سايتها
هفتان
گنجور
بازنگار
اعتماد
سینما
عکاسی
کارگزاران
جن و پری
بنياد گلشيری
وبلاگها
{پاگرد }
{هفتها }
{لحظه }
{فروغ }
{عامهپسند }
{تجربههای آزاد }
{ورطه }
{ناتور }
{صفحهی سیزده }
{خوابگرد }
{آقای اوف }
{دورترها}
{امیرمهدی حقیقت }
{از پشت یکسوم}
{بازتاب نفس صبحدمان }
{سهروزپیش}
This is me
خواب بزرگ
مامهر
منصور نصیری
طلوعی تا فردا
یک پنجره
محسن آزرم
لولیان
مریم گلی
دژاوو
خسرو نقیبی
اتاق پسر
اگنس
عروسک کوکی
زننوشت
خسوف
Neverland
غلاف تمام فلزی
فلش
اسنپشات
خشموهیاهو
سیب گاززده
زن روزهای ابری
مریم مومنی
از زندگی
رمزآشوب
حسن محمودی
آوا و لحظههایش
مهناز میناوند
بر ید باد صبا
Powered by
BlogRolling
به یاد میآورم...
حالا هروقت برف میبارد، پشت پنجره مینشینم و باریدنش را نگاه میکنم. درست مثل بیست سال پیش، سی سال پیش، یا بیشتر. چه کسی میتواند حساب گذشت سالها را نگه دارد؟ درست مثل آن سالهای دور، کنار نور تند زردرنگ پایین میریزد و من همهی آن لحظهها را به یاد میآورم. همهی شجاعتم را، گربهها را، پنجرههای بسته را، صدای گریهی بچهای را که از دوردست میآمد، صدای پای او را، صدای قلب او را، تل برف، پاروهای چوبی و پچپچ رفیقم را، حتی سایهی دراز رفیقم را که روی شانههای لخت درخت سرکوچه از هم پاشیده بود.
اما این صدا را به یاد نمیآورم. این صدا را که چندسالیست پشت پنجره در سرم میچرخد و ادعا دارد که او هم آنجا بوده. در همهی دقایق و لحظهها حضور داشته. چگونه او را باور کنم. چگونه او را به یاد دارم اما این را نه. حالا که پیر و خستهام، و دنیا را فقط از پشت پنجره نگاه میکنم نمیتوانم این صدایی را که ادعا میکند همیشه همراهم بوده به یاد بیاورم. این موضوع مرا بسیار غمگین میکند.
« از خاک بپرس- مجموعه داستان فردا میبینمت- سودابه اشرفی- نشر ورجاوند»
لينکده
- عاشق شدی بیا
گفتوگویی منتشر نشده با خسرو شکیبایی- هفتهنامه اعتماد
- میخواهم گوشتان را بكشم آقای شكیبایی!
منصور ضابطیان
- خداحافظ...
spotlight
- هر داستانی که ارزش گفتن دارد داستان یک دختر است
کوتاه دربارهی Once- غلاف تمام فلزی
- داستانهای ۸۶ به روایت احمد غلامی
بخش دوم- خوابگرد
- از چهاردهسالگی میترسم...
سومین مجموعه داستان حسن محمودی در راه است

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)