« ... | صفحه‌ی اصلی | ... »

مثلا بازی

November 9, 2007

bazi.jpg

خوشمان بیاید یا نه، بلقیس سلیمانی انگار شوخی‌اش گرفته است، کاری هم ندارد که مخاطبش کیست و کتابش قرار است برود زیر دست چه کسی؛ راوی «بازی آخر بانو» با مجموعه داستان جدیدش، بازی عروس و داماد، قرار است نه فقط با ما که با داستان هم شوخی کند.
خیال می‌کنم مهم‌ترین شرط لذت بردن از داستانک‌های بلقیس سلیمانی هم پذیرفتن همین مساله است. با این ذهنیت اگر به سراغ «بازی عروس و داماد» برویم، لذت بردن از داستان‌های مجموعه و طنازی‌ها و شیطنت‌های خانم نویسنده‌ ساده‌ترین کار است -شاید سطرهای پایانی متن پشت جلد کتاب هم کاری جز تاکید بر این نکته و نشان دادن کلید به مخاطب نداشته باشند. برای همین فکر می‌کنم خیلی عجیب نیست اگر این مجموعه داستان روان و خوش‌خوان خوب بفروشد و بعید می‌دانم کسی از یک‌بار خواندن این مجموعه پشیمان شود. خواننده‌ای که به بازخوانی عادت دارد و اهل قضاوت، داوری و جدی گرفتن آدم‌ها و داستان‌هایشان است و قیاس برایش معنی دارد هنوز، اما داستان دیگری دارد.
پیش از این، و در یادداشتی که بر مجموعه داستان «با گارد باز» سناپور نوشته بودم، چند خطی هم در دفاع از داستانک‌، فلش فیکشن، سادِن فیکشن یا هر چیز دیگری که به فرم مورد نظر ما نزدیک باشد و معرفی‌اش آورده بودم که متاسفانه یا خوشبختانه هنوز قدیمی و بی‌مصرف نشده‌اند، می‌توان بهشان اشاره کرد و خواندنشان شاید خالی از فایده نباشد. اما آنچه در آن یادداشت ننوشتم –با این توهم و خیال باطل که بیش از اندازه واضح است و بازگویی‌اش شاید توهین به شعور مخاطب باشد- و حالا باید، با توجه به سه- چهار یادداشت نسبتا مفصلی که درباره‌ی مجموعه داستان بلقیس سلیمانی نوشته‌اند و ادعاهایشان، بر آن تاکید کنم، این است که باید حساب چنین داستانک‌هایی –وخاصه این مجموعه- را از داستان‌های مینیمال جدا کنیم. فارغ از این کلی‌گویی‌ها، به نظرم مشکل اصلی «بازی عروس و داماد» و آن‌چه مخاطب را آزار می‌دهد، بی‌توجهی نویسنده به ساختار داستان‌های بسیار کوتاه، پتانسیل‌ها و ظرفیت‌ این فرم، و تا حدی نظرگاه و زبان داستانک‌های مجموعه، است. معیار داوری‌ام هم نه نمونه‌های خارجی این‌گونه داستان‌ها، که داستانک بسیار درخشان «عروس» است که به شکلی عجیب از مجموعه جا مانده، اما با پیگیری سید خوابگرد در خوابگرد منتشر شده است؛ گرچه قبول دارم که به دلیل تنوع فوق‌العاده‌ی این نوع داستان‌ها و پتانسیلی که هر داستان، بسته به موضوع و پایان‌بندی‌اش، برای یگانه بودن دارد نمی‌توان به طور کامل با قواعد از پیش نوشته شده و شابلون‌ها و کلیشه‌های معمول داستان را سنجید، اما فکر می‌کنم به هرحال بحث پیرامون این داستانک‌ها و مقایسه‌شان با یکی دو اثر درخشان بی‌فایده نباشد.

ادامه "مثلا بازی"


نظرها

از چون تو بزرگواري بعيد است اين همه جدي گرفتن كتابي كه به ريش هرچي نويسندگي و داستان است خنديده. آنچه آن بلقيس نوشته مشتي خزعبلات بي نمك و سرد است از بانويي كه آونگان است ميان دو دنياي سنتي و مدرن. و البته حوصله‌بر و با زيبايي‌شناسي مبتذل. قلمت روان.

آن‌که دانست، زبان بست
وان که می‌گفت، ندانست...

چه غم‌آلوده شبی بود!

بازهم ماجرای نعل و میخ و همین...

پدرام: اشکال شما و امثال شما این است که ظاهرا فقط صفر و یک را می‌شناسید و از درک چیزی بین این‌ها عاجزید!

من این کتاب را نخوانده‌م. اما در خصوص پیام اخلاقی و تعهد اجتماعی باید بگویم این درست است که فاتحه‌ی هنر متعهد خوانده شده و دورانش از نظر من کاملن به پایان رسیده. به نظرم اگر اساس بر این باشد که نویسنده و هنرمند اساس را بر گنجاندن پیام و فلسفه در کارش قرار دهد محکوم به شکست است. اما فکر نمی‌کنم اشکالی داشته باشد اگر اساس بر این باشد که نکته‌ی اخلاقی یا فلسفی را فقط محض باحال‌بودن و خواندنی‌شدن دست‌مایه‌ی کار و سوژه قرار داد. بحث سر این باید باشد که در نهایت کار خوبی شده و خواندنی شده یا...
بعدم این‌که فلش‌فیکشن یا ازاین‌دست که از هایکو کوچک‌تر و کم‌ظرفیت‌تر نیستند که نشود در آن به این‌قبیل سوژه‌ها یا هر چیز دیگری پرداخت.
مهم لذت‌بردن نویسنده و مخاطب و تاثیرگذاری و زیبایی‌شناسی است.

پدرام: به بخش آخر حرف‌هایت فکر می‌کنم رفیق. در مورد هایکو ولی می‌شود بیش‌تر حرف زد...

كاش پيش ببرد...كاش

آقا اصلن امکان داره برات یه بحثی با چنتا از دوستان وبلاگی باز کنین در مورد همین مینیمال و داستانک و... من خودم حرف زیادی برای گفتن ندارم اما حتمن دنبال این‌جور مطالب هستم. کاش که با چند نفر مصاحبه‌هایی مخصوص همین مطلب بکنی. شاید یه شور و موج دوباره‌یی هم افتاد توی وبلاگ‌ها که دوباره کارای خوبی تو این زمینه کنن. الان هر کی نوشته‌های دوخطی می‌نویسه اسم وبلاگ‌شو می‌گذاره مینیمال و داستانک و از این چیزا. به هر حال بد نیست که روی همین مرزها و حداقلی‌های این سبک یا ژانر بحث بشه. و شاید هم‌این مطلب‌ها به کمک خیلی‌ها بیاد که خودشونو پیدا کنن. خیلی ممنون.

من نظر خاصي ندارم.خيلي متوجه مطلب نشدم.شايد براي اينكه كمي با عجله خوندم.

بد نبود

من این کتاب رو خوندم و واقعا لذت بردم... و به همین خاطر باز یآخر بانو رو گرفتم که بخونم...نقد هوشمندانه ی شما رو هم خیلی دوست داشتم...
نمیخوام به تعارفات معمول وبلاگی بپردازم... اما جدا از وبلاگتون خوشم اومد و خیلی دوست دارم سر فرصت بیام و سایر نوشته هاتونو بخونم...
موفق و پیروز باشید...

من هم يادداشتي روي اين كتاب به اين آدرس نوشته ام :
http://www.golagha.ir/weblogs/library/?ty=20&id=2157

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)