سايتها
هفتان
گنجور
بازنگار
اعتماد
سینما
عکاسی
کارگزاران
جن و پری
بنياد گلشيری
وبلاگها
{پاگرد }
{هفتها }
{لحظه }
{فروغ }
{عامهپسند }
{تجربههای آزاد }
{ورطه }
{ناتور }
{صفحهی سیزده }
{خوابگرد }
{آقای اوف }
{دورترها}
{امیرمهدی حقیقت }
{از پشت یکسوم}
{بازتاب نفس صبحدمان }
{سهروزپیش}
This is me
خواب بزرگ
مامهر
منصور نصیری
طلوعی تا فردا
یک پنجره
محسن آزرم
لولیان
مریم گلی
دژاوو
خسرو نقیبی
اتاق پسر
اگنس
عروسک کوکی
زننوشت
خسوف
Neverland
غلاف تمام فلزی
فلش
اسنپشات
خشموهیاهو
سیب گاززده
زن روزهای ابری
مریم مومنی
از زندگی
رمزآشوب
حسن محمودی
آوا و لحظههایش
مهناز میناوند
بر ید باد صبا
Powered by
BlogRolling
کاش دنیا این همه استاد نداشت...

چند سال پیش فیلم یکی از اساتید سینمای ایران اکران شده بود و روزنامهها پر شده بودند از یادداشتهای ستایشآمیز شیفتگان استاد که خیال میکردند استاد بعد از سالها سکوت و دوری از سینما، شاهکار تازهای خلق کرده است. برای من که نه بازی بازیگر زن آن فیلم را دوست داشتم و نه برخلاف بعضیها از استعارههای گل درشت، تکراری و از جنس سینمای اروپای شرقی فیلم هیجانزده شده بودم، تنها یک راه باقی مانده بود؛ یک راه ساده برای مخالفت با فیلم و در عین حال مغلوب نشدن در جریان بحثی بیفایده، چرا که دوستان شیفتهام هم تبحر استاد را در بازی گرفتن از بازیگران فیلم تحسین میکردند و هم استعارههای گلدرشت فیلم را از نقاط قوت فیلم میدانستند. آن راه ساده در واقع چیزی نبود جز بزرگنمایی جزییات به ظاهر کماهمیت؛ تکنیکی که معمولا همیشه به کار میآید، چه آن زمان که اثری را ضعیف میدانید، اما درگیر جدلی بیپایان شدهاید، راه فراری ندارید و به دلیل تفاوتهای بنیادین با آدمهای مقابلتان امکان رسیدن به تفاهم نیز وجود ندارد، و چه آن هنگام که کلیت یک اثر هنری را قابل دفاع نمیدانید اما به دلایلی قصد انتقاد از آن را هم ندارید، پس دست به دامان جزییات میشوید و با برجسته کردنشان، اهمیت دادن به تکههای درخشان و شاهکار خواندنشان به هدف خود میرسید.
در فیلم استاد صحنهی تعقیب و گریز هیجانانگیزی بود که اتفاقا پرداخت و اجرای خوبی هم داشت، اما اسکناسهایی که در میانهی این تعقیب و گریز به باد سپرده میشدند مشکل کوچکی داشتند و سالها پس از زمانی که قصهی فیلم در آن میگذشت چاپ شده بودند! ماجرا در حالت مبالغه آمیزش چیزی شبیه این بود که مثلا در یکی از قسمتهای سریال یک مشت پر عقاب، رضا کیانیان دست توی جیبش کند و یک پنجهزارتومانی جدید و منقش به تمثال امام بگذارد کف دست طرف مقابلش و بگوید:«این هم از شیرینی شما!»
خب البته من هم قبول دارم که کارم چندان شرافتمندانه نبوده است و این اشتباه شاید کوچک را در درجهی اول باید به حساب منشی صحنه گذاشت تا کارگردان، اما درست یا اشتباه، این ترفند همیشه جواب میداد و چهقدر هم سادهتر از بحث های بیپایان دربارهی استعارههای گل درشت فیلم استاد بود.
دربارهی سنتوری مهرجویی -دیگر استاد سینمای ایران- هم میشود همینگونه حرف زد؛ میشود اشتباهات کوچک را بزرگ کرد، از دیالوگهای شعاری و نخنما حرف زد و کل فیلم را کوبید- که مگر جز این است که مهرجویی باید منشی صحنهای همسنگ نامش انتخاب کند و مگر نباید دیالوگهای فیلم مهرجویی از جنسی دیگر باشند؟- و میتوان از سکانسها و دیالوگهای درخشان حرف زد و فیلم مهرجویی را بالا و بالاتر برد. انتخاب با من و شماست و همه چیز وابسته به میزان ارادت ما به استاد و حسی است که پس از دیدن سنتوری در وجودمان تهنشین شده است.
