« به من بگو چرا... | صفحهی اصلی | داستان ما »
تو ديگر تنها نيستی
من هم کمکم دارم فراموش میشوم.
با اين حساب اگر لابهلای سلامی سرد
گذشتيم از کنار هم
و نگاه نکرديم
گمان مبر که فراموش کردهايم
خيال کن
که نام و نشان آشناهامان را
کودکانی بازيگوش
سياه کرده اند - به رسم کودکی
و يا خط خطی شده است
جسم و جان کوچکمان از سنگ.
خيال کن که باران تمام اين سالها
فقط حافظهی ما را گل آلود کرده است
خيال کن که کوريم
يا کورمان کردهاند...
اگر گذشتيم و
نگاهی
نيمنگاهی
از ما به هم نرسيد.
«مسعود امینی(م.روانشید)- باران تمام این سالها»
لينکده
- نقشهی اشغال فلسطین در طول زمان
فردا نیوز
- قدر این شبها
اگر پاسبانی که در تاریکی سوت میکشد، پسر من بود
- شما نمیدانید چهقدر عجیب است، دردناک است، که مامانم برای بابام گریه کند...
بهناز میم
- یکشنبه منتشر شد
اولین رمان آراز بارسقیان
- پایان کار ایکاروس
حرف خیلیهاست به گمانم- خواب بزرگ


![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)