سايتها
هفتان
بازنگار
اعتماد
سینما
عکاسی
کارگزاران
جن و پری
بنياد گلشيری
وبلاگها
{فروغ }
{چندگانه }
{لولیان }
{آقای اوف }
{اتاق پسر }
{پاگرد }
{لحظه }
{مامهر }
{صفحهی سیزده }
{بازتاب نفس صبحدمان }
{ناتور }
{خواب بزرگ }
{عامهپسند }
{یک پنجره }
{اسنپشات }
{فلش }
{خوابگرد }
{سیب گاززده }
{کتابلاگ }
محسن آزرم
امیرمهدی حقیقت
مریم مومنی
تادانه
This is me
تجربههای آزاد
مریم گلی
طلوعی تا فردا
اگنس
خسرو نقیبی
هفتها
زننوشت
بازی
ورطه
زن روزهای ابری
غلاف تمام فلزی
خشموهیاهو
منصور نصیری
رمزآشوب
مهناز میناوند
علی مصلح
سودارو
حسن محمودی
از زندگی
آوا و لحظههایش
Neverland
دژاوو
خسوف
آشپزباشی
افکار پراکندهی سپیده
Powered by
BlogRolling
« تقدیم به نوستالژی | صفحه اصلی | ... »
شهر امن و امان است
دوست داشتم در یک رسانهی رسمی و فراگیر چیزی دربارهی یعقوب یادعلی و پروندهاش بنویسم و به لطف مهدی یزدانیخرم این شانس را پیدا کردم. چیزی که در «سالنامهی شهروند امروز» (کتاب سال 1387) منتشر شده اما با چیزی که من نوشته بودم تفاوتهایی دارد که ظاهرا گریزی هم از آنها نبوده است. بخشی از این تفاوتها - اینجا بخوانید اشتباهات تایپی- حتما بر میگردد به حجم کار و کمبود وقت و مشکلات صفحهبندی، بخشی دیگر- اینبار بخوانید جرح و تعدیلها- هم دلیلی جز خط قرمزهای موجود نداشتهاند. به هرحال، متن کامل یادداشت را اینجا منتشر میکنم و امیدوارم این پرونده به سرانجامی دیگر برسد.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------

زندگی است دیگر، همیشه همه چیز همان طور که باید پیش نمیرود، به همین سادگی! یعقوب یادعلی و پرونده قضاییاش میتوانست بهانهای باشد برای رسیدن به یک داستان کافکایی خوب، از همانها که اگر از زیر دست نویسندهای کاربلد بیرون بیاید، هم باورپذیر میشود و هم تکاندهنده. میتوانست یک بازی باشد، یک شوخی، یا یکی از همان سنگهای بزرگ، که همیشه نشانهی نزدن بودهاند. حالا ولی همه چیز شکل دیگری دارد، به فاجعهای میماند که از یک شوخی کودکانه آغاز میشود اما آتشاش دامان بزرگترها را میگیرد؛ مثل هل دادن نابهنگام اولین مهرهی دومینو، که اگر حواست نباشد و قبل از آنکه دیر بشود جلویش را نگیری، همهی آنچه ساختهای را خراب میکند. زندگی است دیگر...
میشود اسمش را گذاشت غرضورزی، جوسازی یا تسویه حساب شخصی؛ دنبال چرایی و چگونگی اگر باشیم، به همین کلمات میرسیم. یعنی نمیشود از جای دیگری شروع کرد و نپرسید که چه کسانی و با چه خواب و خیالهایی بخشهایی از رمان «آداب بیقراری» و مجموعه داستان «حالتها در حیاط» یعقوب یادعلی را تکثیر و در یاسوج پخش کردهاند و چرا همه چیز را به پای این نویسنده آرام و بیحاشیه نوشتهاند؛ داستان نه از نیمهی اسفند ماه سال گذشته و آغاز بازداشت چهل روزهی یعقوب یادعلی، که از کمی پیش از آن شروع میشود. حالا ولی برای نوشتن از اینها کمی دیر است، برای نوشتن از «رمان» و بازی با ترکیب « نشر اکاذیب» و تلخ خندیدن هم. دیگر نه جای گلایه از سیمای مرکز یاسوج است که فیلمنامه نویس و کارگردان نمونهاش را اخراج میکند، حکماش را چون سندی درخشان بر تابلوهای اعلانات میزند و حتی نام یادعلی را از تیتراژ سریالی که حاصل کلمات اوست حذف میکند، نه جای گلایه از ماموران امنیتی و قضات محترم درگیر در این پرونده، که شاید میتوانستند کار را به آنانی بسپارند که داستان و رمان را بهتر میشناسند و پایانی دیگر بر این ماجرا بنویسند. چند هفتهای است که دادگاه تجدید نظر برخلاف رویهی معمول رای دادگاه بدوی را تشدید و یادعلی را که پیش از این به نه ماه حبس تعلیقی، سه ماه حبس تعزیری و نوشتن چهارمقاله دربارهی مشاهیر کهکیلویه و بویراحمد محکوم شده بود، به تحمل یکسال حبس تعذیری محکوم کرده است؛ و دیگر جای هیچ حرف و گلایهای نیست!
