در ستایش هدونیسم
یا چرا روشنفکر ایرانی باید گاهی بندری برقصد؟
آدم، برخلاف اساطیر یونانی، در فرهنگ و باورهای سامی گناهکار است و رانده شده و شایستهی عتاب و سرزنش؛ بهشتاش را به یک هوس فروخته و حالا باید تا ابد -شما کلمهی بهتری برای لحظهای که هیچکس نمیداند کی از راه میرسد سراغ دارید؟- زندانی محصول گناهش، دنیا، باشد و تاوان همان یک لحظه غفلت را پس دهد و به خاطرش تحقیر شود. در واقع پارادوکس باورهای مذهبی سامی از همینجا شکل میگیرد، از یک سو آدم را اشرف مخلوقات میخواند و مدعی است که خدا از روح خود در او دمیده است و از طرف دیگر در کتابهای مقدس نشانی از کرامت انسانی به چشم نمیآید. بارها از ناتوانی و حقارت این موجود گفته میشود و رنجی که-حتی در این دنیا- در انتظارش است؛ رنجی که مقدس است و روح را میپالاید و موجب تذهیب نفس میشود و انسان آلوده به گناه را از نو میسازد و از عذاب دنیای دیگر در امانش میدارد.
روشنفکر و دگراندیش ایرانی اما بر خلاف آنچه سعی داشته در تمامی این سالها نشان دهد، هنوز گرفتار همین نگاه سنتی به انسان است- چه آنها که معتقد به مذهب و اصولش هستند و در پی قرائتهای تازه از دین و چه آن دسته که جدایی مدرنیته و مذهب را امری اجتنابناپذیر میپندارند. نگاهی که مدام در پی تحقیر انسان(بخوانید عوام) است و فاصله گرفتن از جامعه و اکثریت مبتذلش را لازمهی کار روشنفکری و البته از اصول اولیهی آن میداند؛ و چون مثل هر ایرانی دیگری میان افراط و تفریط سرگردان است، تا آنجا پیش میرود که خود را از هرآنچه که باعث شادی عوام میشود محروم میکند، از بهانههای کوچک و لذتبخش زندگی و از سرخوشیهای سادهی در پس آن. معنی لذت برایش دگرگون میشود و ابزارها و بهانههایش هم محدودتر از پیش. از همین روست که خیال میکنم، افسردگی و سرخوردگی روشنفکر و دگراندیش ایرانی شاید بیش از آنکه به حکومتهای وقت، سانسور، جامعه یا چیزهایی از این دست مرتبط باشد، مسالهای درونی است که ریشه در همین فاصله گرفتنها از جامعه دارد. در واقع شاید تنها کارکرد دنیای کوچک، مرزبندی شده و آسیبپذیر روشنفکر ایرانی، عمیقتر کردن تنهایی ناگزیر او و بیثمر ساختن هرگونه کار روشنفکری است، که روشنفکر هرچه بیشتر در غار تنهایی خود پیش میرود، در درک شرایط حاکم بر جامعهاش و تاثیرگذاری بر آن ناتوانتر میشود و بیشتر رنج میبرد، پس دست به تخریب خودش میزند و رفیق قرصهای آرامبخش و نسخههای ضدافسردگی میشود، یا حریف پای منقل و گمشده در دود.
حکایت «متفاوتهای» همسنوسال من هم چیزی کم از نسلهای قبل ندارد، جز آنکه کسی جدی نمیگیردشان و قرار هم نیست چیزی را عوض کنند. آدمهایی که یاد نگرفتهاند با خود مهربان باشند و گمان میکنند هرچه بیشتر سخت بگیرند و رنج بکشند و کمتر خودشان را دوست داشته باشند، متفاوتترند. از خندیدن فرار میکنند و از تا حد مرگ ترسیدن و فریاد زدن و خالی شدن، رقصیدن، ساده شروع کردن و دوست داشتن و ساده تمام کردن و تجربه کردن آدمهایی که هیچ شباهتی به دنیای سخت و پیجیدهشان ندارند،آدمهای ساده و معمولی، آدمهای مثلا مبتذل...! رگ میزنند و سراغ روانپزشک -نه مشاور و روانکاو- و قرصهای ضدافسردگیاش را میگیرند و برای خودکشیهای ناموفقشان فلسفه میبافند و هیچ چیز این دنیای لعنتی آرامشان نمیکند و به هیچ چیز ایمان ندارند جز همان رنجی که هیچوقت تمام نمیشود.
سرخوردگی روشنفکر ایرانی، سادهترین و محتملترین نتیجهی فرهنگی است که ریشه در باورهای سنتی ما دارد و در پی محدود کردن لذتها و خوشیهاست و ریاضت کشیدن را محترم میشمرد. چندان مطمئن نیستم، اما گمان میکنم هدونیستها همیشه موفقتر از نهیلیستهای افسردهای بودهاند که حتی از پس خودشان نیز برنیامدهاند، چه برسد به دنیا و آدمهای اطرافشان...
« صفحهي بعدي | صفحهي قبلي »
لينکده
- سنگی با نام همهی دخترهای آبان 53
هزارکتاب
- آموزش داستاننویسی به سبک فرهاد جعفری
گفتمگفت
- قصههایی قدیمی در ساحتی مدرن
دربارهی پرسه زیر درختان تاغ- شاهرخ گیوا
- با «فرهیختگان»، یکی دو ساعت بعد از اعلام نتایج جایزهی بنیاد گلشیری
حرفهای حامد اسماعیلیون، پیمان اسماعیلی و من
- هراس از جشن سادهی تولد
یادداشتی خواندنی از پوریا عالمی


![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)