سايتها
هفتان
گنجور
بازنگار
اعتماد
سینما
عکاسی
کارگزاران
جن و پری
بنياد گلشيری
وبلاگها
{پاگرد }
{هفتها }
{لحظه }
{فروغ }
{عامهپسند }
{تجربههای آزاد }
{ورطه }
{ناتور }
{صفحهی سیزده }
{خوابگرد }
{آقای اوف }
{دورترها}
{امیرمهدی حقیقت }
{از پشت یکسوم}
{بازتاب نفس صبحدمان }
{سهروزپیش}
This is me
خواب بزرگ
مامهر
منصور نصیری
طلوعی تا فردا
یک پنجره
محسن آزرم
لولیان
مریم گلی
دژاوو
خسرو نقیبی
اتاق پسر
اگنس
عروسک کوکی
زننوشت
خسوف
Neverland
غلاف تمام فلزی
فلش
اسنپشات
خشموهیاهو
سیب گاززده
زن روزهای ابری
مریم مومنی
از زندگی
رمزآشوب
حسن محمودی
آوا و لحظههایش
مهناز میناوند
بر ید باد صبا
Powered by
BlogRolling
« جایی دیگر | صفحه اصلی | و پلنگ صورتی حرف میزند! »
چیزی شبیه درد...
توی رابطه با آدمها هیچ وقت سختگیر نبودهام، شاید سعی کردهام باشم ولی خیال میکنم فقط ادایش را درآوردهام، یعنی حالا که بهش فکر میکنم به چیز دیگری میرسم.
تمام این سالها، آدمها آمدهاند و رفتهاند، تاثیر گرفتهاند و تاثیر گذاشتهاند، لذت بخشیدهاند و لذت بردهاند، درد کشیدهاند و زخم زدهاند... و حالا، در آستانهی بیست و هشت سالگی، من ماندهام وحجم انبوهی خاطره و تجربه و یک روح فرسوده؛ آدمی بیست و هشت ساله با دردها و لذتها و خاطرات و تجربههایی که به بیست و هشت سالگی تعلق ندارند، دستکم ده سال از خودش پیرترند، و حالا دارند خفهاش میکنند...
لينکده
- عاشق شدی بیا
گفتوگویی منتشر نشده با خسرو شکیبایی- هفتهنامه اعتماد
- میخواهم گوشتان را بكشم آقای شكیبایی!
منصور ضابطیان
- خداحافظ...
spotlight
- هر داستانی که ارزش گفتن دارد داستان یک دختر است
کوتاه دربارهی Once- غلاف تمام فلزی
- داستانهای ۸۶ به روایت احمد غلامی
بخش دوم- خوابگرد
- از چهاردهسالگی میترسم...
سومین مجموعه داستان حسن محمودی در راه است

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)
نظرها
، مثل من که پُرم از حرف و کلمهها نفسم را گرفتهاند، اما دستم به نوشتن نمیرود..
الهام | March 30, 2008 5:18 AM
سخت گير نبوده ايد؟ هوم... به خودتان سخت گرفته ايد.
لحظه | March 30, 2008 11:14 AM
ای بابا تو هم که هنوز سال تحویل نشوده شروع کردی به نالیدن.
سال نو اومده. خوشحال باش.
پدرام: ما مخلصیم آقای هوشمندزاده :)
پیمان | March 30, 2008 1:14 PM
ممنون واسه لینک گفتگو با خزر معصومی.خیلی جالب بود.خیلی از فرض ها و ایده هام درباره اش درست بود.یه جور شعور مندی و خودآگاهی عمیق داره که باعث فاصله گذاری تو نقشاش می شه.مث همون اتفاقی که همیشه تو بازی ها و نقشای کیانیان می افته.
چه عکسای خوبی هم داره.
ممنون آقا!
