سايتها
هفتان
گنجور
بازنگار
اعتماد
سینما
عکاسی
کارگزاران
جن و پری
بنياد گلشيری
وبلاگها
{پاگرد }
{هفتها }
{لحظه }
{فروغ }
{عامهپسند }
{تجربههای آزاد }
{ورطه }
{ناتور }
{صفحهی سیزده }
{خوابگرد }
{آقای اوف }
{دورترها}
{امیرمهدی حقیقت }
{از پشت یکسوم}
{بازتاب نفس صبحدمان }
{سهروزپیش}
This is me
خواب بزرگ
مامهر
منصور نصیری
طلوعی تا فردا
یک پنجره
محسن آزرم
لولیان
مریم گلی
دژاوو
خسرو نقیبی
اتاق پسر
اگنس
عروسک کوکی
زننوشت
خسوف
Neverland
غلاف تمام فلزی
فلش
اسنپشات
خشموهیاهو
سیب گاززده
زن روزهای ابری
مریم مومنی
از زندگی
رمزآشوب
حسن محمودی
آوا و لحظههایش
مهناز میناوند
بر ید باد صبا
Powered by
BlogRolling
« همینجوری! (اپیزود دوم) | صفحه اصلی | ... »
زنهار از این بیابان وین راه بینهایت
خانم طاهری عزیز
یادداشتم عصبانیتان کرده است ظاهرا، متاسفم. راستش را بخواهید، نسل ما یاد نگرفته و عادت ندارد که یکی به نعل بزند و یکی به میخ، با محافظهکاری هم میانهای ندارد و از بد حادثه هرجا که احساس کند کسی اشتباه میکند، حرمت سن و سال را هم آنگونه که رسم شماست نگاه نمی دارد و بیحاشیه میرود سراغ اصل ماجرا. اگر دیگران این نسل را گستاخ میدانند و قدرناشناس، به گمانم دلیلی جز این ندارد. متاسفم، ظاهرا عصبانیتان کردهام، اما خوشحالم، که عاقبت بهانهای پیش آمد تا پوستهی این سکوت نحس بشکند و ناگفتهها گفته شوند و خوشحالم از اینکه سرانجام مسوولان بنیاد گلشیری متوجه شدند که پاسخ دادن به انتقادها و حتی تهمتها و دفاع از حریم بنیاد و سلامت داوریها بیش از آنکه کار داوران بنیاد باشد، وظیفهی دبیر جایزه بنیاد گلشیری و مدیر بنیاد است. از اینکه حالا دیگر هیچ نوشتهای را بیپاسخ نمیگذارید و بیاعتنایی را هم کنار گذاشتهاید و غالب منتقدان را گاه به یک چوب میرانید و گاه برایشان شمشیر میکشید، خوشحالم، حتی اگر حاصلش چیزی شود شبیه یادداشتتان در شمارهی این هفتهی شهروند امروز(شمارهی22).
نمیگویم شکایتی ندارم و دلگیر نیستم، نه، دروغ چرا، گلایه هست، کم هم نیست، اما به گمانم اینجا و حالا مجال بازگفتنشان نباشد. نمیگویم انتظار چنین لحن و کلماتی را هم نداشتم که در همین چند سال سرگردانی یادگرفتهام که در این دیار و روزگار همه چیز ممکن است؛ اما دوست داشتم دستکم ادبیات و شیوهی نگارش یادداشتتان من را به یاد ادبیات یکی از روزنامهها و پروندهسازیهایش نیاندازد. دوست داشتم به جای گلچین کردن بخشهایی از یادداشت کوتاه من و حذف سطرهای پیش و پساش، و تلاش برای القای نظر خودتان به مخاطب و بر پایهی آن نظر القایی حکم صادر کردن، به جای مغرض فرض کردن من و دیگرانی چون من که به قول شما «پشت لعاب اظهار ارادت یا علاقه یا دنبالهروی، هزار و یک انگیزهی پنهان دارند» و اینگونه متفرعنانه راندنشان، کمی به آنچه در این یکسال بر بنیاد گلشیری گذشته است فکر میکردید.
راستش را بخواهید، از وقتی یادداشتتان را خواندهام، فقط به یک چیز فکر میکنم. کاش سال گذشته و آن زمان که بنیاد گلشیری شده بود «آشپزخانه» و جایزهاش هم «آش نذری»، همان زمان که دوستان از تبانی داوران حرف میزدند، به جای سکوت و بیاعتنایی چند خطی مینوشتید، دست کم شان آنها بالاتر از کسی مثل من بود و نامشان هم شاید همسنگ نام شما و داستان دیگر به اینجا نمیرسید؛ که تجربه نشان داده در این میان، فارغ از نتیجهی بحث و آنچه گفته میشود، برنده همیشه آنی است که کوچکتر است...
رسم زندگی در ایران همین است خانم طاهری، شما که بهتر می دانید، سر و کارت با قلم که باشد و بخواهی فقط کمی مستقل بمانی، میشوی چوب دو سر طلا؛ از یک طرف متهم میشوی به حمایت از بنیاد و سنگ گلشیری و سناپور و طاهری را به سینه زدن و از طرف دیگر از اعوان و انصار بنیاد نصیبی جز لعن و نفرین نمیبری. اما باکی نیست، من یکی که این دعواها و به چوب راندنها و این به قول گلشیری بدهبستانهای صریح و بیتحاشی را به فال نیک میگیرم و گلشیری چه خوب نوشته است که «در این راه حتی اگر اشتباه بکنیم یا تهمتی بر ما ببندند، مهم نیست. لازمهی رسیدن به جامعهای فراتر از این جامعهی قبیلهای، گذشتن از این در تنگ و حقیر دار و دستهها و خانوادهها و حتی منیتهای حقیر است و به حکم تعلق خاطر به فرهنگ این سرزمین باید عواقبش را به جان خرید.»
باقی بقای شما و بنیاد گلشیری
لينکده
- عاشق شدی بیا
گفتوگویی منتشر نشده با خسرو شکیبایی- هفتهنامه اعتماد
- میخواهم گوشتان را بكشم آقای شكیبایی!
منصور ضابطیان
- خداحافظ...
spotlight
- هر داستانی که ارزش گفتن دارد داستان یک دختر است
کوتاه دربارهی Once- غلاف تمام فلزی
- داستانهای ۸۶ به روایت احمد غلامی
بخش دوم- خوابگرد
- از چهاردهسالگی میترسم...
سومین مجموعه داستان حسن محمودی در راه است

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)