« ... | صفحهی اصلی | به من بگو چرا... »
آلبوم خاطرات
December 16, 2007
خیابانهای باریک کودکی یکی یکی اصلاح میشوند، خانههای قدیمی یکی یکی خراب، زمین فوتبال محلهی سابق را ردیف ماشینهای پارک شده پر کرده و جای خالی آدمهایی که دوست داشتی را عکسهای یادگاری؛ چند سال دیگر از ما و خاطراتمان چه میماند؟ ما که تمام این سالها، با همهی آنهایی که دوستشان داشتهایم، در تمام جهان پراکنده شدهایم...
نظرها (15) |
لينک مطلب | 8:43 PM
لينکده
- تداوم چند خط خون
کوتاه، دربارهی مجموعه داستان رگبار
- ادبیات، دینامیت نیست
محمد حسینی
- نامزدهای نهایی جایزهی مهرگان معرفی شدند
ایسنا
- شما هم کتاب گرفتار دارید؟
حسن محمودی- روزنامهی فرهیختگان
- هر صدای ادبی یک دنیای منحصر به فرد است.
داوود غفارزادگان

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)
نظرها
اين طوريه كه آدم ا يك روز به خودشون ميان و ميبينن ديگه چيزي نمونده...هيچي...كه پرت كند از خاطره وياد
آوا | December 16, 2007 10:50 PM
تو حداقل محله کودکی ات رو داری که با همون به قول تو اصلاحاتی که توش شده، باز هم خاطراتی و آدمهایی رو به یاد بیاری! ما چی بگیم که حتی همینو هم نداریم؟!!!
روزهای بی خاطره | December 16, 2007 11:12 PM
حتي ميترسم گاهي بهش فكر كنم
الهام | December 17, 2007 2:38 AM
چقدر نزدیک بود فضای نوشته ات به روزگاری که از سر می گذرانم .
ممنونم .
امید | December 17, 2007 7:47 AM
تمام خانه های شهر را خراب کرده اند، آنجا حالا آپارتمان هایی ساخته اند که هیچ کس از آنها خاطره ای ندارد...
مسعود | December 17, 2007 12:41 PM
این که هستیم را می دانم
ولی دیگر به کجایش نمی توانم جواب بدهم...
گاهی برخی جاها علامت می گذارم
می دانم
و
نمی دانم چرا !
سارا محمدی اردهالی | December 18, 2007 12:15 PM
بسى تیر و دىمـاه و اردىبهشت
بیاید که ما خاک باشیم و خشت
بلال بحرانى | December 19, 2007 7:26 PM
هر چه هست زندگی . به نوعی تازگی .ساختمان پارکینگ پاساژ + تکنلوژی .اما خاطرات همیشه ماندنی توی دلها یا هرجای این کره زمین و به دور از هرچه ویانگری .
فرزاد | December 19, 2007 8:48 PM
مثلأ فكر كردي همين الان چيزي مونده؟؟ اصلأ واقعأ چيزي بوده كه بعد ببينيم ميمونه، مونده، يا نه؟
من | December 20, 2007 1:56 AM
آقای رضایی زاده! کتابتون کی منشر می شه پس؟
پدرام: تحفهای نیست حالا که کسی انتظارش را بکشد. با این حال ممنونم از لطفت. در مورد کتاب ولی خبری ندارم...
HooMan | December 20, 2007 8:34 AM
سلام
غم از دست دادن ها جگر هامان را می سوزاند چرا که مهم تر از آن را از دست داده ایم .فرهنگمان شعرایمان و ایرانی فکر کردنمان را عین همان کلاغ که راه رفتن خودش راهم فراموش کرد
شهره | December 20, 2007 3:58 PM
آخ ... همین حالا برای یکی از اقوام یک سری عکس قدیمی اسکن کردم که با خودش به فرنگ برد . نا گفتنم ننوشتنم بهتر است ...
من همه کودکیم زیر آوار شئ برادر در همان کودکی ...
Samira | December 21, 2007 2:44 AM
می دانید...
من هنوز وقتی از خیابانی رد می شوم که جای آن خانه هه که سرخ بود آجر هاش و پیچک سبز داشت و سر پا و سالم و سربلند بود، تیرهای آهن سرپا کرده اند می گذرم؛ دلم یک هو می ریزد پایین.
فکر می کنم اخلاقی نمانده دیگر. دوست داشتن ها کمرنگ شده. خانه ها ، خاطره ها، آدم ها، ویران می شوند یکی یکی.
کاش می شد به جای تسلیم شدن و رفتن، دستی بر می آوردیم و کاری می کردیم.
لحظه | December 22, 2007 2:41 AM
سلام. گزارش مراسم جایزه گلشیری را در خوابگرد خواندم. عالی بود. با گزارش تصویری از مراسم جایزه گلشیری بروزم.
ابراهیم حیدری | December 22, 2007 6:27 PM
حيف سوال به اون خوبي نيست كامنت دونيش بسته است؟
آوا | December 25, 2007 5:31 PM