سايتها
هفتان
گنجور
بازنگار
اعتماد
سینما
عکاسی
کارگزاران
جن و پری
بنياد گلشيری
وبلاگها
{پاگرد }
{هفتها }
{لحظه }
{فروغ }
{عامهپسند }
{تجربههای آزاد }
{ورطه }
{ناتور }
{صفحهی سیزده }
{خوابگرد }
{آقای اوف }
{دورترها}
{امیرمهدی حقیقت }
{از پشت یکسوم}
{بازتاب نفس صبحدمان }
{سهروزپیش}
This is me
خواب بزرگ
مامهر
منصور نصیری
طلوعی تا فردا
یک پنجره
محسن آزرم
لولیان
مریم گلی
دژاوو
خسرو نقیبی
اتاق پسر
اگنس
عروسک کوکی
زننوشت
خسوف
Neverland
غلاف تمام فلزی
فلش
اسنپشات
خشموهیاهو
سیب گاززده
زن روزهای ابری
مریم مومنی
از زندگی
رمزآشوب
حسن محمودی
آوا و لحظههایش
مهناز میناوند
بر ید باد صبا
Powered by
BlogRolling
« گفتوگو در کاتدرال + پینوشت | صفحه اصلی | مرگ و دختر جوان »
...
همیشه همینطور بوده، خیال میکنند تا ابد فرصت دارند، آدمها، برای فکر کردن، انتخاب کردن، بودن؛ تا به خودشان میآیند اما وقت تمام شده و تاریخ انقضاء سر رسیده است.
یادت باشد، هیچ قراردادی همیشگی نیست وهیچکس در این دنیا، آن قدرها که تو فکر میکنی، منتظر نمیماند...
لينکده
- عاشق شدی بیا
گفتوگویی منتشر نشده با خسرو شکیبایی- هفتهنامه اعتماد
- میخواهم گوشتان را بكشم آقای شكیبایی!
منصور ضابطیان
- خداحافظ...
spotlight
- هر داستانی که ارزش گفتن دارد داستان یک دختر است
کوتاه دربارهی Once- غلاف تمام فلزی
- داستانهای ۸۶ به روایت احمد غلامی
بخش دوم- خوابگرد
- از چهاردهسالگی میترسم...
سومین مجموعه داستان حسن محمودی در راه است

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)
نظرها
اما همیشه فکر می کنیم یکی همین نزدیکیها انتظارمان را می کشد،تقلا می کنیم که بیابیمش ولی به همان نزدیکیها که می رسیم باز همان انتظار است که انتظارمان را می کشد...
میم میم | August 17, 2007 2:44 PM
اوه چقدر نا امید کننده! من فکر می کردم منتظر می مونه! ;))
روزهای بی خاطره | August 17, 2007 5:23 PM
بس که همیشه دیر است .
نیکو | August 17, 2007 6:08 PM
غم انگيز تر اينه كه ما گاهي خودمون هم منتظر خودمون نمي مونيم...
ava | August 17, 2007 10:01 PM
چه زود دیر میشود گاهی!
farnaz | August 18, 2007 1:32 AM
تا تو مراد من دهی، کشته مرا فراق تو
تا تو به داد من رسی، من به خدا رسیدهام...
ولگرد | August 18, 2007 8:03 AM
ميآييم، ميبينيم، لبخند ميزنيم، ميبوسيم، دل ميبنديم، در آغوش ميكشيم، عاشق ميشويم، عاشق ميشويم، عاشق ميشويم... رها ميكنيم، رها ميشويم، ميگذريم و... ميرويم.
آريانا | August 18, 2007 11:38 AM
به نظرم بیشتر به خودمان برمی گردد. یعنی این آنها نیستند که منتظر ما نمی مانند. ما خودمان نمی خواهیم که بمانند.شاید اصلا آدم بودن یعنی همین.راستی یادم رفت بگویم.داستانت را خواندم از روی همان مجله.شاد باشی
لیلی | August 18, 2007 12:00 PM
بگذار
-تمام منتظران -
مسافران بی بازگشت دریا ها باشند
...
shohre | August 18, 2007 11:45 PM
مزخرف تر از انتظار هم وجود دارد ؟!