هما | March 30, 2008 3:35 PM
aval inke bebakhshid.. inja farsi nemitoonam benevisam... dovom... sale no mobarak... va bad baghiye harfa.... ke kheili vaghta shenakhtano nashnakhtan e hame adamha baraye man hich farghi nadare.. sakht gereftano sakht nagereftan ham hamintor... faghat migzare , va mesle hamishe mohem nist!!! va... bistohasht salegi ham hich farghi ba baghiye salha nadare!!! akhar ham... inja doost dashtaniye!
shohre | March 30, 2008 9:53 PM
منم همین حس رو دارم اساسی ... زودتر از وقت تجربه کردن ،یا بی محابا و دلیه دلی خود را در معرض تجربه قرار دادن یا یهویی تجربه کردن زندگی ، حجم این همه در یک زمان کوتاه پیر می کند آدم رو ... پیر کرده است . شبیه درد نیست ، خود درد است
غزال | March 31, 2008 12:05 AM
پدرامِ عزیز،
تجربههایِ دردناک، همیشه هستند و همیشه آدم را خفه میکنند؛ امّا زیاد به اینچیزها فکر نکن. به این فکر کن که در آستانهیِ بیستوهشتسالگی میشود چه کارهایی کرد و چه داستانهایی نوشت و به این فکر کن که میشود از بالایِ یک بُرج، یک بلندی، آدمها را آنطور که واقعاً هستند دید... آستانهیِ بیستوهشتسالگیات، پیشاپیش، مُبارک...
مُحسن آزرم | April 1, 2008 1:38 PM
فقط صد سال اولش سخته. بعد آسون می شه. نگران نباش.
حامد | April 1, 2008 5:58 PM
ناتور عزیز! زندگی آسان نیست ... اما طیفی از رنگها در آن جاری است!
از زندگی | April 1, 2008 9:17 PM
ای بابا!
مصطفا | April 1, 2008 10:17 PM
زیباست ... ولی سخت ... مثل فیلم زندگی زیباست از روبرتو بنینی ! اینجوریاست دیگه سخت نگیرین ! بوده هست خواهد بود .
اعظم | April 1, 2008 11:12 PM
احساستان را درک می کنم. اما هنوز هم معتقدم سختگیر بودن خیلی هم خوب است و حتی گاه به اين می اندیشم که کاش در برخی موارد سختگيری بیشتری می کردم.
کلمات | April 2, 2008 12:13 AM
این حالت عجیب در آستانه ی متولد شدن برای من هم پیش آمده. البته کمتر از تو به لحاظ عدد. برای خیلی ها پیش آمده. به نظرم آنقدر عمق این واقعیت زیاد است که آدم احساس می کند از آن طرف مغزش زده بیرون. نمی دانم. یک جوری است این حالت./در مورد این ترس از آدم هایی که آدم را می شناسند و نوشتن را بی انگیزه می کنند راست راست گفتی.حس خیلی بدی است. سال نو و آن بیست و هشت سالگی هم مبارک. باشد که این احساسات که گفتی نباشند سال بعد
لیلی | April 2, 2008 12:14 AM
منم البته با اختلاف 4 سال !... عنکبوتی در گلو زاده می شود یک روز و تا ابد راه میرود همانجا ... در جا می زند .... نه بیرون می آید و نه به درون میرود !...
همزیستی مسالمت آمیز ...
شاید وضع را بهتر کند !..
پرند آزاد | April 3, 2008 4:55 AM
http://zanedovom.blogfa.com/
زن دوم | April 6, 2008 3:12 PM
salam khayli delam barat tang shode. movazebe khodet bash.
kianoosh | April 6, 2008 11:36 PM
سحت گير هم نباشيم.. گاهي مي شويم..
مهتا | April 11, 2008 1:19 AM
همه چیز درباره "مرد هزار چهره " – کلیه نقد و گفتگو ها و گزارش ها در یک لینک :
http://paradoxi.blogfa.com/post-110.aspx
محمد | April 12, 2008 1:46 AM
چند دور ديگر بايد بچرخيم؟
تا دريابيم
هيچ گشايشي نيست.
----------------
سلام
از اينكه پس از مدتها توانستم اينجا پيدايتان كنم،خوشحالم.
از مطلب تان درباره"دايره زنگي"هم بهره بردم. سپاس
لعل بذري | April 12, 2008 9:41 AM
سلام آقا پدارم
شاید دنبال پیدا کردن و استقرار یک رابطهی خاص بودهای در همهی این سال ها ؟! رابطهای که تو را به آنچه می خواهی برساند .
یک جور سرمایه گذاری است برای زندگی ، برای خود زندگی ، فقط آدم باید به فکر الان هم باشد ، لذت بردن هم یکی از کارهایی است که ما موظف هستیم به درستی و اندازه سامانش بدهیم .
امّا یک درخواست :
من خیلی اشتیاق برای نوشتن دارم و تازه کارهستم یک وبلاگ ساختهام تا نظرات سازندهی امثال شما چراغ راهم باشد . لطفاً نظر بدهید .
وحید | April 14, 2008 7:42 PM