« روزانه | صفحهی اصلی | ... »
کاش دنیا این همه استاد نداشت...

چند سال پیش فیلم یکی از اساتید سینمای ایران اکران شده بود و روزنامهها پر شده بودند از یادداشتهای ستایشآمیز شیفتگان استاد که خیال میکردند استاد بعد از سالها سکوت و دوری از سینما، شاهکار تازهای خلق کرده است. برای من که نه بازی بازیگر زن آن فیلم را دوست داشتم و نه برخلاف بعضیها از استعارههای گل درشت، تکراری و از جنس سینمای اروپای شرقی فیلم هیجانزده شده بودم، تنها یک راه باقی مانده بود؛ یک راه ساده برای مخالفت با فیلم و در عین حال مغلوب نشدن در جریان بحثی بیفایده، چرا که دوستان شیفتهام هم تبحر استاد را در بازی گرفتن از بازیگران فیلم تحسین میکردند و هم استعارههای گلدرشت فیلم را از نقاط قوت فیلم میدانستند. آن راه ساده در واقع چیزی نبود جز بزرگنمایی جزییات به ظاهر کماهمیت؛ تکنیکی که معمولا همیشه به کار میآید، چه آن زمان که اثری را ضعیف میدانید، اما درگیر جدلی بیپایان شدهاید، راه فراری ندارید و به دلیل تفاوتهای بنیادین با آدمهای مقابلتان امکان رسیدن به تفاهم نیز وجود ندارد، و چه آن هنگام که کلیت یک اثر هنری را قابل دفاع نمیدانید اما به دلایلی قصد انتقاد از آن را هم ندارید، پس دست به دامان جزییات میشوید و با برجسته کردنشان، اهمیت دادن به تکههای درخشان و شاهکار خواندنشان به هدف خود میرسید.
در فیلم استاد صحنهی تعقیب و گریز هیجانانگیزی بود که اتفاقا پرداخت و اجرای خوبی هم داشت، اما اسکناسهایی که در میانهی این تعقیب و گریز به باد سپرده میشدند مشکل کوچکی داشتند و سالها پس از زمانی که قصهی فیلم در آن میگذشت چاپ شده بودند! ماجرا در حالت مبالغه آمیزش چیزی شبیه این بود که مثلا در یکی از قسمتهای سریال یک مشت پر عقاب، رضا کیانیان دست توی جیبش کند و یک پنجهزارتومانی جدید و منقش به تمثال امام بگذارد کف دست طرف مقابلش و بگوید:«این هم از شیرینی شما!»
خب البته من هم قبول دارم که کارم چندان شرافتمندانه نبوده است و این اشتباه شاید کوچک را در درجهی اول باید به حساب منشی صحنه گذاشت تا کارگردان، اما درست یا اشتباه، این ترفند همیشه جواب میداد و چهقدر هم سادهتر از بحث های بیپایان دربارهی استعارههای گل درشت فیلم استاد بود.
دربارهی سنتوری مهرجویی -دیگر استاد سینمای ایران- هم میشود همینگونه حرف زد؛ میشود اشتباهات کوچک را بزرگ کرد، از دیالوگهای شعاری و نخنما حرف زد و کل فیلم را کوبید- که مگر جز این است که مهرجویی باید منشی صحنهای همسنگ نامش انتخاب کند و مگر نباید دیالوگهای فیلم مهرجویی از جنسی دیگر باشند؟- و میتوان از سکانسها و دیالوگهای درخشان حرف زد و فیلم مهرجویی را بالا و بالاتر برد. انتخاب با من و شماست و همه چیز وابسته به میزان ارادت ما به استاد و حسی است که پس از دیدن سنتوری در وجودمان تهنشین شده است.
لينکده
- نقشهی اشغال فلسطین در طول زمان
فردا نیوز
- قدر این شبها
اگر پاسبانی که در تاریکی سوت میکشد، پسر من بود
- شما نمیدانید چهقدر عجیب است، دردناک است، که مامانم برای بابام گریه کند...
بهناز میم
- یکشنبه منتشر شد
اولین رمان آراز بارسقیان
- پایان کار ایکاروس
حرف خیلیهاست به گمانم- خواب بزرگ


![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)
نظرها
میدانی اشکال کار کجاست؟ همین سانسور لعنتی! اثری که توقیف میشود، مخاطب هنگام برخورد با آن، کور میشود پدرام.
به مهرجویی دوستداشتنی هم حق میدهم بیحوصله شده باشد. پنجه نرم کردن با مدیران نااهل فرهنگ، آدم را فرسوده میکند. فکر میکنم بهرام بیضایی هم اگر سالی یک فیلم میساخت، روزگارش حالا بهتر از این نبود.
ولی چه کنیم پدرام که، مهرجویی را نمیشود دوست نداشت. نه، نمیشود!
:::: خوابگرد | February 22, 2008 11:36 PM
خوب این پست شما کاملاً مطابق با نظر ما بود، اگر اینجاو وبلاگ جناب خوابگرد نبود به کل از فیلم شناسی خودمان ناامید می شدیم بس که تعریفات شنیدیم از اطرافیان...