کسی که منتظر می گذارد هرگز نمی آید...
پرند آزاد | August 19, 2007 2:36 AM
اما بعضي ها هم انتظار شناسنامه و هويت شون مي شه. مثل دوست بيچاره و ساده ي من
مهناز ميناوند | August 19, 2007 8:25 AM
هیچ کس! همیشه انتظارمون بیهوده است !
imy | August 19, 2007 4:04 PM
همان سيگار ميماندوخستگي هم... خسته ميشوي؛خسته&خسته...آن قدرخسته كه بدل ميشوي به ذات خستگي
واينكه:من خيلي اينجايي(وبلاگستاني)نيستم&رسم و راه اينجا را آنطور كه بايد نميدانم اما با راه ورسم خودم:ممنون از لينك كناري...
ava | August 20, 2007 12:21 AM
من دوشيزه و مرگ رو بيشتر دوست دارم :دي
يادم نمي ره نمايش راديويي اين كار رو با بازي زيباي مهتاب نصيرپور و بهروز بقايي و .. اصغر همت به كارگرداني محمد يعقوبي كه در جمعه ها با تئاتر پخش شد
مهناز ميناوند | August 21, 2007 2:05 PM
این پست می تونست یه عنوان برانگیزاننده برای تماشای Before Sunset و Before Sunrise استفاده بشه.
Ali | August 21, 2007 3:20 PM
اين چند شب،آرشيوتان را ميخواندم كه رسيدم به سالهاي سگي،سالهاي سگي يوسا نه البته،سالهاي سگيِ12 آذر 85 ناتور...كه حس كردم تركيب بندي جمله ها را انگار پيشترها جايي ديده ام،بي حوصلگيِ تعطيلي پروژه هاي عمراني...حرفِ گاه به گاه بچه هاي شركت...تا اينكه كامنتهايتان را ديدم،و كامنت خودم را..چيزي كه برايم جالب بود و شايد براي شما هم،من يك كلمه از كامنتِ خودم يادم نبود،نوشتن چيزي رااينجا هم ...اما كليتِ متنتان در ذهنِ من جا خوش كرده بود.احتمالا اين را مي گويند:قوي بودن متن
ava | August 25, 2007 12:33 AM
این مطلب چند خطی آخر بوی بزن و برقص میده.آره؟!راستی این مطلبی هم که دارم براش کامنت میذارم انگار ادیت شده.یه کلمه "دوست" هم توش بود قبلاها!!!
پدرام: شایعه راه میاندازید چرا؟ بزن و برقص کجا بود؟ حرکات موزون کدام است؟ حالا حداقل یک آدرس ای-میل میگذاشتی دعوتت کنیم! :)
در مورد این مطلب هم اشتباه میکنی...
Anonymous | September 1, 2007 2:27 AM
شایعه رو شاید، ولی در مورد این مطلب عمراً اشتباه نمیکنم. آدرس ایمیل هم لازم نداره. هوش لازم داره فقط و شاید کمی حس شیشم
پدرام: ناشناسهایی مثل تو اینجا کم کامنت نمیگذارند. راستش نمیدانم برای بقیه ارزش دارد یا نه، ولی من خیال می کنم بهتر است آن اندک بهرهای که از هوش بردهام را جای دیگری خرج کنم و نگذارم پای حدس و گمانهای الکی و خاله زنکی خرج شود. میترسم زود تمام شود! گرچه بد نیست بدانی با وجود این آمارگیرهای جدید خیلی مجبور نیستی به خودت فشار بیاوری و از هوشت خرج کنی. حس ششم هم ارزانی شما...
Anonymous | September 2, 2007 2:30 AM