« شهر امن و امان است | صفحه‌ی اصلی | دایره زنگی »

...

March 19, 2008

سالی که بر من و تو گذشت
فقط 365 روز نبود
جمعه‌ها را باید دو روز حساب کرد...

«احمدرضا احمدی»

آسان نبود، اما می‌توانست سخت‌تر هم بگذرد. همین که هنوز چهار نفر هستیم و همچنان کنار هم، همین که هنوز این خانواده سرپاست، کافی است. وابستگی چیز ساده‌ای نیست، گاهی وقت‌ها حتی خودت هم نمی‌دانی که « نبودن‌ها» با تو چه کار خواهند کرد. نمی‌دانی کجای کاری و از جان این زندگی چه می‌خواهی. خیال می‌کنی مستقلی و بی‌نیاز از همه، خیال می‌کنی آن‌قدر جنگیده‌ای و آن‌قدر زخم زده‌ای و زخم خورده‌ای که دیگر وابستگی معنی نداشته باشد؛ اشتباه می‌کنی، همه‌ی آدم‌ها اشتباه می‌کنند، بعضی‌ها کم‌تر بعضی‌ها بیش‌تر، اما همیشه فرصتی برای جبران نمی‌ماند.
خوشبین نیستم به روزهای نیامده و گمان نمی‌کنم روزهای آرامی در انتظار فرهنگ و اهالی‌اش باشد، با این حال، شاید بهتر باشد بعد از این فقط به کارهای ناتمام فکر کنم و به یادداشت‌های نانوشته و داستان بلندی که نمی‌دانم قرار است به کجا برسد. باقی را می‌گذارم برای زندگی و بازی‌هایش، تا مثل سال گذشته با آدم‌های تازه و دردها و لذت‌های عمیق‌، غافلگیرم کند. نمی‌دانم، شاید هم زندگی خواب دیگری برایمان دیده باشد...

لينک مطلب | 7:10 PM