سايتها
هفتان
بازنگار
اعتماد
سینما
عکاسی
کارگزاران
جن و پری
بنياد گلشيری
وبلاگها
{رمزآشوب }
{سیب گاززده }
{زن روزهای ابری }
{ناتور }
{خوابگرد }
{عامهپسند }
{فروغ }
{فلش }
{اگنس }
{منصور نصیری }
{لحظه }
{آقای اوف }
{مریم مومنی }
{هفتها }
{چندگانه }
{یک پنجره }
{پاگرد }
{محسن آزرم }
زننوشت
علی مصلح
تادانه
بازی
صفحهی سیزده
تجربههای آزاد
This is me
اسنپشات
بازتاب نفس صبحدمان
آوا و لحظههایش
مامهر
مریم گلی
طلوعی تا فردا
خشموهیاهو
ورطه
لولیان
خواب بزرگ
امیرمهدی حقیقت
اتاق پسر
کتابلاگ
خسرو نقیبی
غلاف تمام فلزی
مهناز میناوند
سودارو
حسن محمودی
از زندگی
Neverland
دژاوو
خسوف
آشپزباشی
افکار پراکندهی سپیده
Powered by
BlogRolling
« بازنگری دعوای قدیمی | صفحه اصلی | ... »
تو بخوان دیوانگی
«وقتی به خاطرهای در ذهن ديگری تبديل میشوی، وقتی ديگری به خاطرهای در ذهن تو بدل شده است، آيا به مرزهای عشق نزديک نشدهايم؟ آيا عشق، ناتوانی ما در فراموش کردن خاطرهای دور نيست؟»
رفته بودیم کوهسار و مثل دیوانهها -بیتوجه به های و هوی آدمها و بالا و پایین رفتنهای دختر و پسری که درست چند سانتیمتر جلوتر از ما توی یک پراید سفید مشغول تجربه کردن همدیگر بودند- رو به نقطههای کوچک و نورانی شهر نشسته بودیم توی ماشین و لیست کتابهای «موجود» چند ناشر را زیرورو میکردیم، بیآنکه بدانیم دنبال چه هستیم.
درگیر لیست کتابهای «افق» بودم که پرسیده بود «لکههای ته فنجان قهوه»ی رضا ارژنگ را خواندهام یا نه. فکر نکرده جوابش را دادم، که دوستش دارم، و بعد همان چند خط را خواندم از حفظ. وقتی میان این همه رمان و داستان کوتاه درخشان و ماندگار، فقط چند کلمه از یک رمان معمولی یادت مانده باشد، یعنی آن کلمهها به خاطرات تو و روزگارت چنگ زدهاند. حالا دیگر مطمئنم که همهی ما، فارغ از حال امروزمان و کسانی که دوستشان داریم، فارغ از همهی آدمهایی که آمدهاند و رفتهاند، به خاطرهای دور، تکرار ناشدنی و یگانه، وفاداریم.
لينکده
- این والپیپرها را دیدهاید؟
لینک از طریق «یک پزشک»
- اى ماه شقه شقه صبور باش!
شمس لنگرودی
- کلاغ
منصور نصیری
- نوشتن از مجوز نگرفتنِ کتابِ فلان نويسنده و شاعر و مترجم بدبخت، گناه است؟
هفتها
- گاهی زندگی هم دود میشود و به هوا میرود...
دربارهی «۲:۳۷»- محسن آزرم
- بهانهای برای خریدن و خواندن «کافه پیانو»
من که وسوسه شدهام اساسی!- لینک از طریق صفحهی سیزده
- بازگشت گلآقا...
مبارک است!

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)
نظرها
باز خوب بود اگر به خاطره ها وفادار بودیم ...
از زندگی | May 4, 2008 11:38 PM
این که نوشته اید از تجربیات ناب زندگیست که گاهی بو دارد و مزه دارد و در عین حال چیزی مجرد از بو و مزه است
نیاز | May 5, 2008 1:01 AM
bale va to ham khatereye mani,che bekhay che nakhayyyyyyyyyy
dragon | May 5, 2008 1:55 AM
موضوع جالبی رو یادآوری کردی
مطلبی که همه به اون واقف هستند و گاهی از روی قصد و بعضی وقتا از روی مشغله فراموشش میکنن
یاد ترانه ای از گروه متالیکا افتادم که حدود 10 سال پیش منتشر شده و معنیش به مطلبت میاد:
Fortune, fame, mirror vain
Gone insane, but the memory remains
Heavy rings on fingers wave
Another star denies the grave
See the nowhere crowd cry the nowhere tears of honor
Like twisted vines that grow
Hide and swallow mansions whole
And dim the light of an already faded prima donna
Heavy rings hold cigarettes
Up to lips that time forgets
While the Hollywood sun sets behind your back
And can't the band play on
Just listen, they play my song
Ash to ash, dust to dust
Fade to black
but the memory remains
علیرضا | May 5, 2008 8:07 AM
نوشتهي شما راه افتاد مستقيم اومد تو كليهي من و شروع كرد به جابجا كردن آن همه كه هست. حالا متن شما دارد از روي دست اندازهاي همين عشق جاري امروز من بالا پايين مي رود و براي من دست تكان ميدهد.
