« به من بگو چرا... | صفحهی اصلی | داستان ما »
تو ديگر تنها نيستی
من هم کمکم دارم فراموش میشوم.
با اين حساب اگر لابهلای سلامی سرد
گذشتيم از کنار هم
و نگاه نکرديم
گمان مبر که فراموش کردهايم
خيال کن
که نام و نشان آشناهامان را
کودکانی بازيگوش
سياه کرده اند - به رسم کودکی
و يا خط خطی شده است
جسم و جان کوچکمان از سنگ.
خيال کن که باران تمام اين سالها
فقط حافظهی ما را گل آلود کرده است
خيال کن که کوريم
يا کورمان کردهاند...
اگر گذشتيم و
نگاهی
نيمنگاهی
از ما به هم نرسيد.
«مسعود امینی(م.روانشید)- باران تمام این سالها»
لينکده
- شما هم کتاب گرفتار دارید؟
حسن محمودی- روزنامهی فرهیختگان
- هر صدای ادبی یک دنیای منحصر به فرد است.
داوود غفارزادگان
- هشت کتاب در دور نهایی جایزهی هفتاقلیم
مهر
- تا هر لحظه هوس کردم عاشقت باشم
ازدواج- شعری از مجتبا پورمحسن
- بازی کردن با آبروی یک صنف فرهنگی
کاوه فولادی نسب

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)