چیزی شبیه درد...
توی رابطه با آدمها هیچ وقت سختگیر نبودهام، شاید سعی کردهام باشم ولی خیال میکنم فقط ادایش را درآوردهام، یعنی حالا که بهش فکر میکنم به چیز دیگری میرسم.
تمام این سالها، آدمها آمدهاند و رفتهاند، تاثیر گرفتهاند و تاثیر گذاشتهاند، لذت بخشیدهاند و لذت بردهاند، درد کشیدهاند و زخم زدهاند... و حالا، در آستانهی بیست و هشت سالگی، من ماندهام وحجم انبوهی خاطره و تجربه و یک روح فرسوده؛ آدمی بیست و هشت ساله با دردها و لذتها و خاطرات و تجربههایی که به بیست و هشت سالگی تعلق ندارند، دستکم ده سال از خودش پیرترند، و حالا دارند خفهاش میکنند...
« صفحهي بعدي | صفحهي قبلي »
لينکده
- سنگی با نام همهی دخترهای آبان 53
هزارکتاب
- آموزش داستاننویسی به سبک فرهاد جعفری
گفتمگفت
- قصههایی قدیمی در ساحتی مدرن
دربارهی پرسه زیر درختان تاغ- شاهرخ گیوا
- با «فرهیختگان»، یکی دو ساعت بعد از اعلام نتایج جایزهی بنیاد گلشیری
حرفهای حامد اسماعیلیون، پیمان اسماعیلی و من
- هراس از جشن سادهی تولد
یادداشتی خواندنی از پوریا عالمی


![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)