سنتوری قصهای ساده و کلیشهای دارد که علیرغم پرشهای زمانی فیلم و رفت و برگشتهایش، بسیار ساده هم روایت میشود. نه گرهافکنی خاصی دارد و نه آنچنان تعلیقی، اما تماشاگرش را تا پایان حفظ میکند. این حسن بزرگی است، حتی برای راوی باتجربه و توانایی مثل مهرجویی. اما میشود این سوال را هم مطرح کرد که آنچه تماشاگر را تا پایان با فیلم همراه میکند چه چیزی است؟ نام مهرجویی، بازیهای درخشان، فیلمنامه، صدای محسن چاووشی و ترانههای دوستداشتنی فیلم یا...؟
بهرام رادان در فیلم مهرجویی خوب است و باورپذیر، شاید بزرگترین ویژگیاش این است که نقشاش را «بازی نمیکند»، چه وقتی سنتوری است و دلدادهی سازش و چه در لحظاتی که اسیر جنس است و خمار یا نشئه. سکانسی که علی از پدرش میخواهد در تزریق مواد به او کمک کند، به نظرم با فاصلهی زیاد از دیگر سکانسها، درخشانترین بخش فیلم است.
گلشیفته فراهانی اما خوب نیست و خوب نبودنش شاید برگردد به بازی بازیگر نقش جاوید -که انگار با سنجاق به فیلم وصلش کردهاند- وگرنه فکر میکنم دعوای علی و هانیه از سکانسهای خوب و تاثیرگذار فیلم است و شیطنتها و سرزندگی علی و هانیه را وقتی علی از هانیه می خواهد برایش پیانو بزند را هم دوست داشتم. انتخاب بازیگر نقش جاوید هم از آن سوالهاست که شاید بهتر باشد دنبال جوابش نگردیم. نمیدانم ویولونیست بودن جاوید اینقدر در پیشبردن فیلم نقش داشته که آقای مهرجویی نتوانسته به بازیگر دیگری فکر کند؟ در مقابل میشود مهرجویی را برای انتخاب محسن چاووشی تحسین کرد. محسن چاووشی فیلم خوب اما کمی زیاد است. نمیدانم اگر صدای چاووشی و ترانههای آرام او نبود چه بر سر فیلم آقای مهرجویی میآمد و حالا که فیلم را دیدهام تصور سنتوری بیصدای چاووشی برایم ممکن نیست. حتی -اگر به استاد مهرجویی بر نمی خورد- میخواهم ادعا کنم که ترانههای فیلم چندجایی جور چیزها و آدمهای دیگر را هم میکشند.
در فیلم مهرجویی دیالوگها شعاری و کلیشهایاند و برای سنتوری که صدا و ترانه و موسیقی و تصویر همپای کلام و شاید هم بیشتر از آن، داستان را پیش میبرند، یک دیالوگ بد مثل تفنگی است که ناگهان توی صورتت شلیک میکند، آن هم درست وقتی که مشغول تمیز کردناش هستی! دیالوگهای جاوید و هانیه از این دستهاند، همینطور شاهکار آقای مهرجویی در به تصویر کشیدن تحول عمیق علی و تصمیماش برای ماندن و آموزش دادن به دیگر معتادان که بالیوود را روسفید و بدترین پایانبندی ممکن را برای سنتوری به ارمغان میآورد. راستش این یکی دو روز که فیلم را دیدهام، زیاد به این مساله فکر کردهام که چرا تمام فیلمهای ایرانی که قصهای دربارهی اعتیاد دارند، این قدر بد تمام میشوند و اینقدر سردرگماند و ناتوان و محافظهکار. بخشی را میتوان به حساب ممیزیها گذاشت و نگاهی که هنوز در پی قضاوت دربارهی هنر است و تنها سیاهی و سفیدی مطلق را قبول دارد و خاکستری را نمیشناسد و رسیدن به سفیدی از دل سیاهی را هم باور ندارد. شاید به همین دلیل است که هیچ وقت نمیتوان انتظار داشت در ایران فیلم درخشانی مثل «مرثیهای برای یک رویا» ساخته شود، که «خونبازی» هم با وجود پایان بازش و علیرغم تلاشهای رخشان بنیاعتماد در لحظاتی با سنتوری آقای مهرجویی شانه به شانه است و همان عیبها را دارد.
