« دایره زنگی | صفحهی اصلی | چیزی شبیه درد... »
جایی دیگر
قرار بود اینجا خودم باشم، حرفها و قضاوتها را حواله کنم به «جایی دیگر» و بنویسم، فقط بنویسم؛ اما نمیشود، گاهی وقتها آن «جای دیگر» هم جواب نمیدهد و کم میآورد و پشت سرش تو کم میآوری؛ مثل امشب که کم آوردهام و میترسم از آدمهایی که اینجا را میخوانند و من راهم میشناسند، مثل من که پُرم از حرف و کلمهها نفسم را گرفتهاند، اما دستم به نوشتن نمیرود...
لينکده
- نقشهی اشغال فلسطین در طول زمان
فردا نیوز
- قدر این شبها
اگر پاسبانی که در تاریکی سوت میکشد، پسر من بود
- شما نمیدانید چهقدر عجیب است، دردناک است، که مامانم برای بابام گریه کند...
بهناز میم
- یکشنبه منتشر شد
اولین رمان آراز بارسقیان
- پایان کار ایکاروس
حرف خیلیهاست به گمانم- خواب بزرگ


![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)