« گفت‌و‌گو در کاتدرال + پی‌نوشت | صفحه‌ی اصلی | مرگ و دختر جوان »

...

August 17, 2007

همیشه همین‌طور بوده، خیال می‌کنند تا ابد فرصت دارند، آدم‌ها، برای فکر کردن، انتخاب کردن، بودن؛ تا به خودشان می‌آیند اما وقت تمام شده و تاریخ انقضاء سر رسیده است.
یادت باشد، هیچ قراردادی همیشگی نیست وهیچ‌کس در این دنیا، آن قدرها که تو فکر می‌کنی، منتظر نمی‌ماند...



نظرها

اما همیشه فکر می کنیم یکی همین نزدیکیها انتظارمان را می کشد،تقلا می کنیم که بیابیمش ولی به همان نزدیکیها که می رسیم باز همان انتظار است که انتظارمان را می کشد...

اوه چقدر نا امید کننده! من فکر می کردم منتظر می مونه! ;))

بس که همیشه دیر است .

غم انگيز تر اينه كه ما گاهي خودمون هم منتظر خودمون نمي مونيم...

چه زود دیر میشود گاهی!

تا تو مراد من دهی، کشته مرا فراق تو
تا تو به داد من رسی، من به خدا رسیده‌ام...

مي‌آييم، مي‌بينيم، لبخند مي‌زنيم، مي‌بوسيم، دل مي‌بنديم، در آغوش مي‌كشيم، عاشق مي‌شويم، عاشق مي‌شويم، عاشق مي‌شويم... رها مي‌كنيم، رها مي‌شويم، مي‌گذريم و... مي‌رويم.

به نظرم بیشتر به خودمان برمی گردد. یعنی این آنها نیستند که منتظر ما نمی مانند. ما خودمان نمی خواهیم که بمانند.شاید اصلا آدم بودن یعنی همین.راستی یادم رفت بگویم.داستانت را خواندم از روی همان مجله.شاد باشی

بگذار

-تمام منتظران -

مسافران بی بازگشت دریا ها باشند
...

مزخرف تر از انتظار هم وجود دارد ؟!

کسی که منتظر می گذارد هرگز نمی آید...

اما بعضي ها هم انتظار شناسنامه و هويت شون مي شه. مثل دوست بيچاره و ساده ي من

هیچ کس! همیشه انتظارمون بیهوده است !

همان سيگار ميماندوخستگي هم... خسته ميشوي؛خسته&خسته...آن قدرخسته كه بدل ميشوي به ذات خستگي
واينكه:من خيلي اينجايي(وبلاگستاني)نيستم&رسم و راه اينجا را آنطور كه بايد نميدانم اما با راه ورسم خودم:ممنون از لينك كناري...

من دوشيزه و مرگ رو بيشتر دوست دارم :دي
يادم نمي ره نمايش راديويي اين كار رو با بازي زيباي مهتاب نصيرپور و بهروز بقايي و .. اصغر همت به كارگرداني محمد يعقوبي كه در جمعه ها با تئاتر پخش شد

این پست می تونست یه عنوان برانگیزاننده برای تماشای Before Sunset و Before Sunrise استفاده بشه.

اين چند شب،آرشيوتان را ميخواندم كه رسيدم به سالهاي سگي،سالهاي سگي يوسا نه البته،سالهاي سگيِ12 آذر 85 ناتور...كه حس كردم تركيب بندي جمله ها را انگار پيشترها جايي ديده ام،بي حوصلگيِ تعطيلي پرو‍‍ژه هاي عمراني...حرفِ گاه به گاه بچه هاي شركت...تا اينكه كامنتهايتان را ديدم،و كامنت خودم را..چيزي كه برايم جالب بود و شايد براي شما هم،من يك كلمه از كامنتِ خودم يادم نبود،نوشتن چيزي رااينجا هم ...اما كليتِ متنتان در ذهنِ من جا خوش كرده بود.احتمالا اين را مي گويند:قوي بودن متن

این مطلب چند خطی آخر بوی بزن و برقص می‌ده.آره؟!راستی این مطلبی هم که دارم براش کامنت می‌ذارم انگار ادیت شده.یه کلمه‌ "دوست" هم توش بود قبلاها!!!

پدرام: شایعه راه می‌اندازید چرا؟ بزن و برقص کجا بود؟ حرکات موزون کدام است؟ حالا حداقل یک آدرس ای-میل می‌گذاشتی دعوتت کنیم! :)
در مورد این مطلب هم اشتباه می‌کنی...

شایعه رو شاید، ولی در مورد این مطلب عمراً اشتباه نمی‌کنم. آدرس ایمیل هم لازم نداره. هوش لازم داره فقط و شاید کمی حس شیشم

پدرام: ناشناس‌هایی مثل تو اینجا کم کامنت نمی‌گذارند. راستش نمی‌دانم برای بقیه ارزش دارد یا نه، ولی من خیال می کنم بهتر است آن اندک بهره‌‌ای که از هوش برده‌ام را جای دیگری خرج کنم و نگذارم پای حدس و گمان‌های الکی و خاله زنکی خرج شود. می‌ترسم زود تمام شود! گرچه بد نیست بدانی با وجود این آمارگیرهای جدید خیلی مجبور نیستی به خودت فشار بیاوری و از هوشت خرج کنی. حس ششم هم ارزانی شما...

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)