میخواستم دربارهی شعارهای مهرجویی در سنتوری هم بنویسم، اما یادم افتاد که انگار شعار دادن تازگیها رسم شده است و همه عادت کردهاند به داد زدن حرفهایشان و فریاد کردن آنچه حنجرهشان را بسته است. باور کنید سیاهنمایی نمیکنم، حرف سیاسی هم نمیزنم. نگاه کنید به فیلم اسکاری استاد اسکورسیزی و سکانس پایانیاش را به یاد بیاورید. آن موش صحرایی را به یاد میآورید که بیدلیل و ناگهان در جایی که نباید سبز میشود؟ لازم است یادآوری کنم که Rat جز موش صحرایی چه معنی می دهد؟
شاید اشتباه می کنم، اما انگار مهرجویی راهش را عوض کرده است و نگاهش به فیلم سازی دیگر آنی نیست که ما شناختهایم. این را میشود از قصههایی که دست میگیرد یا بازیگرانی که برمیگزیند، فهمید. انگار آقای مهرجویی با دنیا به صلح رسیده است و این برای ما که مهرجویی یکی از «اساتید» سینمایمان است خبر خوبی نیست...
پ.ن: بهانهی این یادداشت، نظرسنجی سید خوابگرد است، که مثل همیشه دست گذاشته روی جایی که نباید! اگر این چند خط را نمینوشت و جماعت هم حرف نمیزدند، معلوم نبود من تا کی باید با خودم کلانجار بروم و نفهمم که اشکال کار از کجاست...
لينکده
- عاشق شدی بیا
گفتوگویی منتشر نشده با خسرو شکیبایی- هفتهنامه اعتماد
- میخواهم گوشتان را بكشم آقای شكیبایی!
منصور ضابطیان
- خداحافظ...
spotlight
- هر داستانی که ارزش گفتن دارد داستان یک دختر است
کوتاه دربارهی Once- غلاف تمام فلزی
- داستانهای ۸۶ به روایت احمد غلامی
بخش دوم- خوابگرد
- از چهاردهسالگی میترسم...
سومین مجموعه داستان حسن محمودی در راه است

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)
نظرها
میدانی اشکال کار کجاست؟ همین سانسور لعنتی! اثری که توقیف میشود، مخاطب هنگام برخورد با آن، کور میشود پدرام.
به مهرجویی دوستداشتنی هم حق میدهم بیحوصله شده باشد. پنجه نرم کردن با مدیران نااهل فرهنگ، آدم را فرسوده میکند. فکر میکنم بهرام بیضایی هم اگر سالی یک فیلم میساخت، روزگارش حالا بهتر از این نبود.
ولی چه کنیم پدرام که، مهرجویی را نمیشود دوست نداشت. نه، نمیشود!
:::: خوابگرد | February 22, 2008 11:36 PM
خوب این پست شما کاملاً مطابق با نظر ما بود، اگر اینجاو وبلاگ جناب خوابگرد نبود به کل از فیلم شناسی خودمان ناامید می شدیم بس که تعریفات شنیدیم از اطرافیان...
خیاط | February 23, 2008 12:41 AM
من که ندیدم این فیلمو. اما با تیتر این نوشته به شدت موافقم.اون سکانس اسکناسهای هزاری هم تو این نوشته نکتهی به جایی بود :ي
نازلی | February 23, 2008 1:53 PM
سلام. خب من فیلم رو دوست داشتم شاید به خاطر رادان که خوب بود. خیلی خوب بود. ربه قول تو پایان بندی فیلم یه جور وصله بود و تلویزیونی. با نظرت در مورد بازیگر جاوید هم موافقم. اما خب من هم شیفته ترانه ها و صدای چاووشی شدم. اگر اون نبود سنتوری خیلی می لنگید.
