« و این یعنی شکست؟ | صفحه‌ی اصلی | ... »

حدس بزن چه کسی برای شام می‌آید
در حاشیه‌ی مجموعه داستان «ها کردن»

December 1, 2007

Ha%20kardan.jpg

حالا که فکرش را می‌‌کنم، می‌بینم انگار راه فراری ندارم؛ مثل همه‌ی آن‌هایی که پیمان هوشمندزاده را از نزدیک دیده‌اند، کم و بیش می‌شناسندش و در همین چند هفته‌ای که نشر چشمه مجموعه داستان «ها کردن» را منتشر و پخش کرده، هوس کرده‌اند چیزی درباره‌ی چهار داستان این مجموعه بنویسند، من هم ناگزیرم از پذیرفتن حضور پیمان هوشمندزاده در کنار داستان‌هایش. از همان لحظه‌ای که کتاب را بر می‌داری شروع می‌شود، از همان ها کردن بزرگی که روی جلد نوشته‌اند و از همان طرح اردشیر رستمی که انگار خود پیمان هوشمندزاده است، می‌آید کنارت می‌نشیند و نگاهت می‌کند و پلک می‌زند و تا کتاب را تمام نکنی دست از سرت بر نمی‌دارد.
هوشمندزاده‌ی عکاس را به گمانم همه‌ی آن‌هایی که این چند خط را می‌خوانند می‌شناسند، بیش‌تر و بهتر از هوشمندزاده‌ی داستان‌نویس؛ با آن مجموعه عکس‌هایی که نه شکار لحظه، که حاصل کار معماری صبور و ریزبین‌اند. هوشمندزاده در داستان‌هایش همان‌جور بهمان کلک می‌زند که با عکس‌هایش. آن‌قدر از جزییات می‌گوید و گیج‌مان می‌کند با آن‌ها که یک وقت می‌بینیم درگیر همه چیز شده‌ایم جز همان جزییات و در دل موقعیت و فضایی که او گام به گام برایمان ساخته، رسیده‌ایم به چیزهای کلی؛ «از آن چیزهای کلی‌ای که جفت‌مان متنفریم، از آن چیزهایی که یک‌مرتبه به خودت می‌آیی و می‌بینی داری از برعکس‌اش دفاع می‌کنی.»(1) خیال می‌کنم اگر مجموعه داستان هاکردن هم این روزها خوب می‌فروشد و کم‌تر کسی را می‌بینی که از خواندن این مجموعه پشیمان باشد، دلیلش موفق بودن نویسنده در خلق یک جهان داستانی تازه‌ی برساخته از همین جزییات به ظاهر کم اهمیت اما تاثیرگذار و شکل دادن به کلیتی تراژیک در دل خرده‌روایت‌های مستقل و گاه طنزآمیز است؛ جزییاتی که- شاید بی‌آنکه بعضی‌هایمان متوجه شویم- دنبال‌مان راه می‌افتند و هرروزمان را می‌سازند و تمام هم نمی‌شوند هیچ‌وقت؛ که اگر جز این بود، ساختار متفاوت و نامانوس داستان‌های هوشمندزاده و شکست مداوم زمان و خط روایت بهترین بهانه می‌توانست باشد برای فراری دادن بعضی مخاطبان و شاید دلیلی برای مخالف‌خوانی منتقدان.
مشکل اصلی مجموعه داستان هاکردن اما شاید اختلاف سطح چشم‌گیر داستان‌های این کتاب و یک‌دست نبودن مجموعه باشد، آنجا که دو داستان قابل قبول «مثلا بازی» و «یک بار هم شده سوسن گوش بده» و داستان متوسط «سوراخ لحاف» (که اگر این کتاب مجموعه داستان به‌هم پیوسته نبود و این داستان هم کارکرد فعلی‌اش را نداشت، باید می‌نوشتم ضعیف) در کنار داستان کم‌نظیر و ماندگار «هاکردن» قرار می‌گیرد؛ گویی سه داستان اول حکم پیش‌درآمدی را دارند که قرار است مخاطب را برای تک‌نوازی درخشان پایانی آماده کنند. دیگران را نمی‌دانم، اما من چنین ترکیبی را نمی‌پسندم و این اختلاف سطح را که گاه آن‌چنان پررنگ می‌شود که خواننده تصور می‌کند سه داستان دیگر قربانی داستان آخر مجموعه شده‌اند، نیز. جز این‌ها به گمانم نمی‌شود درباره‌ی مجموعه داستان هاکردن حرف زد و از تسلط هوشمندزاده بر دیالوگ‌نویسی چیزی نگفت، یا مثلا از شیطنت‌های خاص خود هوشمندزاده، طنازی‌هایش و جمع شدن‌شان به تمامی در همان دیالوگ‌ها. فکر می‌کنم مهم‌تر از همه‌ی این‌ها ولی درک درست هوشمندزاده از «آنِ داستانی» باشد، همان لحظه‌ای که اگر درست انتخاب و پرداخت شود می‌تواند به سادگی یک داستان را نجات دهد.
حیف که هوشمندزاده داستان‌نویسی را به اندازه‌ی عکاسی جدی نمی‌گیرد، حیف؛ ادبیات ما به آدم‌های متفاوتی مثل او و خلاقیت‌شان نیاز دارد...


پی‌نوشت:
(1) برگرفته از داستان هاکردن
- عنوان یادداشت نام فیلمی است از استنلی کریمر

این یادداشت در شماره‌ی 27 هفته‌نامه «شهروند امروز» منتشر شده است.

لينک مطلب | 7:23 PM