سايتها
هفتان
گنجور
بازنگار
اعتماد
سینما
عکاسی
کارگزاران
جن و پری
بنياد گلشيری
وبلاگها
{پاگرد }
{هفتها }
{لحظه }
{فروغ }
{عامهپسند }
{تجربههای آزاد }
{ورطه }
{ناتور }
{صفحهی سیزده }
{خوابگرد }
{آقای اوف }
{دورترها}
{امیرمهدی حقیقت }
{از پشت یکسوم}
{بازتاب نفس صبحدمان }
{سهروزپیش}
This is me
خواب بزرگ
مامهر
منصور نصیری
طلوعی تا فردا
یک پنجره
محسن آزرم
لولیان
مریم گلی
دژاوو
خسرو نقیبی
اتاق پسر
اگنس
عروسک کوکی
زننوشت
خسوف
Neverland
غلاف تمام فلزی
فلش
اسنپشات
خشموهیاهو
سیب گاززده
زن روزهای ابری
مریم مومنی
از زندگی
رمزآشوب
حسن محمودی
آوا و لحظههایش
مهناز میناوند
بر ید باد صبا
Powered by
BlogRolling
« ... | صفحه اصلی | No Leaf Clover »
مثلا بازی

خوشمان بیاید یا نه، بلقیس سلیمانی انگار شوخیاش گرفته است، کاری هم ندارد که مخاطبش کیست و کتابش قرار است برود زیر دست چه کسی؛ راوی «بازی آخر بانو» با مجموعه داستان جدیدش، بازی عروس و داماد، قرار است نه فقط با ما که با داستان هم شوخی کند.
خیال میکنم مهمترین شرط لذت بردن از داستانکهای بلقیس سلیمانی هم پذیرفتن همین مساله است. با این ذهنیت اگر به سراغ «بازی عروس و داماد» برویم، لذت بردن از داستانهای مجموعه و طنازیها و شیطنتهای خانم نویسنده سادهترین کار است -شاید سطرهای پایانی متن پشت جلد کتاب هم کاری جز تاکید بر این نکته و نشان دادن کلید به مخاطب نداشته باشند. برای همین فکر میکنم خیلی عجیب نیست اگر این مجموعه داستان روان و خوشخوان خوب بفروشد و بعید میدانم کسی از یکبار خواندن این مجموعه پشیمان شود. خوانندهای که به بازخوانی عادت دارد و اهل قضاوت، داوری و جدی گرفتن آدمها و داستانهایشان است و قیاس برایش معنی دارد هنوز، اما داستان دیگری دارد.
پیش از این، و در یادداشتی که بر مجموعه داستان «با گارد باز» سناپور نوشته بودم، چند خطی هم در دفاع از داستانک، فلش فیکشن، سادِن فیکشن یا هر چیز دیگری که به فرم مورد نظر ما نزدیک باشد و معرفیاش آورده بودم که متاسفانه یا خوشبختانه هنوز قدیمی و بیمصرف نشدهاند، میتوان بهشان اشاره کرد و خواندنشان شاید خالی از فایده نباشد. اما آنچه در آن یادداشت ننوشتم –با این توهم و خیال باطل که بیش از اندازه واضح است و بازگوییاش شاید توهین به شعور مخاطب باشد- و حالا باید، با توجه به سه- چهار یادداشت نسبتا مفصلی که دربارهی مجموعه داستان بلقیس سلیمانی نوشتهاند و ادعاهایشان، بر آن تاکید کنم، این است که باید حساب چنین داستانکهایی –وخاصه این مجموعه- را از داستانهای مینیمال جدا کنیم. فارغ از این کلیگوییها، به نظرم مشکل اصلی «بازی عروس و داماد» و آنچه مخاطب را آزار میدهد، بیتوجهی نویسنده به ساختار داستانهای بسیار کوتاه، پتانسیلها و ظرفیت این فرم، و تا حدی نظرگاه و زبان داستانکهای مجموعه، است. معیار داوریام هم نه نمونههای خارجی اینگونه داستانها، که داستانک بسیار درخشان «عروس» است که به شکلی عجیب از مجموعه جا مانده، اما با پیگیری سید خوابگرد در خوابگرد منتشر شده است؛ گرچه قبول دارم که به دلیل تنوع فوقالعادهی این نوع داستانها و پتانسیلی که هر داستان، بسته به موضوع و پایانبندیاش، برای یگانه بودن دارد نمیتوان به طور کامل با قواعد از پیش نوشته شده و شابلونها و کلیشههای معمول داستان را سنجید، اما فکر میکنم به هرحال بحث پیرامون این داستانکها و مقایسهشان با یکی دو اثر درخشان بیفایده نباشد.
