« ... | صفحه‌ی اصلی | زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت »

همین‌جوری! (اپیزود دوم)

October 23, 2007

خسته‌ام و گیج، خسته از این روزها و گیج از کار آدم‌هایی که شاید هیچ‌وقت نتوانم درک‌شان کنم. بدم نمی‌آمد حالا که به لطف خدا همه چیز دارد شبیه قسمت آخر سریال‌های ایرانی ویژه‌ی ماه رمضان می‌شود، چند روزی فاصله بگیرم از این همه روزمرگی و کاری به کار کسی نداشته باشم و حواسم به خودم باشد و مادر و عزیزی که هنوز خیلی دور است از روزهای خوبش، اما نمی‌شود انگار و این آمدن‌ها و رفتن‌ها نمی‌گذارد. حوصله‌ی نوشتن از این دو هفته‌ی لعنتی را هم ندارم و فکر می‌کنم چوب خط [...]‌ناله‌های این وبلاگ خیلی وقت است که پر شده و غم از سر و رویش می‌بارد. پس برای عوض کردن حال و هوای این ماتم‌سرا هم که شده سری می‌زنیم به این پرونده‌ی قدیمی و تازه‌هایش. پیش‌فرض‌ها را می توانید در اپیزود اول بخوانید، اما لازم به یادآوری است که این جملات در موقعیت‌هایی کاملا جدی و گاه در جلسات اداری و رسمی گفته شده‌اند...

1. مهندس چرا کم لطفی می‌کنی؟ این پول از گوشت مرغ هم حلال‌تره. (شیر مادر؟)
2. این جماعت رو باید بگیرند و مثل سگ بزنند و بعد هم سوار خر برعکسشون کنند و تو شهر بچرخونند.
3.مرتیکه عوضی از اون آدم‌های دندون‌گیره! (دندون‌گرد؟)
4. این پیمانکارها فکر کردند کی هستند، تحفه‌ی دو زرده؟
5. مثل بز روشنه که این قرارداد به جایی نمی‌رسه!
6. آره، من هم قبول دارم، با اینکه بازیگر تازه‌کاریه ولی هیچ‌وقت تو کارهاش نطق(به ضم نون و طا) نمی‌زنه و کار رو خراب نمی‌کنه. (تپق؟)



نظرها

:)) خیلی باحال بود! و تازه با حال تر اینکه فهمیدی چوب خطت پر شده! ;))

kasi migoft: potogh"

آدم چرا باید محتاط بشه؟(معتاد)
یه دیوونه چهل تا عاقل و میندازه تو چاه
وسط حرف من پا برهنه گل لگد نکن
و ....

ببین، دیگه مثل بز روشنه که داری کم لطفی می کنی! همکارای ما بدبختا از صبح تا شب خودشون و وجدان کاریشون دوتایی جون میکنن که پول حلالتر از گوشت مرغ ببرن سر سفره زن و بچه هاشون اونوقت تو حوصله ات که سر میره، چوب خطت هم که پر میشه گیر میدی به این بنده خداها. گناه دارن خوب...

آقا من دربست چاکرم :))

پدرام: شما بزرگواری :)

(کمی خارجی) چیزی که خودش ساگست می کنه اینه (ساجست).

بنماييد مرا، تا ستايش كنم شما و كار شما را.

دیشب مامان اومده بود جلوی کلاس زبان دنبالم. سوار شدم. یه خانومی جلوش و البته وسط خیابون پارک کرده بود و راه رو بند آورده بود. مامان میتونست بیاد بیرون ولی خیلی باید عقب جلو میکرد. گفتم بوق بزن بره کنار. هر چی مامان بوق و چراغ زد زنه خودشو زد به خریت و تکون نخورد. مامان خواست یه جوری بره بیرون که من که کلی عصبانی بودم گفتم صبر کن. در رو باز کردم و با جدیت رفتم بیرون. زدم به شیشه ماشین خانومه. با ناز و غمزه داد پایین. گفتم خانوم مگه نمیبینی ماشین میخواد بره بیرون؟ پشت چشم نازک کرد و گفت خب رد میشه که. با تمام جدیتم گفتم: شما خیلی بد جایی پارک کردی هر چقدر هم "بوگ" میزنیم توجه نمی کنی!!!!!
(خانومه رفت کنار ولی همش دعا میکردم "بوگ" رو "بوق" شنیده باشه!!!)

بیا اینو هم الان دیدم:
http://www.aksestan.mihanblog.com/More-156.ASPX

پدرام عزيز شايد از نزديك نديده باشمت اماگاه حس كردن زندگي با بار غم هايش هم براي ما ديگر دور از ذهن نيست. براي هر كدام از ما كه بي دليل دليلي براي زنده ماندن خود مي آوريم...

اجازه هست بخندیم جناب ناتور؟

"رائول والس" و " اینت سیمنتال" کارگردان و بازیگر مکزیکی به دعوت مرکز تئاتر تجربی دانشگاه تهران، یک دوره کارگاه بازیگری برای دانشجویان تئاتر برگزار می کنند.

خوب بود برا تغيير ذائقه...خوبي پدرام جان؟

وبلاگ بسیار جالبی داری.
به من هم سر بزن .منتظرم...

سلام.این سوتی هاخیلی آشناس.

پدرام: مثل شما همکار عزیز :)

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)