« به من بگو چرا... | صفحه‌ی اصلی | داستان ما »

December 26, 2007

تو ديگر تنها نيستی
من هم کم‌کم دارم فراموش می‌شوم.
با اين حساب اگر لابه‌لای سلامی سرد
گذشتيم از کنار هم
و نگاه نکرديم
گمان مبر که فراموش کرده‌ايم
خيال کن
که نام و نشان آشناهامان را
کودکانی بازيگوش
سياه کرده اند - به رسم کودکی
و يا خط خطی شده است
جسم و جان کوچک‌مان از سنگ.
خيال کن که باران تمام اين سال‌ها
فقط حافظه‌ی ما را گل آلود کرده است
خيال کن که کوريم
يا کورمان کرده‌اند...
اگر گذشتيم و
نگاهی
نيم‌نگاهی
از ما به هم نرسيد.

«مسعود امینی(م.روان‌شید)- باران تمام این سال‌ها»

لينک مطلب | 8:08 PM