سايتها
هفتان
گنجور
بازنگار
اعتماد
سینما
عکاسی
کارگزاران
جن و پری
بنياد گلشيری
وبلاگها
{سیب گاززده }
{هفتها }
{عامهپسند }
{عروسک کوکی}
{ناتور }
{یک پزشک }
{بازتاب نفس صبحدمان }
{از پشت یکسوم}
{فلش }
{آقای اوف }
{مریم مومنی }
{زن روزهای ابری }
{لحظه }
{دورترها}
{خسرو نقیبی }
{تجربههای آزاد }
{رمزآشوب }
{صفحهی سیزده }
{This is me }
{یک پنجره }
{خواب بزرگ }
منصور نصیری
پاگرد
سهروزپیش
مامهر
زننوشت
مریم گلی
ورطه
آوا و لحظههایش
محسن آزرم
اگنس
فروغ
خسوف
اسنپشات
اتاق پسر
غلاف تمام فلزی
طلوعی تا فردا
Neverland
لولیان
امیرمهدی حقیقت
خشموهیاهو
بر ید باد صبا
مهناز میناوند
دژاوو
از زندگی
حسن محمودی
Miss Anonymous
Powered by
BlogRolling
« ... | صفحه اصلی | به من بگو چرا... »
آلبوم خاطرات
خیابانهای باریک کودکی یکی یکی اصلاح میشوند، خانههای قدیمی یکی یکی خراب، زمین فوتبال محلهی سابق را ردیف ماشینهای پارک شده پر کرده و جای خالی آدمهایی که دوست داشتی را عکسهای یادگاری؛ چند سال دیگر از ما و خاطراتمان چه میماند؟ ما که تمام این سالها، با همهی آنهایی که دوستشان داشتهایم، در تمام جهان پراکنده شدهایم...
لينکده
- آدم مگر چندبار عاشق میشود؟
علیرضا معتمدی
- مصائب پاگرد
یادداشت من در حاشیهی رمان پاگرد- خوابگرد
- حاشيهی غيرسياسي بر بازنشستگي استادان
حرفه؛ خبرنگار
- خدا نیاورد روزی را که یک ناکس بخواهد درمهریزسینما بزند.
امام جمعهی مهریز
- خینه یا خانه؟ گینه یا گونه؟ مسأله، فعلاً، همین است...
در حاشیهی مجموعه داستان «یک درخت، یک صخره، یک ابر» و ترجمهاش- محسن آزرم
- به خروجی ما توجه کنید.
گفتوگویی خواندنی با مجید حمیدزاده

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)
نظرها
اين طوريه كه آدم ا يك روز به خودشون ميان و ميبينن ديگه چيزي نمونده...هيچي...كه پرت كند از خاطره وياد
آوا | December 16, 2007 10:50 PM
تو حداقل محله کودکی ات رو داری که با همون به قول تو اصلاحاتی که توش شده، باز هم خاطراتی و آدمهایی رو به یاد بیاری! ما چی بگیم که حتی همینو هم نداریم؟!!!
روزهای بی خاطره | December 16, 2007 11:12 PM
حتي ميترسم گاهي بهش فكر كنم
الهام | December 17, 2007 2:38 AM
چقدر نزدیک بود فضای نوشته ات به روزگاری که از سر می گذرانم .
ممنونم .
امید | December 17, 2007 7:47 AM
تمام خانه های شهر را خراب کرده اند، آنجا حالا آپارتمان هایی ساخته اند که هیچ کس از آنها خاطره ای ندارد...
مسعود | December 17, 2007 12:41 PM
این که هستیم را می دانم
ولی دیگر به کجایش نمی توانم جواب بدهم...
گاهی برخی جاها علامت می گذارم
می دانم
و
نمی دانم چرا !
سارا محمدی اردهالی | December 18, 2007 12:15 PM
بسى تیر و دىمـاه و اردىبهشت
بیاید که ما خاک باشیم و خشت
بلال بحرانى | December 19, 2007 7:26 PM
هر چه هست زندگی . به نوعی تازگی .ساختمان پارکینگ پاساژ + تکنلوژی .اما خاطرات همیشه ماندنی توی دلها یا هرجای این کره زمین و به دور از هرچه ویانگری .
فرزاد | December 19, 2007 8:48 PM
مثلأ فكر كردي همين الان چيزي مونده؟؟ اصلأ واقعأ چيزي بوده كه بعد ببينيم ميمونه، مونده، يا نه؟
من | December 20, 2007 1:56 AM
آقای رضایی زاده! کتابتون کی منشر می شه پس؟
پدرام: تحفهای نیست حالا که کسی انتظارش را بکشد. با این حال ممنونم از لطفت. در مورد کتاب ولی خبری ندارم...
HooMan | December 20, 2007 8:34 AM
سلام
غم از دست دادن ها جگر هامان را می سوزاند چرا که مهم تر از آن را از دست داده ایم .فرهنگمان شعرایمان و ایرانی فکر کردنمان را عین همان کلاغ که راه رفتن خودش راهم فراموش کرد
شهره | December 20, 2007 3:58 PM
آخ ... همین حالا برای یکی از اقوام یک سری عکس قدیمی اسکن کردم که با خودش به فرنگ برد . نا گفتنم ننوشتنم بهتر است ...
من همه کودکیم زیر آوار شئ برادر در همان کودکی ...
Samira | December 21, 2007 2:44 AM
می دانید...
من هنوز وقتی از خیابانی رد می شوم که جای آن خانه هه که سرخ بود آجر هاش و پیچک سبز داشت و سر پا و سالم و سربلند بود، تیرهای آهن سرپا کرده اند می گذرم؛ دلم یک هو می ریزد پایین.
فکر می کنم اخلاقی نمانده دیگر. دوست داشتن ها کمرنگ شده. خانه ها ، خاطره ها، آدم ها، ویران می شوند یکی یکی.
کاش می شد به جای تسلیم شدن و رفتن، دستی بر می آوردیم و کاری می کردیم.
لحظه | December 22, 2007 2:41 AM
سلام. گزارش مراسم جایزه گلشیری را در خوابگرد خواندم. عالی بود. با گزارش تصویری از مراسم جایزه گلشیری بروزم.
ابراهیم حیدری | December 22, 2007 6:27 PM
حيف سوال به اون خوبي نيست كامنت دونيش بسته است؟
آوا | December 25, 2007 5:31 PM