بلقیس سلیمانی بر خلاف بعضی داستانهای این مجموعه، در داستانک «عروس» یکراست به هدف نزده و حاشیهی هدف را نشانه گرفته است، احساس میکنم همین «فاصله گذاری» است که داستانک عروس را چنین تاثیرگذار میکند، همین مکث آخر و چند ثانیهای که به خواننده اجازه میدهد عمق فاجعه را حس کند. شاید بهتر باشد بگویم به جز انتخاب موضوع که جایگاه مهمی در این گونه از داستان دارد و همینطور پرداخت موجز و ظریف داستان(که در عروس همگی به بهترین شکل انجام شدهاند) نکتهای که باعث میشود داستانکی از دامنه جدا و به قله نزدیک شود، همانطور که پیش از این گفتم، شناخت درست ظرفیت و ساختار یک داستانک و به دنبال آن، تصمیمگیری صحیح است. بسیاری از داستانکهای این مجموعه به گمانم قربانی همین انتخاب اشتباه و عدم شناخت شدهاند، قربانی تعهد اجتماعی نویسنده و تمایل شدید او به گنجاندن پیامهای اخلاقی و اجتماعی گل درشت در داستان؛ پیامهایی که حاصل گرایش و توجه خاص سلیمانی به اجتماع و وقایعاش است، اما چون داستان عملا فرصتی برای پنهان کردنشان در اختیار نویسنده نمیگذارد و اصلا ظرفیت پذیرش چنین گرایشهایی را ندارد، داستانکها را به حکایتهای پندآمیز قدما یا شعارهای اخلاقی شبیه میکند. در کنار اینها گمان میکنم شیوهی روایت بلقیس سلیمانی هم بر این شباهت میافزاید. شیوه و لحن روایت بسیاری از داستانکها به فضای حکایتهای اخلاقی و راوی دانای کلی که دارند نزدیک است.به اینها اضافه کنید زبان غیر داستانی داستانکها را که گاه به زبان ژورنالیستی و گزارشی نزدیک میشود.
به جز داستان «نودسالگی مادربزرگ» که با پایان لطیفهوارش به سادِن فیکشن نزدیک میشود و به نظرم داستانک خوبی هم است، «بوسه»، «عروس» و تا اندازهای «خواب» داستانکهای بینقص خانم سلیمانیاند، که اتفاقا نشانهی گلدرشتی از تعهد اجتماعی خانم نویسنده نیز بر پیشانیشان نخورده است. دو داستانک «قبرستان بچهها» و «کفنهای مادر» اما برای مخاطب سختگیر چیزی جز حسرت به بار نمیآورند، داستانکهایی که بلقیس سلیمانی به سادگی میتوانست از کنارشان دو داستان گوتیک خوب خلق کند، اما با آوردنشان در این مجموعه عملا حرامشان کرده است. باقی برای من که با حضور پررنگ پیام های اخلاقی و اجتماعی در هر مدیومی-و به توان دو در فلش فیکشن- مخالفم، چیزی جز طرحهایی ناتمام با ایدههایی بعضا درخشان، پلاتهایی شعارزده و داستانکهایی با موضوع نامناسب و نهچندان جذاب نیستند. اینها اما باعث نمیشوند که جسارت بلقیس سلیمانی را تحسین نکنم(همانطور که حسین سناپور و داوود غفارزادگان را تحسین میکنم)، برای اهمیت دادن به اینگونه از داستان، آزمودن نیازمودهها، تجربهی عرصههای-دستکم در ایران- تازهی داستان، و مدیونش نباشم به خاطر حس بینظیری که داستانک «عروس»اش به من بخشید. نمی دانم، شاید همین آزمون و خطاهاست که ادبیات داستانی ما را می تواند چند گامی به پیش ببرد، نمی دانم...
پ.ن: عنوان یادداشت نام داستانی است از پیمان هوشمندزاده
لينکده
- عاشق شدی بیا
گفتوگویی منتشر نشده با خسرو شکیبایی- هفتهنامه اعتماد
- میخواهم گوشتان را بكشم آقای شكیبایی!