خوب بود. خيلي خوب.
آفتابپرست | May 5, 2008 8:59 AM
یک جورهایی می شود این طور گفت و نگفت. یعنی بعضی خاطره ها چون به آن جایی که می خواستیم نرسیده اند، خوب و خواستنی مانده اند که اگر می رسیدند، شاید همه چیز خراب می شد. من خودم این را تجربه کرده ام. یعنی حالا که فکر می کنم می بینم اگر فلان اتفاق زندگی ام همان جا متوقف می شد بیشتر خاطره می شد توی ذهنم. نمی دانم. انگار حالا دیگر این طوری فکر کنم که همه ی آن چیزی که ما را به گذشته وصل می کند واقعی نیست. یعنی آن چیزی نیست که باید باشد. نمی دانم خودم چه نوشتم. شاید خیلی بی ربط بود!
لیلی | May 5, 2008 12:57 PM
و لابد تا الان فهمیدی که اون خاطرهی «دور، تکرارنشدنی و یگانه» خودت هستی.
Yorick Jester | May 5, 2008 6:12 PM
من خواندم؛ دیوانگی!
ِ | May 5, 2008 7:40 PM
بعضي وقتا با ديدن يه صحنه و يا يه عكس از يه فيلم كه خيلي وقت پيش ديدم سريعن ميدونم چه فيلمي وبابازي كدوم بازيگر بوده .و يا همين مطلبي كه شما گفتبد .گاهي فكر مي كنم زندگي اونقدرها هم غير قابل تحمل و تلخ نيست !
ماندا | May 6, 2008 2:36 PM
سلام.
از آن جائی که انگار مثل من، این چند وقت اخیر یک چیزهایی حال شما را بدجوری به هم زده، گفتم شاید این نگاه بیمار و این توهم توطئه و این تفسیر عقبمانده و در نهایت، این انگشت تگریآور، بهانهی خوبی برای استفراغ باشد. این را میگویم:
talabeabi.blogspot.com/2008/04/blog-post.html
ْسامان | May 6, 2008 8:32 PM
و فقط خاطره هاي دور و تكرار ناشدني و يگانه به ما وفادارند انگار ...
مريمي | May 7, 2008 1:03 PM
عشق، شاید دلتنگی ِ گریز ناپذیر باشه
...
آن کلمهها به تو چنگ زدهاند...
سینا رهسپار | May 9, 2008 1:38 PM
ناتور جان
خواب مدتهاست که درربودهمان
ناسلامتی خواب بزرگیم
خواب بزرگ | May 9, 2008 6:14 PM
این نظر را در وبلاگ زهرا نوشتم
بد ندانستم اگر شما هم بخوانیدش:
.
.
.
.
سلام بر شما
راستش از همین ابتدا بگویم که نظر من کاملا بی ارتباط با این نوشته تان است و برمی گردد به بحث های داغی که چند هفته پیش در وبلاگ های روشنفکر نما مطرح شد و شما هم تحت عنوانی به پاسخگویی و ارائه نظراتتان پرداختید.
جریانات رختخوابی و زیر پتویی دوستان !
تقریبا همه پست های مرتبط و لینک ها و نظرات و وبلاگ های درگیر (تا جایی که لینک داشتند) را خواندم
اکثر آدم های بی هویتی هستند که برای فرار از عقده ها و مطرح کردن خود و اینکه نشان دهند ماهم برای خودمان تئری هایی داریم و فلسفه زندگی مان چه است و چه است، جاهلانه نظریات منسوخ غربیان را نشخوار می کنند.
خواستم بگویم شما کار خود را انجام دادید و بسیار معقول و حرفهایی زدید، ولی این دسته از آدمها بسیار سطح پایین تر از چیزی اند که آدم در پی اصلاحشان بر آید و بخواهد "منطقی" با آنها بحث کند. منطق و حرف علمی بری آنهایی که به هیچ چیز پایبند نیستند و هیچ تکیه گاه فکری و اصولی ندارند، بیهوده است.
.
.
.
.
.
و نکته مهم تر
باید بپذیریم که تفکرات خیلی ها از شورتشان خارج می شود
به همین صراحت
و چه تاسف بار که بر این مبدا تفکر خود افتخار هم می کنند!
.
.
.
حال شما بگو
با کسی که حداکثر ارتفاع عقل و شعورش، نیم تنه است، آیا می توان از آسمان و "منطق" پرواز سخن گفت؟
.
.
موفق باشید دوست عزیز.
علی | May 9, 2008 7:05 PM