سايتها
هفتان
گنجور
بازنگار
اعتماد
سینما
عکاسی
کارگزاران
جن و پری
بنياد گلشيری
وبلاگها
{پاگرد }
{هفتها }
{لحظه }
{فروغ }
{عامهپسند }
{تجربههای آزاد }
{ورطه }
{ناتور }
{صفحهی سیزده }
{خوابگرد }
{آقای اوف }
{دورترها}
{امیرمهدی حقیقت }
{از پشت یکسوم}
{بازتاب نفس صبحدمان }
{سهروزپیش}
This is me
خواب بزرگ
مامهر
منصور نصیری
طلوعی تا فردا
یک پنجره
محسن آزرم
لولیان
مریم گلی
دژاوو
خسرو نقیبی
اتاق پسر
اگنس
عروسک کوکی
زننوشت
خسوف
Neverland
غلاف تمام فلزی
فلش
اسنپشات
خشموهیاهو
سیب گاززده
زن روزهای ابری
مریم مومنی
از زندگی
رمزآشوب
حسن محمودی
آوا و لحظههایش
مهناز میناوند
بر ید باد صبا
Powered by
BlogRolling
« وقتی... | صفحه اصلی | شهید... »
اتفاق کوچک بامزه
چون به آدمی گزندی برسد، به پروردگارش روی میآورد و او را میخواند. آنگاه چون به او نعمتی بخشد، همهی آن دعاها را که پیش از این کرده بود از یاد میبرد و برای خدا همتایانی قرار میدهد...
«سورهی زمر- آیهی هشت- ترجمهی عبدالمحمد آیتی»
ممکن است یک تصادف ساده باشد، یا یک اتفاق کوچک بامزه، که بعد از مدتها یک مرتبه به سرت بزند نگاهی به قرآن نفیس کتابخانهات بیاندازی و اولین چیزی که میخوانی، همین آیه باشد. این اتفاق خیلی به اینجا و خوانندههایش مربوط نیست، اعتقادات مذهبی همیشه برای من مسالهای شخصی بوده و دیگران را کمتر راه دادهام به حریمش؛ اما چیزی که این یکی دو روز فکرم را مشغول کرده، نه این اتفاق کوچک بامزه، که ترس از نوشتناش است.
ما که وقت نوشتن از تابوها و خط قرمزها آرامیم و جسور، چرا وقتی به نوشتن از چیزهایی میرسیم که خلوت و تنهاییهایمان را ساختهاند، چیزهایی که خیال میکنیم بارها و بارها نجاتمان دادهاند از فروپاشی و خودویرانگری، دست و دلمان اینقدر میلرزد و میترسیم از قضاوت دیگران؟
لينکده
- عاشق شدی بیا
گفتوگویی منتشر نشده با خسرو شکیبایی- هفتهنامه اعتماد
- میخواهم گوشتان را بكشم آقای شكیبایی!
منصور ضابطیان
- خداحافظ...
spotlight
- هر داستانی که ارزش گفتن دارد داستان یک دختر است
کوتاه دربارهی Once- غلاف تمام فلزی
- داستانهای ۸۶ به روایت احمد غلامی
بخش دوم- خوابگرد
- از چهاردهسالگی میترسم...
سومین مجموعه داستان حسن محمودی در راه است

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)