« برای آنها که خیال میکنند مرکز جهاناند | صفحهی اصلی | روز سوم »
پدر...
همهاش بهخاطر همین سه حرف است، سه حرفی که وقتی کنار هم مینشینند، میشوند چیزی که هیچکس و هیچ چیز دیگری در دنیا نمیتواند جای خالیاش را پر کند. حالا که روی یکی از تختهای بخش CCU خوابیده است، حالا که به جای شنیدن صدایش باید از آن مانیتور کوچک لعنتی کنار تخت حالش را پرسید، همهی روزها و ساعتهای این چند سال را مرور میکنم و همهی آن بحثها و آن مثلا جنگیدنها را.
خیال میکنم اگر دوباره نشود همانی که بود، همان پدر لجباز اما مهربان و دوستداشتنی، اگر همه چیز به قبل از ساعت هفت صبح امروز برنگردد و صندلیاش خالی بماند، هیچوقت نمیتوانم خودم را ببخشم، هیچ وقت...
لينکده
- تداوم چند خط خون
کوتاه، دربارهی مجموعه داستان رگبار
- ادبیات، دینامیت نیست
محمد حسینی
- نامزدهای نهایی جایزهی مهرگان معرفی شدند
ایسنا
- شما هم کتاب گرفتار دارید؟
حسن محمودی- روزنامهی فرهیختگان
- هر صدای ادبی یک دنیای منحصر به فرد است.
داوود غفارزادگان

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)