سايتها
هفتان
گنجور
بازنگار
اعتماد
سینما
عکاسی
کارگزاران
جن و پری
بنياد گلشيری
وبلاگها
{پاگرد }
{هفتها }
{لحظه }
{فروغ }
{عامهپسند }
{تجربههای آزاد }
{ورطه }
{ناتور }
{صفحهی سیزده }
{خوابگرد }
{آقای اوف }
{دورترها}
{امیرمهدی حقیقت }
{از پشت یکسوم}
{بازتاب نفس صبحدمان }
{سهروزپیش}
This is me
خواب بزرگ
مامهر
منصور نصیری
طلوعی تا فردا
یک پنجره
محسن آزرم
لولیان
مریم گلی
دژاوو
خسرو نقیبی
اتاق پسر
اگنس
عروسک کوکی
زننوشت
خسوف
Neverland
غلاف تمام فلزی
فلش
اسنپشات
خشموهیاهو
سیب گاززده
زن روزهای ابری
مریم مومنی
از زندگی
رمزآشوب
حسن محمودی
آوا و لحظههایش
مهناز میناوند
بر ید باد صبا
Powered by
BlogRolling
« | صفحه اصلی | قصهی ناتمام ماندهها »
راحت شدی آقای بورقانی
صفحهی آخر «کارگزاران» امروز، میزبان احمد بورقانی بود و من از میان همهی یادداشتها، چند خطی که خزر معصومی برای بورقانی نوشته بود را بیشتر از دیگر یادداشتها دوست داشتم. راستش من را برد به سالهایی که خیلی دور نیستند اما مدتهاست خیال میکنم دست نیافتنی و تکرار نشدنیاند و باید کمکم فراموششان کنم. دلم میخواست سایت روزنامه به راه بود و میشد به این یادداشت لینک داد، اما حالا که سایتی وجود ندارد و مطمئن هم نیستم که اجازه داشته باشم تمام یادداشت را اینجا منتشر کنم، فکر کردم شاید بد نباشد آنهایی که کارگزاران امروز را ندیدهاند و به اینجا سر میزنند، دستکم بخشهایی از یادداشت خانم معصومی را بخوانند، شاید آنها هم چیزهایی را به یاد بیاورند...
«آقای بورقانی راحت شدید. از این روزهای پر از دلشوره راحت شدید. اما بدانید نام شما در هر جای امروز و تاریخ که بیاید، ما روزنامهخوانهای آواره یاد لطف کم نظیرتان به روزنامه و قلم و صاحب قلم خواهیم افتاد. یاد پشت و پناه خواهیم افتاد. یاد اندیشه خواهیم افتاد و یاد مهربانی. به خودم میگویم کاش کمی لاغرتر بودید. آنوقت شاید داشتیمتان، اما بعد یادم میآید که راحتی هزینه دارد و رفتن بهانه میخواهد. پس از شما که هم چاق بودید و هم مهربان و هم اندیشمند هم پشت و پناه و هم لطیف، میخواهم که خداوند عزیز را ببوسید و بهش بگویید هیچگاه به اندازهی این زمستان فکر نمیکردم اینقدر از ما آدمیان عصبانی باشد که شروع کند به تند تند محروم کردنمان از لطایفش. بهش بگویید ما بیمعرفتتر از این حرفهاییم، اینجور که جهان را خالی میکند از صاحبان مهر به کلی از یاد میبریم به آسمان نگاه کردن را. بهش بگویید فهمیدهام که به جای این همه عزیز که میگیرد، دارد برف تحویلمان میدهد. بهش بگویید قبول نیست. بگویید ما فرق این را میفهمیم. بگویید فراموشکار هستیم اما خنگ نه.
مغزم دیگر نه فرمان کلمه میدهد نه دستور اشک...»
پ.ن: راستی، کسی میداند خبرگزاری فارس چرا برخلاف رویهی معمول خبرگزاریها و شیوهی همیشگی خودش، به جای «تشییع پیکر مرحوم...» یا حتی «تشییع پیکر...» مینویسد «تشیع جنازه احمد بورقانی»؟ اشتباه میکنم، سخت میگیرم، متوهمام؟ امیدوارم حق با شما باشد.
لينکده
- عاشق شدی بیا
گفتوگویی منتشر نشده با خسرو شکیبایی- هفتهنامه اعتماد
- میخواهم گوشتان را بكشم آقای شكیبایی!
منصور ضابطیان
- خداحافظ...
spotlight
- هر داستانی که ارزش گفتن دارد داستان یک دختر است
کوتاه دربارهی Once- غلاف تمام فلزی
- داستانهای ۸۶ به روایت احمد غلامی
بخش دوم- خوابگرد
- از چهاردهسالگی میترسم...
سومین مجموعه داستان حسن محمودی در راه است

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)