مهناز میناوند | February 23, 2008 2:12 PM
من هم از این فیلم میانمایه بسیار کلافه و از اینکه "استاد" فیلم ایرانی چنین آشغالی را بسازد از همه چیز ناامید شدم. دیالوگها همه قالبی و صحنه سازیها همه قلابی و داستان کاملاَ تکراری و باور نکردنی. در مورد دیالوگها که خوب گفتی. از اشتباهات که بگذریم یک نوع شلختگی در فیلم هست که نمیتواند دلیل بر چیزی جز دست کم گرفتن تماشاگران از سوی "استاد" باشد. مثلاً به لوکیشن ها دقت کنید که یک محل هم حیاط خانه است و هم پارک عمومی برای اجرای کنسرت. یا مثلاَ به صحنه های آخر فیلم نگاه کنید که در بلندیهای نیاوران و کاشانک یک کولونی معتاد درست کرده اند. کدام تهرانی نمیداند که در آنجاها از این خبر ها نیست! بازیگری بد نیست ولی انگار کارگردان خواب بوده و نتوانسته تن برخورد ها را کنترل کند. اتفاقاَ صحنه دعوای سنتوری و خانمش (که خالی از صداقت نیست) بنظر من بسیار بلند و خالی از ظرافت است) این دعوا در تاتر جا داشت ولی نه در سینما که دوربین در یک وجبی است!
باز از بی خیالی و بی توجهی استاد بگوئیم. علی سنتوری را ببینید که از اوج خوشبختی تا حضیض اعتیاد نه وزنش کم میشود و نه از لپ های گلگونش چیزی کم میآورد. به همان هالیود که (ذمش در این انتقاد بعلت آخر فیلمهای خوشبینانه اش آمد)نگاه کنید. آقای رابرت دنیرو صد کیلو وزن اضافه کرد تا بتواند یک صحنه فیلم "ریجینگ بوولگ را بازی کند و بازیگر دیگری که اسمش الان یادم نیست در فیلم "ماشینیست" پنجاه کپلو به مقتضای رل کم کرد تا پوست و استخوان شد. به این میگویند توجه و احترام به عقل و هوش بیننده!
شاید اشکال اصلی استاد شدن در فیلم ایران ایتست که همه بینندگان را ابله فرض میکنند.
موافق | February 23, 2008 5:48 PM
ok.
se7en | February 23, 2008 7:25 PM
“….قطاری که نزدیک و نزدیکتر می آید.
هارمونی يکنواخت چرخها,
چرخهایی که سالهای سال
نقطه تلاقی اين دو خط موازی را
در دور دستها جسته اند…..”
“تلاقی” آخرين دستنوشته “دلتنگ دلتنگی های آسمان” در انتظار نگاه گرمتان است!
Anonymous | February 23, 2008 8:49 PM
نديدمش هنوز... اما پستتون برام جالب بود..
همچين يه كم ذوقم رو كور كرد براي تماشاي فيلم.. انتظار چيز ديگري داشتم از فيلم..
اول شخص مفرد | February 24, 2008 12:02 AM
بالاخره يه نفر پيدا شد به جز سوت و كف و تحسين چيز متفاوتي گفت
الهام | February 24, 2008 1:11 AM
بعد از تماشای فیلم دیدم تا چیزی خطاب به آقای مهرجویی ننویسم دلم قرار نمی گیرد.
می توانی در وبلاگم آن را بخوانی
weblog.minoosh.net
بوی تلخ قهوه | February 25, 2008 8:08 PM
لینک این مطلب که مشکلی نداره؟لینک دادم بهش اما باز نمی کنه.
مریم | February 29, 2008 3:19 PM
الان که دوباره امتحان کردم باز شد
مریم | February 29, 2008 8:04 PM
میدونی ..فیلم رو میبینی باهاش حال می کنی از بازی بی نظیر رادان کیف می کنی و ترانه های خوب فیلم شارژت می کنه بعد آخر فیلم و اون فیلم هندی که اجرا شد مثل یه سوزن
بادکنک افتخارت به سینمای وطنی رو
می تذکونه و می پلاسی پای تی وی
rouzbeh | March 1, 2008 9:40 AM
باعث تاسف است كه استاد مجبور شدند فيلم سفارشي بسازند، در نتيجه همه چيز شعاري و باورناپذير درآمده. شباهت داستان فيلم با رمان «عقايد يك دلقك» هانريش بل برايتان جالب نبود؟
لعيا | March 1, 2008 4:15 PM
در مورد لينكم تو بلاگت : ديگه دات كامي نيستم. اگه ميشه تغييرش بده. ممنون
مهناز ميناوند | March 7, 2008 12:10 PM
درباره مطلب اتفاق کوچک بامزه:
گاهی این اتفاقهای کوچیک روزها ذهن رو درگیر می کنه. گاهی برق آیه های قرآن آدم رو بد جوری می گیره. البته اگر اهل درس گرفتن باشیم
مَتَتی | March 7, 2008 5:42 PM