« No Leaf Clover | صفحه اصلی | و این یعنی شکست؟ »
...
بدبختی از سرتاپاشان میبارید، بدون اینکه بخواهند جلویش را بگیرند و یا حتی بفهمند. فقط نگاهشان غمزده بود. ولی نگاه کافی نیست. آواز شکست زندگی و وجود را میخواندند و خودشان نمیفهمیدند. باز هم این همه را با عشق عوضی میگرفتند، فقط با عشق. چبز دیگری به این دلبرکها یاد نداده بودند. به اصطلاح تصنیف میخواندند! فکر میکردند که فقط همین است! وقتی جوان باشی و چیزی ندانی، هر غمی را با غم عشق اشتباه میکنی...
هر جا که بگذرم...هر سو که بنگرم...
تنها تو را بینم...
تنها تو را بینم...
آوازشان این بود.
مرض جوانها این است که تمام بشر را یک تن واحد تصور میکنند، فقط یک تن، رویایی پوچ، جنون عشق. این دخترها شاید بعدها بفهمند که پایان این همه کجاست، وقتی که دیگر تن گلرنگ ندارند، وقتی که بدبختی جدی کشور کثافتشان به حلقوم همهشان چنگ بزند...
«سفر به انتهای شب- لویی فردینان سلین- ترجمهی فرهاد غبرایی- نشر جامی- چاپ سوم:1383»
لينکده
- ابتدايیترين نياز همين بودن در جمعی همزبان است
گفتوگو با حسین سناپور دربارهی کارگاههای داستاننویسی- ایسنا
- مرگهای چهارشنبهای
خوابگرد
- موضع روزنامه کارگزاران، حمایت بیقید و شرط از مردم فلسطین است
مهران کرمی
- برای هجوم بیامان درد
مریم مهتدی
- هنوز ندانستهام...
نیکات
- در متن و حاشیهی برخی پنچریهای اخیر!
چند کلمهای در حاشیهی دومین مجموعه داستان حامد حبیبی- خوابگرد
- همهی ما، توی تنهایی کوچک خودمان پیر می شویم ...
زن روزهای ابری

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)