سايتها
هفتان
گنجور
بازنگار
اعتماد
سینما
عکاسی
کارگزاران
جن و پری
بنياد گلشيری
وبلاگها
{طلوعی تا فردا }
{خوابگرد }
{بازتاب نفس صبحدمان }
{ناتور }
{یک پزشک }
{مریم مومنی }
{عروسک کوکی}
{غلاف تمام فلزی }
{خواب بزرگ }
{عامهپسند }
{لحظه }
{لولیان }
{منصور نصیری }
{تجربههای آزاد }
{زن روزهای ابری }
{محسن آزرم }
{مامهر }
{از پشت یکسوم}
{سیب گاززده }
{فلش }
{خسرو نقیبی }
{فروغ }
{دورترها}
{اتاق پسر }
{هفتها }
{Neverland }
امیرمهدی حقیقت
یک پنجره
رمزآشوب
پاگرد
خشموهیاهو
بر ید باد صبا
Miss Anonymous
This is me
سهروزپیش
ورطه
زننوشت
توکای مقدس
اگنس
مریم گلی
صفحهی سیزده
دژاوو
آوا و لحظههایش
خسوف
اسنپشات
مهناز میناوند
از زندگی
حسن محمودی
علی مصلح
Powered by
BlogRolling
« چراغهای تاریک | صفحه اصلی | بازخوانی یک پروندهی مختومه »
رنگین
تا چند سال پیش کسی چیزی از انقلابهای رنگین نمیدانست، اما حالا دیگر همه، انواع مخملین و پشمیناش را هم میشناسند. میترسم تا چند سال دیگر عبارت «کودتای رنگین» هم به فرهنگ واژگان سیاسی اضافه شود، و من از این ترکیب و آنچه با خود میآورد، میترسم!
لينکده
- جنگ الهی ستارگان
این آیات بینظیرند، بینظیر- رمزآشوب
- دارم میام که با هم بریم آتیش بسوزونیم
آدم گلابی
- ...
زن روزهای ابری
- خدایا! آقای دایی را در آغوش خود نگه دار...
علی مصلح
- ...
Neverland
- آنها كه فریب نخوردند...
بخش اول یادداشت که جذاب بود و خواندنی، حالا باید منتظر ماند و دید که داستان به کجا میرسد.
- نوستالژی...
پس کو آقبابا؟- هفتها

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)
نظرها
اگر اضافه شد , کاش هر رنگی باشند جز سیاه و سرخ .
نیکو | September 3, 2007 2:44 AM
می دانید، سیاست هم از ادبیات خوشش آمده، خوب چه عیبی دارد این همه شاعر و نویسنده ی بی اصول، سیاست که کم از آنها ندارد
واژه های قشنگ، بره های بیسواد و پر مدعا
گوسفندان هم که مدتهاست از یاد برده اند این بی پدر و مادر را
شادی | September 3, 2007 2:58 AM
زندگي ما با همين رنگا معني گرفته اما مداد رنگيا دست من و تو نيست اين روزا روزاي بي رنگيه ملالي نيست مجبورمون كردن سوختن ياد بگيريم روزگار غريبيست نازنين غرض دلتنگي بود
گل كو | September 5, 2007 2:55 PM
سلامدوست عزیز:
گردشی و مجالی اینترنتی برای اشنایی...
از دیدار شما در وبلاگ دو زبانه خویش خوشحال می شوم. همچنین از بده بستان ادبی ما بین دو زبان.
سپاس
احمد امانی | September 6, 2007 12:53 AM
پستتان را كه مي خواندم ياد اين افتادم:
[...] ملتي را نجات را نجات میدهد
-اتحاد
-چرا؟
پدرام: راستش چیزی که نوشته بودی ممکن بود باعث سوءتفاهم شود، برای همین بهتر دیدم حذف شود. شرمنده...
ava | September 6, 2007 9:11 PM
راستي؛مي تونم لينك بدم؟
ava | September 6, 2007 9:12 PM
گاهي همين نيكيها ميتونه آدمي را ناراحت كنه يا مسائله اي ايجاد كنه كه آدم فكرش را هم نمي تونه كنه.ميدوني كه قضيه ي مار گزيده شده است و ريسمان سياه وسفيد.آدمها استادن كه ساده ترين مسائل را تبديل كنند به پيچيده ترينشون.زندگيامونم اونقدر قر وقاطي هست كه اعصاب اضافه نداشته باشيم(من به كامنت دونيه ناتور ميرسم اينقر پرحرف ميشما.شرمنده)
ava | September 6, 2007 11:55 PM
يه وقتايي؛حاشيه ها جذاب ترند؛
مونده داستانش چي باشه و حاشيه نويسش كي...
(ميدونم نظر نخواسته بودي...)
ava | September 12, 2007 6:42 PM
تا چند سال دیگر، این جماعت همه چیز را «رنگین» کرده!
بلال بحرانی | September 14, 2007 6:20 PM