« ... | صفحهی اصلی | اتفاق کوچک بامزه »
وقتی...
وقتی ایدهی جذابی داری اما از پس اجرایش برنمیآیی، وقتی خیال میکنی ابزارش نیست یا چیزی که اجرا میشود با چیزی که در ذهن تو میگذرد فاصله دارد، یعنی یک جای کارت میلنگد. چند شب پیش باید چیزی مینوشتم برای ویژهنامه نوروزی روزنامهی کارگزاران، اما نشد. همه چیز داشت خوب پیش میرفت و نزدیک به طرح تازهای که در ذهنم ساخته بودم، اما میانههای کار کم آوردم و به در بسته خوردم؛ و باور کنید هیچ چیز مثل چنین موقعیتی نمیتواند کسی را که مینویسد، افسرده کند.
وقتی ایدههایت عقیم میمانند، وقتی به جای بچههای سالم و بازیگوش، جنین نارس و مرده روی دستت می ماند، یعنی باید دوباره از نو شروع کنی؛ یعنی نیاز داری به بازسازی و شک کردن به همهی دانستههایت، یعنی هیچچیز سرجایش نیست...
لينکده
- آن 33 نفر
یک پزشک
- نقشهی اشغال فلسطین در طول زمان
فردا نیوز
- قدر این شبها
اگر پاسبانی که در تاریکی سوت میکشد، پسر من بود
- شما نمیدانید چهقدر عجیب است، دردناک است، که مامانم برای بابام گریه کند...
بهناز میم
- یکشنبه منتشر شد
اولین رمان آراز بارسقیان


![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)