« وقتی... | صفحه‌ی اصلی | شهید... »

اتفاق کوچک بامزه

March 6, 2008

چون به آدمی گزندی برسد، به پروردگارش روی می‌آورد و او را می‌خواند. آنگاه چون به او نعمتی بخشد، همه‌ی آن دعاها را که پیش از این کرده بود از یاد می‌برد و برای خدا همتایانی قرار می‌دهد...
«سوره‌ی زمر- آیه‌ی هشت- ترجمه‌ی عبدالمحمد آیتی»

ممکن است یک تصادف ساده باشد، یا یک اتفاق کوچک بامزه، که بعد از مدت‌ها یک مرتبه به سرت بزند نگاهی به قرآن نفیس کتابخانه‌ات بیاندازی و اولین چیزی که می‌خوانی، همین آیه باشد. این اتفاق خیلی به اینجا و خواننده‌هایش مربوط نیست، اعتقادات مذهبی همیشه برای من مساله‌ای شخصی بوده‌ و دیگران را کمتر راه داده‌ام به حریمش؛ اما چیزی که این یکی دو روز فکرم را مشغول کرده، نه این اتفاق کوچک بامزه، که ترس از نوشتن‌اش است.
ما که وقت نوشتن از تابوها و خط قرمزها آرامیم و جسور، چرا وقتی به نوشتن از چیزهایی می‌رسیم که خلوت و تنهایی‌هایمان را ساخته‌اند، چیزهایی که خیال می‌کنیم بارها و بارها نجاتمان داده‌اند از فروپاشی و خودویرانگری، دست و دلمان این‌قدر می‌لرزد و می‌ترسیم از قضاوت دیگران؟

لينک مطلب | 9:22 PM