خیاط | February 23, 2008 12:41 AM
من که ندیدم این فیلمو. اما با تیتر این نوشته به شدت موافقم.اون سکانس اسکناسهای هزاری هم تو این نوشته نکتهی به جایی بود :ي
نازلی | February 23, 2008 1:53 PM
سلام. خب من فیلم رو دوست داشتم شاید به خاطر رادان که خوب بود. خیلی خوب بود. ربه قول تو پایان بندی فیلم یه جور وصله بود و تلویزیونی. با نظرت در مورد بازیگر جاوید هم موافقم. اما خب من هم شیفته ترانه ها و صدای چاووشی شدم. اگر اون نبود سنتوری خیلی می لنگید.
مهناز میناوند | February 23, 2008 2:12 PM
من هم از این فیلم میانمایه بسیار کلافه و از اینکه "استاد" فیلم ایرانی چنین آشغالی را بسازد از همه چیز ناامید شدم. دیالوگها همه قالبی و صحنه سازیها همه قلابی و داستان کاملاَ تکراری و باور نکردنی. در مورد دیالوگها که خوب گفتی. از اشتباهات که بگذریم یک نوع شلختگی در فیلم هست که نمیتواند دلیل بر چیزی جز دست کم گرفتن تماشاگران از سوی "استاد" باشد. مثلاً به لوکیشن ها دقت کنید که یک محل هم حیاط خانه است و هم پارک عمومی برای اجرای کنسرت. یا مثلاَ به صحنه های آخر فیلم نگاه کنید که در بلندیهای نیاوران و کاشانک یک کولونی معتاد درست کرده اند. کدام تهرانی نمیداند که در آنجاها از این خبر ها نیست! بازیگری بد نیست ولی انگار کارگردان خواب بوده و نتوانسته تن برخورد ها را کنترل کند. اتفاقاَ صحنه دعوای سنتوری و خانمش (که خالی از صداقت نیست) بنظر من بسیار بلند و خالی از ظرافت است) این دعوا در تاتر جا داشت ولی نه در سینما که دوربین در یک وجبی است!
باز از بی خیالی و بی توجهی استاد بگوئیم. علی سنتوری را ببینید که از اوج خوشبختی تا حضیض اعتیاد نه وزنش کم میشود و نه از لپ های گلگونش چیزی کم میآورد. به همان هالیود که (ذمش در این انتقاد بعلت آخر فیلمهای خوشبینانه اش آمد)نگاه کنید. آقای رابرت دنیرو صد کیلو وزن اضافه کرد تا بتواند یک صحنه فیلم "ریجینگ بوولگ را بازی کند و بازیگر دیگری که اسمش الان یادم نیست در فیلم "ماشینیست" پنجاه کپلو به مقتضای رل کم کرد تا پوست و استخوان شد. به این میگویند توجه و احترام به عقل و هوش بیننده!
شاید اشکال اصلی استاد شدن در فیلم ایران ایتست که همه بینندگان را ابله فرض میکنند.
موافق | February 23, 2008 5:48 PM
ok.
se7en | February 23, 2008 7:25 PM
“….قطاری که نزدیک و نزدیکتر می آید.
هارمونی يکنواخت چرخها,
چرخهایی که سالهای سال
نقطه تلاقی اين دو خط موازی را
در دور دستها جسته اند…..”
“تلاقی” آخرين دستنوشته “دلتنگ دلتنگی های آسمان” در انتظار نگاه گرمتان است!
Anonymous | February 23, 2008 8:49 PM
نديدمش هنوز... اما پستتون برام جالب بود..
همچين يه كم ذوقم رو كور كرد براي تماشاي فيلم.. انتظار چيز ديگري داشتم از فيلم..
اول شخص مفرد | February 24, 2008 12:02 AM
بالاخره يه نفر پيدا شد به جز سوت و كف و تحسين چيز متفاوتي گفت
الهام | February 24, 2008 1:11 AM
بعد از تماشای فیلم دیدم تا چیزی خطاب به آقای مهرجویی ننویسم دلم قرار نمی گیرد.
می توانی در وبلاگم آن را بخوانی
weblog.minoosh.net
بوی تلخ قهوه | February 25, 2008 8:08 PM
لینک این مطلب که مشکلی نداره؟لینک دادم بهش اما باز نمی کنه.
مریم | February 29, 2008 3:19 PM
الان که دوباره امتحان کردم باز شد
مریم | February 29, 2008 8:04 PM
میدونی ..فیلم رو میبینی باهاش حال می کنی از بازی بی نظیر رادان کیف می کنی و ترانه های خوب فیلم شارژت می کنه بعد آخر فیلم و اون فیلم هندی که اجرا شد مثل یه سوزن
بادکنک افتخارت به سینمای وطنی رو
می تذکونه و می پلاسی پای تی وی
rouzbeh | March 1, 2008 9:40 AM
باعث تاسف است كه استاد مجبور شدند فيلم سفارشي بسازند، در نتيجه همه چيز شعاري و باورناپذير درآمده. شباهت داستان فيلم با رمان «عقايد يك دلقك» هانريش بل برايتان جالب نبود؟
لعيا | March 1, 2008 4:15 PM
در مورد لينكم تو بلاگت : ديگه دات كامي نيستم. اگه ميشه تغييرش بده. ممنون
مهناز ميناوند | March 7, 2008 12:10 PM
درباره مطلب اتفاق کوچک بامزه:
گاهی این اتفاقهای کوچیک روزها ذهن رو درگیر می کنه. گاهی برق آیه های قرآن آدم رو بد جوری می گیره. البته اگر اهل درس گرفتن باشیم
مَتَتی | March 7, 2008 5:42 PM
موافقم . سنتوری خیلی بد بود. پر از اشکال و ایراد
پ.ن | July 2, 2010 7:57 PM