منصور ضابطیان
- خداحافظ...
spotlight
- هر داستانی که ارزش گفتن دارد داستان یک دختر است
کوتاه دربارهی Once- غلاف تمام فلزی
- داستانهای ۸۶ به روایت احمد غلامی
بخش دوم- خوابگرد
- از چهاردهسالگی میترسم...
سومین مجموعه داستان حسن محمودی در راه است

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)
نظرها
از چون تو بزرگواري بعيد است اين همه جدي گرفتن كتابي كه به ريش هرچي نويسندگي و داستان است خنديده. آنچه آن بلقيس نوشته مشتي خزعبلات بي نمك و سرد است از بانويي كه آونگان است ميان دو دنياي سنتي و مدرن. و البته حوصلهبر و با زيباييشناسي مبتذل. قلمت روان.
يك نويسنده جدي | November 9, 2007 11:46 PM
آنکه دانست، زبان بست
وان که میگفت، ندانست...
چه غمآلوده شبی بود!
funny girl | November 10, 2007 12:22 AM
بازهم ماجرای نعل و میخ و همین...
پدرام: اشکال شما و امثال شما این است که ظاهرا فقط صفر و یک را میشناسید و از درک چیزی بین اینها عاجزید!
اسی | November 10, 2007 2:18 PM
من این کتاب را نخواندهم. اما در خصوص پیام اخلاقی و تعهد اجتماعی باید بگویم این درست است که فاتحهی هنر متعهد خوانده شده و دورانش از نظر من کاملن به پایان رسیده. به نظرم اگر اساس بر این باشد که نویسنده و هنرمند اساس را بر گنجاندن پیام و فلسفه در کارش قرار دهد محکوم به شکست است. اما فکر نمیکنم اشکالی داشته باشد اگر اساس بر این باشد که نکتهی اخلاقی یا فلسفی را فقط محض باحالبودن و خواندنیشدن دستمایهی کار و سوژه قرار داد. بحث سر این باید باشد که در نهایت کار خوبی شده و خواندنی شده یا...
بعدم اینکه فلشفیکشن یا ازایندست که از هایکو کوچکتر و کمظرفیتتر نیستند که نشود در آن به اینقبیل سوژهها یا هر چیز دیگری پرداخت.
مهم لذتبردن نویسنده و مخاطب و تاثیرگذاری و زیباییشناسی است.
پدرام: به بخش آخر حرفهایت فکر میکنم رفیق. در مورد هایکو ولی میشود بیشتر حرف زد...
محمد | November 11, 2007 3:22 AM
كاش پيش ببرد...كاش
آوا | November 11, 2007 6:42 PM
آقا اصلن امکان داره برات یه بحثی با چنتا از دوستان وبلاگی باز کنین در مورد همین مینیمال و داستانک و... من خودم حرف زیادی برای گفتن ندارم اما حتمن دنبال اینجور مطالب هستم. کاش که با چند نفر مصاحبههایی مخصوص همین مطلب بکنی. شاید یه شور و موج دوبارهیی هم افتاد توی وبلاگها که دوباره کارای خوبی تو این زمینه کنن. الان هر کی نوشتههای دوخطی مینویسه اسم وبلاگشو میگذاره مینیمال و داستانک و از این چیزا. به هر حال بد نیست که روی همین مرزها و حداقلیهای این سبک یا ژانر بحث بشه. و شاید هماین مطلبها به کمک خیلیها بیاد که خودشونو پیدا کنن. خیلی ممنون.
محمد | November 12, 2007 5:19 AM
من نظر خاصي ندارم.خيلي متوجه مطلب نشدم.شايد براي اينكه كمي با عجله خوندم.
رضا(كار از كار گذشت) | November 15, 2007 5:56 PM
بد نبود
sahra | January 1, 2008 4:57 PM
من این کتاب رو خوندم و واقعا لذت بردم... و به همین خاطر باز یآخر بانو رو گرفتم که بخونم...نقد هوشمندانه ی شما رو هم خیلی دوست داشتم...
نمیخوام به تعارفات معمول وبلاگی بپردازم... اما جدا از وبلاگتون خوشم اومد و خیلی دوست دارم سر فرصت بیام و سایر نوشته هاتونو بخونم...
موفق و پیروز باشید...
خاطره | January 19, 2008 6:57 PM