزی نیست که باید باشد. نمی دانم خودم چه نوشتم. شاید خیلی بی ربط بود!


و لابد تا الان فهمیدی که اون خاطره‌ی «دور، تکرارنشدنی و یگانه» خودت هستی.

من خواندم؛ دیوانگی!

بعضي وقتا با ديدن يه صحنه و يا يه عكس از يه فيلم كه خيلي وقت پيش ديدم سريعن ميدونم چه فيلمي وبابازي كدوم بازيگر بوده .و يا همين مطلبي كه شما گفتبد .گاهي فكر مي كنم زندگي اونقدرها هم غير قابل تحمل و تلخ نيست !

سلام.
از آن‌ جائی که انگار مثل من، این چند وقت اخیر یک چیزهایی حال شما را بدجوری به هم زده، گفتم شاید این نگاه بیمار و این توهم توطئه و این تفسیر عقب‌مانده و در نهایت، این انگشت تگری‌‌آور، بهانه‌ی خوبی برای استفراغ باشد. این را می‌گویم:
talabeabi.blogspot.com/2008/04/blog-post.html

و فقط خاطره هاي دور و تكرار ناشدني و يگانه به ما وفادارند انگار ...

عشق، شاید دلتنگی ِ گریز ناپذیر باشه
...
آن کلمه‌ها به تو چنگ زده‌اند...

ناتور جان
خواب مدتهاست که درربوده‌مان
ناسلامتی خواب بزرگیم

این نظر را در وبلاگ زهرا نوشتم
بد ندانستم اگر شما هم بخوانیدش:

.
.
.
.
سلام بر شما
راستش از همین ابتدا بگویم که نظر من کاملا بی ارتباط با این نوشته تان است و برمی گردد به بحث های داغی که چند هفته پیش در وبلاگ های روشنفکر نما مطرح شد و شما هم تحت عنوانی به پاسخگویی و ارائه نظراتتان پرداختید.

جریانات رختخوابی و زیر پتویی دوستان !

تقریبا همه پست های مرتبط و لینک ها و نظرات و وبلاگ های درگیر (تا جایی که لینک داشتند) را خواندم
اکثر آدم های بی هویتی هستند که برای فرار از عقده ها و مطرح کردن خود و اینکه نشان دهند ماهم برای خودمان تئری هایی داریم و فلسفه زندگی مان چه است و چه است، جاهلانه نظریات منسوخ غربیان را نشخوار می کنند.
خواستم بگویم شما کار خود را انجام دادید و بسیار معقول و حرفهایی زدید، ولی این دسته از آدمها بسیار سطح پایین تر از چیزی اند که آدم در پی اصلاحشان بر آید و بخواهد "منطقی" با آنها بحث کند. منطق و حرف علمی بری آنهایی که به هیچ چیز پایبند نیستند و هیچ تکیه گاه فکری و اصولی ندارند، بیهوده است.
.
.
.
.
.
و نکته مهم تر
باید بپذیریم که تفکرات خیلی ها از شورتشان خارج می شود
به همین صراحت
و چه تاسف بار که بر این مبدا تفکر خود افتخار هم می کنند!
.
.
.
حال شما بگو
با کسی که حداکثر ارتفاع عقل و شعورش، نیم تنه است، آیا می توان از آسمان و "منطق" پرواز سخن گفت؟
.
.
موفق باشید دوست عزیز.

کاش همه چیز وفادارانه ختم میشد ..بعضی ها عادت دارند همه چیز را به آتش بکشند ..حتی بی هیچ خاکستری
بعضی ها به عکس
هر روز خفگی و اوغ زدن از تازگی هیجان را ترجیح می دهند
همه چیز همان تور زنده .. بی هیچ پانسمانی

كاش ميشد درگذرازاين زندگي خاطره ها را به خاطره ها سپرد.ميتوانيم خيلي ها را بخاطرخيلي چيزها فراموش كنيم ولي خاطرات لعنتي چنان اسيرمان ميكند كه خيلي ها را بخاطرخيلي خاطره ها بازوبازو باز ميخواهيم.آيا اين عاشقيست؟؟؟واقعيت عشق چيست؟


عشق وابسته بودن به خاطره ها نیست...عشق علاقه به به یک واقعیت است ...خاطرات ....مثل بخاری که از یک فنجون چای داغ بلند میشه...و تنها حس داغ بودنو منتقل می کنه می مونند..داغی و اصل اون انرژی توی فنجون چای هست..اشتباه نگیریم...وفاداری به خاطرات فقط اسیری و رنج بردن به خاطر یک چیز واهیه..البته خاطرات ارزش خاص خودشونو دارند ولی در بند اون ها بودنو حال رو نفس نکشیدن...رنج بیهوده است..


ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)