« تهران امروز | صفحه‌ی اصلی | آدم‌ها... »

چرا روشنفکر ایرانی باید گاهی بندری برقصد؟

September 28, 2007

آدم، برخلاف اساطیر یونانی، در فرهنگ و باورهای سامی گناهکار است و رانده شده و شایسته‌ی عتاب و سرزنش؛ بهشت‌اش را به یک هوس فروخته و حالا باید تا ابد -شما کلمه‌ی بهتری برای لحظه‌ای که هیچ‌کس نمی‌داند کی از راه می‌رسد سراغ دارید؟- زندانی محصول گناهش، دنیا، باشد و تاوان همان یک لحظه غفلت را پس دهد و به خاطرش تحقیر شود. در واقع پارادوکس باورهای مذهبی سامی از همین‌جا شکل می‌گیرد، از یک سو آدم را اشرف مخلوقات می‌خواند و مدعی است که خدا از روح خود در او دمیده است و از طرف دیگر در کتاب‌های مقدس نشانی از کرامت انسانی به چشم نمی‌آید. بارها از ناتوانی و حقارت این موجود گفته می‌شود و رنجی که-حتی در این دنیا- در انتظارش است؛ رنجی که مقدس است و روح را می‌پالاید و موجب تذهیب نفس می‌شود و انسان آلوده به گناه را از نو می‌سازد و از عذاب دنیای دیگر در امانش می‌دارد.
روشنفکر و دگراندیش ایرانی اما بر خلاف آنچه سعی داشته در تمامی این سال‌ها نشان دهد، هنوز گرفتار همین نگاه سنتی به انسان است- چه آن‌ها که معتقد به مذهب و اصولش هستند و در پی قرائت‌های تازه از دین و چه آن‌ دسته که جدایی مدرنیته و مذهب را امری اجتناب‌ناپذیر می‌پندارند. نگاهی که مدام در پی تحقیر انسان(بخوانید عوام) است و فاصله گرفتن از جامعه و اکثریت‌ مبتذلش را لازمه‌ی کار روشنفکری و البته از اصول اولیه‌ی آن می‌داند؛ و چون مثل هر ایرانی دیگری میان افراط و تفریط سرگردان است، تا آن‌جا پیش می‌رود که خود را از هرآنچه که باعث شادی عوام می‌شود محروم می‌کند، از بهانه‌های کوچک و لذت‌بخش زندگی و از سرخوشی‌های ساده‌ی در پس آن. معنی لذت برایش دگرگون می‌شود و ابزارها و بهانه‌هایش هم محدودتر از پیش. از همین روست که خیال می‌کنم، افسردگی و سرخوردگی روشنفکر و دگراندیش ایرانی شاید بیش از آنکه به حکومت‌های وقت، سانسور، جامعه یا چیزهایی از این دست مرتبط باشد، مساله‌ای درونی است که ریشه در همین فاصله گرفتن‌ها از جامعه دارد. در واقع شاید تنها کارکرد دنیای کوچک، مرزبندی شده و آسیب‌پذیر روشنفکر ایرانی، عمیق‌تر کردن تنهایی ناگزیر او و بی‌ثمر ساختن هرگونه کار روشنفکری است، که روشنفکر هرچه بیش‌تر در غار تنهایی خود پیش می‌رود، در درک شرایط حاکم بر جامعه‌اش و تاثیرگذاری بر آن ناتوان‌تر می‌شود و بیش‌تر رنج می‌برد، پس دست به تخریب خودش می‌زند و رفیق قرص‌های آرام‌بخش و نسخه‌های ضدافسردگی می‌شود، یا حریف پای منقل و گم‌شده در دود.
حکایت «متفاوت‌های» هم‌سن‌وسال من هم چیزی کم از نسل‌های قبل ندارد، جز آنکه کسی جدی نمی‌گیردشان و قرار هم نیست چیزی را عوض کنند. آدم‌هایی که یاد نگرفته‌اند با خود مهربان باشند و گمان می‌کنند هرچه بیش‌تر سخت بگیرند و رنج بکشند و کم‌تر خودشان را دوست داشته باشند، متفاوت‌ترند. از خندیدن فرار می‌کنند و از تا حد مرگ ترسیدن و فریاد زدن و خالی شدن، رقصیدن، ساده شروع کردن و دوست داشتن و ساده تمام کردن و تجربه کردن آدم‌هایی که هیچ شباهتی به دنیای سخت و پیجیده‌شان ندارند،آدم‌های ساده و معمولی، آدم‌های مثلا مبتذل...! رگ می‌زنند و سراغ روان‌پزشک -نه مشاور و روانکاو- و قرص‌های ضدافسردگی‌اش را می‌گیرند و برای خودکشی‌های ناموفق‌شان فلسفه می‌بافند و هیچ چیز این دنیای لعنتی آرام‌شان نمی‌کند و به هیچ چیز ایمان ندارند جز همان رنجی که هیچ‌وقت تمام نمی‌شود.
سرخوردگی روشنفکر ایرانی، ساده‌ترین و محتمل‌ترین نتیجه‌ی فرهنگی است که ریشه در باورهای سنتی ما دارد و در پی محدود کردن لذت‌ها و خوشی‌هاست و ریاضت کشیدن را محترم می‌شمرد. چندان مطمئن نیستم، اما گمان می‌کنم هدونیست‌ها همیشه موفق‌تر از نهیلیست‌های افسرده‌ای بوده‌اند که حتی از پس خودشان نیز برنیامده‌اند، چه برسد به دنیا و آدم‌های اطرافشان...



