« ... | صفحه‌ی اصلی | به من بگو چرا... »

آلبوم خاطرات

December 16, 2007

خیابان‌های باریک کودکی یکی یکی اصلاح می‌شوند، خانه‌های قدیمی یکی یکی خراب، زمین فوتبال محله‌ی سابق را ردیف ماشین‌های پارک شده پر کرده و جای خالی آدم‌هایی که دوست داشتی را عکس‌های یادگاری؛ چند سال دیگر از ما و خاطرات‌مان چه می‌ماند؟ ما که تمام این سال‌ها، با همه‌ی آن‌هایی که دوست‌‌شان داشته‌ایم، در تمام جهان پراکنده شده‌ایم...



نظرها

اين طوريه كه آدم ا يك روز به خودشون ميان و ميبينن ديگه چيزي نمونده...هيچي...كه پرت كند از خاطره وياد

تو حداقل محله کودکی ات رو داری که با همون به قول تو اصلاحاتی که توش شده، باز هم خاطراتی و آدمهایی رو به یاد بیاری! ما چی بگیم که حتی همینو هم نداریم؟!!!

حتي ميترسم گاهي بهش فكر كنم

چقدر نزدیک بود فضای نوشته ات به روزگاری که از سر می گذرانم .
ممنونم .

تمام خانه های شهر را خراب کرده اند، آنجا حالا آپارتمان هایی ساخته اند که هیچ کس از آنها خاطره ای ندارد...

این که هستیم را می دانم
ولی دیگر به کجایش نمی توانم جواب بدهم...
گاهی برخی جاها علامت می گذارم
می دانم
و
نمی دانم چرا !

بسى تیر و دى‌مـاه و اردى‌بهشت
بیاید که ما خاک باشیم و خشت

هر چه هست زندگی . به نوعی تازگی .ساختمان پارکینگ پاساژ + تکنلوژی .اما خاطرات همیشه ماندنی توی دلها یا هرجای این کره زمین و به دور از هرچه ویانگری .

مثلأ فكر كردي همين الان چيزي مونده؟؟ اصلأ واقعأ چيزي بوده كه بعد ببينيم ميمونه، مونده، يا نه؟

آقای رضایی زاده! کتابتون کی منشر می شه پس؟

پدرام: تحفه‌ای نیست حالا که کسی انتظارش را بکشد. با این حال ممنونم از لطفت. در مورد کتاب ولی خبری ندارم...

سلام
غم از دست دادن ها جگر هامان را می سوزاند چرا که مهم تر از آن را از دست داده ایم .فرهنگمان شعرایمان و ایرانی فکر کردنمان را عین همان کلاغ که راه رفتن خودش راهم فراموش کرد

آخ ... همین حالا برای یکی از اقوام یک سری عکس قدیمی اسکن کردم که با خودش به فرنگ برد . نا گفتنم ننوشتنم بهتر است ...

من همه کودکیم زیر آوار شئ برادر در همان کودکی ...

می دانید...
من هنوز وقتی از خیابانی رد می شوم که جای آن خانه هه که سرخ بود آجر هاش و پیچک سبز داشت و سر پا و سالم و سربلند بود، تیرهای آهن سرپا کرده اند می گذرم؛ دلم یک هو می ریزد پایین.
فکر می کنم اخلاقی نمانده دیگر. دوست داشتن ها کمرنگ شده. خانه ها ، خاطره ها، آدم ها، ویران می شوند یکی یکی.
کاش می شد به جای تسلیم شدن و رفتن، دستی بر می آوردیم و کاری می کردیم.

سلام. گزارش مراسم جایزه گلشیری را در خوابگرد خواندم. عالی بود. با گزارش تصویری از مراسم جایزه گلشیری بروزم.

حيف سوال به اون خوبي نيست كامنت دونيش بسته است؟

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)