« | صفحهی اصلی | ناتور »
به یاد میآورم...
حالا هروقت برف میبارد، پشت پنجره مینشینم و باریدنش را نگاه میکنم. درست مثل بیست سال پیش، سی سال پیش، یا بیشتر. چه کسی میتواند حساب گذشت سالها را نگه دارد؟ درست مثل آن سالهای دور، کنار نور تند زردرنگ پایین میریزد و من همهی آن لحظهها را به یاد میآورم. همهی شجاعتم را، گربهها را، پنجرههای بسته را، صدای گریهی بچهای را که از دوردست میآمد، صدای پای او را، صدای قلب او را، تل برف، پاروهای چوبی و پچپچ رفیقم را، حتی سایهی دراز رفیقم را که روی شانههای لخت درخت سرکوچه از هم پاشیده بود.
اما این صدا را به یاد نمیآورم. این صدا را که چندسالیست پشت پنجره در سرم میچرخد و ادعا دارد که او هم آنجا بوده. در همهی دقایق و لحظهها حضور داشته. چگونه او را باور کنم. چگونه او را به یاد دارم اما این را نه. حالا که پیر و خستهام، و دنیا را فقط از پشت پنجره نگاه میکنم نمیتوانم این صدایی را که ادعا میکند همیشه همراهم بوده به یاد بیاورم. این موضوع مرا بسیار غمگین میکند.
« از خاک بپرس- مجموعه داستان فردا میبینمت- سودابه اشرفی- نشر ورجاوند»
لينکده
- ساختار جدید جایزهی ادبی هفتاقلیم
نیمهی سوخته
- آن که کدو را ندید
خواب بزرگ
- گوشت خوار
میثم کیانی
- به اتاق بر میگردم، پس هستم
حسین نوروزی
- راهکارهایی برای زنده ماندن در نمایشگاه کتاب
انگار نه انگار


![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)