اینجا همیشه آدمهایی بودهاند که سختگیرانه کلمات را سنجیدهاند تا – به باورشان- کسی به بیراهه نرود، از چارچوبها خارج نشود و دور بماند از اشتباه؛ که اینجا همیشه به نویسنده شک داشتهاند و غفلتپیشهاش دانستهاند. آنچه بر یعقوب یادعلی گذشته است نیز گرچه در ظاهر عجیب است و باورنکردنی، اما محصول همین نگاه و همین بیاعتمادی پایان ناپذیر به نویسنده و هنرمند ایرانی است، که اگر قراری جز این بود پروندهی قضایی یعقوب یادعلی باید پیش از اینها مختومه میشد. مشکل اصلی اما اینجا است که فارغ از پیامدهای هولناک این رویهی تازه و ضربهای که بر پیکره دستگاه قضایی و اعتبارش وارد میشود، شکل گرفتن چنین پروندههایی بیش از هرچیز ماهیت وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، مدیریت فرهنگی، ادارهی کتاب و ممیزیهای اعمال شده بر آثار ادبی را زیر سوال میبرد و در چنین شرایطی دیگر دلیلی برای تن دادن به ممیزی و پذیرفتن خط قرمزهای پیش روی نویسندگان وجود نخواهد داشت.
دوست داشته باشیم یا نه، یعقوب یادعلی امروز نمایندهی همهی آنهایی است که نوشتن سرنوشتنشان است، نمایندهی همهی آنها که در این یک سال در دفاع از او و در دفاع از کلمه نوشتند، و حتی دیگرانی که ترجیح دادند خیال کنند نه نویسندهاند و نه روشنفکر و های و هوی و شعارهای همیشگیشان را نگه دارند برای جمعهای خصوصی. دوست داشته باشیم یا نه، یادعلی امروز معیار خیلی چیزهاست؛ تا چه پیش آید...
لينکده
- مشکل کجاست؟
به پستهای دیگرش هم نگاهی بیاندازید- مطرود
- واکنش تعدادی از اهالی ادبیات به ممیزی کتاب.
کو گوش شنوا؟
- گزارش یک سرقت
این بار از دیوار شعرهای عباس صفاری بالا رفتهاند!
- من نگاه نمیکنم...
لولیان
- لیست خرید یک ولگرد فرهنگی!
از نمایشگاه کتاب- غلاف تمام فلزی
- برلین زیر پای سید خوابگرد!
همنشینی با عباس معروفی هم نعمتی است...
- کو باران اردیبهشت؟
طلوعی تا فردا

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)
نظرها
(در مدرسه کس را ندهند دعوی توحید.
منزلگه مردان موحد سر دارست.)
این اولیش نبوده آخریشم نیست.
بیشتر از ایا باید سرمون بیاد تا دوزاریمون بیفته.
ص.م.وداد | March 16, 2008 11:34 AM
درود بر شما و یادعلی و همه ی آن ها که یادشان نمی رود
سبز باشید
محمود کویر | March 16, 2008 9:41 PM
این روزها دگر دست و دلم می لرزد وقتی پای اینترنت مینشینم یا روزنامهها را ورق می زنم.
پارمیس | March 16, 2008 10:19 PM
همش یه طرف اون چهار مقاله خدائیش از اون حکم های تاریخیه.
وثیق | March 16, 2008 10:25 PM
از بس از این خبرها میشنوم یا میخونم حس جنون بهم دست داده
بامداد صادق - پگاه | March 17, 2008 3:07 PM
سلام . سال نو مبارک و خوبيها و خوشيها نثار شما و آرزوي موفقيتهاي بهتر و بيشتر ...و درود بر يادعلي ...
پژک صفري | March 18, 2008 12:42 AM
یکیم دیر نوشتی ولی خوب...
آره دیگه اینجوریاست...
گیجعلی | March 19, 2008 12:31 AM
عید شما هم مبارک دوست من
خدا کند امسال هم به خیر بگذرد...
خواب بزرگ | March 20, 2008 2:11 PM
هوم ...
gandom | March 23, 2008 10:37 AM
با تمام آن احوال كه مدتي مديد است بر حالمان ميگذرد و دم برنمي آيد از ترس فرو رفتن سرم را تكان مي دهم كه در هرچه چيز نو است را بايد گل گرفت از جمله سال نو نويي كه فايده اش جز نكبت نيست شروع نشود بهتر است...
اردشير | March 26, 2008 11:16 AM
سال نو مبارک پدرام ِ عزیز .
با آرزوی بهترینها برای شما دوست خوب .
اُمید | March 28, 2008 4:01 PM