نظرها

دوست داشتم این نوشته ات رو و این سرخوشی رو که پشتش بود. ولی خودمونیم، رقص یک روشنفکر ایرانی اون هم از نوع بندری اش دیدن داره.. :)

سلام. باهات کاملن موافقم.

شاید از حیث عمل‌گرایی، هدونیسم نتیجه‌ی بهتری داشته باشد؛ اما (متاسفانه) دست کم در ادبیات و هنر فکر نکنم این سرخوشی هرگز بتواند به شاه‌کاری ختم شود!

پدرام: راستش من هنوز مطمئن نیستم که بشود رابطه‌ای بین افسردگی و خلق شاهکار پیدا کرد. اتفاقا شاید هنرمند پتانسیل بیشتری داشته باشد برای هدونیست شدن، نمی‌دانم...

شاید هندونیسم این زمان پیامد بهتری داشته ولی اصالتی در ایران و ادبیات و حتی مردمش هست که در آن نیست چرا زرتشت را بحث نمیکنی؟

پدرام: احتمالاهندونیسمی که نوشته‌اید اشتباه تایپی است، ولی به هرحال «هدونیسم» درست است که ارتباطی هم با هند -یا هرکشور دیگری- و آیین‌هایش ندارد.

چند وقت پيش داشتم يه كتاب مي خوندم اسمش بود سنت روشنفكري در غرب كه سير انديشه ها و برخودشون با هم مطرح كرده بود. نكته جالب اين كتاب تضاد شديد اين انديشه ها بود كه همين تضاد تو شكل كلي ترش باعث انسجام انديشه ها شده بود. شايد يه ديالكتيك كه نشون دهنده ارزش برخورد انديشه ها بوده. من فكر مي كنم يكي از مهم ترين مشكلات روشنفكري ايراني نبودن همين تنوع انديشه هست. من مي گم انديشه هاي فسيل شده.. يا خيلي بهتر مث گردآوري پروانه هاي خشك تو يه جعبه.. كه نه پويايي دارن و نه سرخوشي. همين جماد فكري هست خسته كننده ميشه و در نهايت به افسردگي منجر ميشه.

پدرام: جالبه...بیراه هم نمی‌گی...

من هم آن کتاب را خواندم . به نظرم یکی از کتابهایی است که باید هر ایرانی بخواند . آقای بامداد یک کتاب معرفی می کنم که حتما خوشت می آید به نام دریای ایمان ترجمه ی حسین کامشاد . طرح نو . شاید هم خوانده ای . آدم را دیوانه می کند این کتاب . آن وقت میفهمی نیچه چه تغییری در فلسفه و ادبیات و کل فرهنگ غرب قرن بیستم دارد . شاید ایران هم یک نیچه کم دارد البته یک دیوانه ای مثل هیتلر کسی مثل هایدگر را نوکر خودش می کند تا از نیچه سوئ استفاده کند . لعنت بر هایدگر که امروزها داوری اردکانی و احمد فردید توسط هم او ما را به خاک سیاه نشانده اند .

