سايتها
هفتان
گنجور
بازنگار
اعتماد
سینما
عکاسی
کارگزاران
جن و پری
بنياد گلشيری
وبلاگها
{پاگرد }
{هفتها }
{لحظه }
{فروغ }
{عامهپسند }
{تجربههای آزاد }
{ورطه }
{ناتور }
{صفحهی سیزده }
{خوابگرد }
{آقای اوف }
{دورترها}
{امیرمهدی حقیقت }
{از پشت یکسوم}
{بازتاب نفس صبحدمان }
{سهروزپیش}
This is me
خواب بزرگ
مامهر
منصور نصیری
طلوعی تا فردا
یک پنجره
محسن آزرم
لولیان
مریم گلی
دژاوو
خسرو نقیبی
اتاق پسر
اگنس
عروسک کوکی
زننوشت
خسوف
Neverland
غلاف تمام فلزی
فلش
اسنپشات
خشموهیاهو
سیب گاززده
زن روزهای ابری
مریم مومنی
از زندگی
رمزآشوب
حسن محمودی
آوا و لحظههایش
مهناز میناوند
بر ید باد صبا
Powered by
BlogRolling
« ... | صفحه اصلی | زنهار از این بیابان وین راه بینهایت »
همینجوری! (اپیزود دوم)
خستهام و گیج، خسته از این روزها و گیج از کار آدمهایی که شاید هیچوقت نتوانم درکشان کنم. بدم نمیآمد حالا که به لطف خدا همه چیز دارد شبیه قسمت آخر سریالهای ایرانی ویژهی ماه رمضان میشود، چند روزی فاصله بگیرم از این همه روزمرگی و کاری به کار کسی نداشته باشم و حواسم به خودم باشد و مادر و عزیزی که هنوز خیلی دور است از روزهای خوبش، اما نمیشود انگار و این آمدنها و رفتنها نمیگذارد. حوصلهی نوشتن از این دو هفتهی لعنتی را هم ندارم و فکر میکنم چوب خط [...]نالههای این وبلاگ خیلی وقت است که پر شده و غم از سر و رویش میبارد. پس برای عوض کردن حال و هوای این ماتمسرا هم که شده سری میزنیم به این پروندهی قدیمی و تازههایش. پیشفرضها را می توانید در اپیزود اول بخوانید، اما لازم به یادآوری است که این جملات در موقعیتهایی کاملا جدی و گاه در جلسات اداری و رسمی گفته شدهاند...
1. مهندس چرا کم لطفی میکنی؟ این پول از گوشت مرغ هم حلالتره. (شیر مادر؟)
2. این جماعت رو باید بگیرند و مثل سگ بزنند و بعد هم سوار خر برعکسشون کنند و تو شهر بچرخونند.
3.مرتیکه عوضی از اون آدمهای دندونگیره! (دندونگرد؟)
4. این پیمانکارها فکر کردند کی هستند، تحفهی دو زرده؟
5. مثل بز روشنه که این قرارداد به جایی نمیرسه!
6. آره، من هم قبول دارم، با اینکه بازیگر تازهکاریه ولی هیچوقت تو کارهاش نطق(به ضم نون و طا) نمیزنه و کار رو خراب نمیکنه. (تپق؟)
لينکده
- عاشق شدی بیا
گفتوگویی منتشر نشده با خسرو شکیبایی- هفتهنامه اعتماد
- میخواهم گوشتان را بكشم آقای شكیبایی!
منصور ضابطیان
- خداحافظ...
spotlight
- هر داستانی که ارزش گفتن دارد داستان یک دختر است
کوتاه دربارهی Once- غلاف تمام فلزی
- داستانهای ۸۶ به روایت احمد غلامی
بخش دوم- خوابگرد
- از چهاردهسالگی میترسم...
سومین مجموعه داستان حسن محمودی در راه است

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)
نظرها
:)) خیلی باحال بود! و تازه با حال تر اینکه فهمیدی چوب خطت پر شده! ;))
روزهای بی خاطره | October 24, 2007 12:09 AM
kasi migoft: potogh"
shohre | October 24, 2007 12:11 AM
آدم چرا باید محتاط بشه؟(معتاد)
یه دیوونه چهل تا عاقل و میندازه تو چاه
وسط حرف من پا برهنه گل لگد نکن
و ....
Anonymous | October 24, 2007 12:49 PM
ببین، دیگه مثل بز روشنه که داری کم لطفی می کنی! همکارای ما بدبختا از صبح تا شب خودشون و وجدان کاریشون دوتایی جون میکنن که پول حلالتر از گوشت مرغ ببرن سر سفره زن و بچه هاشون اونوقت تو حوصله ات که سر میره، چوب خطت هم که پر میشه گیر میدی به این بنده خداها. گناه دارن خوب...
نسترن | October 24, 2007 7:24 PM
آقا من دربست چاکرم :))
پدرام: شما بزرگواری :)
amirosein | October 24, 2007 9:29 PM
(کمی خارجی) چیزی که خودش ساگست می کنه اینه (ساجست).
چندگانه | October 25, 2007 10:34 AM
بنماييد مرا، تا ستايش كنم شما و كار شما را.
اسدالله امرايي | October 26, 2007 2:50 PM
دیشب مامان اومده بود جلوی کلاس زبان دنبالم. سوار شدم. یه خانومی جلوش و البته وسط خیابون پارک کرده بود و راه رو بند آورده بود. مامان میتونست بیاد بیرون ولی خیلی باید عقب جلو میکرد. گفتم بوق بزن بره کنار. هر چی مامان بوق و چراغ زد زنه خودشو زد به خریت و تکون نخورد. مامان خواست یه جوری بره بیرون که من که کلی عصبانی بودم گفتم صبر کن. در رو باز کردم و با جدیت رفتم بیرون. زدم به شیشه ماشین خانومه. با ناز و غمزه داد پایین. گفتم خانوم مگه نمیبینی ماشین میخواد بره بیرون؟ پشت چشم نازک کرد و گفت خب رد میشه که. با تمام جدیتم گفتم: شما خیلی بد جایی پارک کردی هر چقدر هم "بوگ" میزنیم توجه نمی کنی!!!!!
(خانومه رفت کنار ولی همش دعا میکردم "بوگ" رو "بوق" شنیده باشه!!!)
بیا اینو هم الان دیدم:
http://www.aksestan.mihanblog.com/More-156.ASPX
funny girl | October 26, 2007 3:23 PM
پدرام عزيز شايد از نزديك نديده باشمت اماگاه حس كردن زندگي با بار غم هايش هم براي ما ديگر دور از ذهن نيست. براي هر كدام از ما كه بي دليل دليلي براي زنده ماندن خود مي آوريم...
صبا | October 26, 2007 6:10 PM
اجازه هست بخندیم جناب ناتور؟
نیکو | October 27, 2007 2:08 AM
"رائول والس" و " اینت سیمنتال" کارگردان و بازیگر مکزیکی به دعوت مرکز تئاتر تجربی دانشگاه تهران، یک دوره کارگاه بازیگری برای دانشجویان تئاتر برگزار می کنند.
Hamed Samadi | October 27, 2007 3:47 AM
خوب بود برا تغيير ذائقه...خوبي پدرام جان؟
الهام | October 27, 2007 2:51 PM
وبلاگ بسیار جالبی داری.
به من هم سر بزن .منتظرم...
Anonymous | November 3, 2007 1:48 PM
سلام.این سوتی هاخیلی آشناس.
پدرام: مثل شما همکار عزیز :)
sara | November 16, 2007 8:28 PM