کتاب موج آفرینیِ یوسا(مجموعه مقالات)را اگر خوانده باشی،قسمتهایی خیلی دقیق و ظریف این مساله را باز میکنه و در موردش بحث میکنه. به شکل باورنکردنیی با وضعیت روشنفکری در ایران شبیهه...
ویه جاهایی با تمام دنیا.اگر نخواندیش،حتما بذار توی برنامه ات.کتاب فوق العاده ایه.

پدرام: نخواندمش...ممنون،حتما.

بله، پدرامِ عزیز، «هیچ‌چیزِ این دنیایِ لعنتی آرام‌شان نمی‌کند و به هیچ چیز ایمان ندارند جُز همان رنجی که هیچ‌وقت تمام نمی‌شود.» حرفِ حق را که نمی‌شود برایَش حاشیه نوشت ...

به نکات جالب و ظریفی اشاره کردید اما شاید به همان ظرافت تحلیل نکردید....

این یک ور قضیه است... آنورش همان سرخوشی های کوچک و ساده است که در حد یک سرخوشی می ماند و هیچ وقت به اوج نمی رسد و شاید به اوج نرسیده سرکوب می شود ....شاید چون فقط همان که درد و رنج را در اعماق بهتر درک می کند شادی را هم به همان حالت در اوج خود درک می کند....
نمی دانم چرا همیشه قاطی شدن با چیزی که دوست نداری برای برخی دوستان حمل بر رنج کشیدن و رنج دوست داشتن فرد می شود !....
با زاویه دیدی وسیع تر و اندکی دورتر را هم بتوانیم نگاه کنیم بد نیست... شاید طرف اصلاً در این حالت رنجی نمی برد بلکه لذت می برد !...
البته همیشه خودنمایی و اشتباه گرفتن خود در هر مسئله ای فاجعه به بار می آورد و از این نظر نوشته های این پست شما را کاملاً قبول دارم !....

گاهی بسیاری از افراد متفاوت از چیزی که به چشم عوام مورد نظر شما نمی آید چنان از خوشی لبریز می شوند که شاید صدبار هم که از صبح تا شب در میان سینه های لرزان و باسن های متشنج برقصی و کیف کنی به چنین قله ای از لذت نرسی !
( شمای نوعی منظورم است... )

همانطوری که رنج کشیدن در عده ای عمیق تر از عده ای دیگر است لذت هم می تواند چنین باشد...

می دانید تفاوت عام و خاص ایرانی را در چه می بینم ؟

در موارد لذت آور و رنج آور و شدت آن !...

و گرنه اصلاً تفاوتی در کار نیست.. تفاوت در نوع احساس کردن است و مورد آن !...

سلام بر شما!
با شما موافقم و با يک عدد سيب زميني ناقابل به روزم.

بهانه‌های کوچک خوشبختی همانهایی‌اند که گاه فراموششان می‌کنیم و بعد، همیشه گم کرده‌ای داریم و پیدایش نمی‌کنیم.
---
اینترنت و وبلاگهایش را دوست دارم! گاهی نکته‌سنجانی چون شما تلنگرهایی می‌زنند، اساس!!
---
جوگیر شدم، خودم را هم جزو همون متفاوتها فرض کردم. چه حرفها! چه چیزا! چه کارا!

پ.ن: :)

جناب پزک صفری من رمان خودکشی در قاب عکس شما را خواندم و خیلی خوشم آمد . لطفا بیا آدرست را بگذار . دوست دارم درباره ی رمانت مطلبی که به نظرم رسیده را بنویسم . البته میخواهم با شما و نوشته هایتان بیشتر آشنا شوم . ممنون

پ.ن: این مدلی‌اش را دیگر ندیده بودیم!

صحبت های جالبی بود و با آقای محسن آزرم کاملا موافقم.

این را امشب از یک رمان معروف می‌خواندم؛ هر چند "شاید" دنیا هنوز این قدر کثیف نباشد، اما گفتم بد نیست اینجا برایت بنویسمش:

...We live in a hedonistic world in which happiness is set up on a mechanical model. All you have to do is open your fly and grasp happiness...

(زیپ=fly)

پدرام: مرسی...خوب بود. شاید هم باشد و ما هنوز باور نکرده‌ایم.

باز هم كه انتخاب بين بد و بدتر شد.واسه فراموش كردن داداييسم به هدونيسم راي مي ديم!!!

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)