« قهوه‌ای | صفحه‌ی اصلی | ... »

گفت‌و‌گو در کاتدرال + پی‌نوشت

August 12, 2007

این یادداشت قرار بود فردای روزی که هم‌میهن را توقیف کردند منتشر شود، یعنی در سیزدهمین روز تیرماه هشتاد و شش، اما از بد حادثه اجل امان نداد و نحسی سیزده روزنامه را گرفت و شد آنچه نباید می‌شد. معنی انتشار این یادداشت در اینجا اما ناامیدی از بازگشایی هم‌میهن نیست، برای این‌کار دلایلی داشتم که گمان می‌کنم حدس زدن‌شان بعد از خواندن این یادداشت، چندان مشکل نباشد. پس بسم‌الله...

Golshiri.jpg


علنی و مکتوب حرف زدن و، به قول بعضی، دعواهای قلمی در مطبوعات هیچ فایده‌ای اگر نداشته باشد، دست‌کم می‌تواند در فاصله گرفتن از فضای مسمومی که مدت‌ها است گرفتارش هستیم یاری‌مان دهد. در روزگاری که کم‌مایه‌های بی‌نام و نشان و نام‌دارهای ریاکار به لطف وبلاگ‌ها و فضای بی‌حد و مرزشان در پس اسم‌های مستعار پنهان می‌شوند و یاوه‌گویی را رواج می‌دهند - انگار مرده بردار کردن رسم جدید مرده‌پرستان شده است!- و آگاهانه به بهانه‌ی نقد اثر، حریم خصوصی مولف را برباد می‌دهند و به جای حرف، بغض‌های کهنه را بیرون می‌ریزند و حساب‌های قدیمی را تسویه می‌کنند، شاید تنها دل‌سپردن به همین چند سرپناه کوچک باقی‌مانده که می‌توانند به یک تالار گفت‌و‌گو تبدیل شود، نجات‌مان دهد.
از حسین سناپور در این صفحه یادداشتی منتشر شده(13 خرداد 86) با عنوان «دغدغه جاودانگی» که نویسنده در آن تلاش می‌کند با مروری بر گذشته و پیش کشیدن بحث جایگاه تعهد اجتماعی و سیاسی در ادبیات و واکاوی رابطه همیشه سرد هنرمندان و دولت‌مردان و همچنین تشریح میل به معروض زمان نشدن نویسندگان، به چرایی دوری نویسندگان امروز از سیاست و بی‌تفاوتی آنان نسبت به وقایع زمانه خویش دست یابد؛ به نظرم اگر قرار باشد فارغ از عصبیت‌های قبیله‌ای و جانب‌گیری‌های کورکورانه به یادداشت ایشان نگاه کنیم، تا همین‌جا، و پیش از آنکه نامی از گلشیری، آل‌احمد و محمود آورده شود، این انتقاد بر آقای سناپور وارد است که چگونه دو موضوع مهم و بحث برانگیز چون مفهوم جاودانگی در ادبیات و رابطه جریان‌های روشنفکری و ادبیات را در کنار هم قرار می‌دهد و در مجالی اندک بی‌ذره‌ای مکث از کنارشان می گذرد. این دو گرچه از منظری خاص، ارتباطی ظریف با یکدیگر دارند (که آن نیز قابل نقد است و روزگار ما، خود مثال نقضی است برایش) اما خاصه در زمانه ما باید از نو تعریف شوند. در واقع یادداشت سناپور با حجم اندک‌اش ظرفیت آنکه هم طرح بحث کند و هم جان کلام را بگوید و هم دو محور را در بحث پیش ببرد ندارد، و شاید از همین رو دچار شتاب‌زدگی و کم‌گویی می‌شود.
نمی‌دانم یادتان هست یا نه، که تحقیق و تفحص مجلس هفتم از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی دوره‌ی خاتمی به کجا رسید و چه چیزها که درباره‌ی ادبیات و سینما نگفتند؛ و باز به یاد دارید که واکنش گسترده و هماهنگ اهالی سینما به این گزارش چه نتیجه‌ای داشت و حرکت انفعالی اهالی ادبیات چه به بار آورد؟ خیلی وقت‌ها از خودم می‌پرسم که چرا نویسنده جماعت این قدر در این کشور بی‌اعتبار است و در عین حال این قدر تحت فشار و این دیوار بی‌اعتمادی کجا و کی قرار است فرو بریزد؛ چرا سینما و تلویزیون با آنکه مدیوم‌های بسیار قدرتمندتری هستند اما مورد اعتمادند و مرزهایشان کیلومترها با خط قرمزهای ادبیات و اهالی‌اش فاصله دارد؛ و آیا می شود در مواجهه با چنین شرایطی، مثل همیشه مهر وابستگی به دیگری زد و دامن خود از هر عیبی پاک دانست؟
سناپور از دشواری‌هایی که در 15 سال نخست انقلاب پیش روی نویسندگان قرار داشته است سخن می‌گوید و از نگاه خاص – و به باور من بعضا خصمانه – برخی دولت‌مردان به ادبیات و اصحاب‌اش حرف می‌زند و از این واقعیت که حکومت هرگز جز با ادبیات و ادیبان مقبول خود رابطه دوستانه‌ای نداشته است؛ به روال سابق و همچون دیگر روشنفکران معترض و منتقد(و مگر روشنفکر می‌تواند معترض و منتقد نباشد) تنها کاستی‌های فراوان جبهه مقابل را می‌بیند و از سمت دیگر میدان غافل می‌شود. در واقع قسمتی از یادداشت حسین سناپور می‌تواند فتح بابی باشد برای مرور آنچه در این سال‌ها بر نویسنده ایرانی گذشته است و به بیان دیگر بهانه‌ای شود برای بازنگری جریان روشنفکری در ادبیات؛ که در پدید آمدن شرایط فعلی تنها دولت‌مردانی مقصر بوده‌اند که همواره از پذیرش و تحمل گروه‌های منتقد سرباز زده‌اند یا نویسندگانی که خواسته یا ناخواسته در برهه‌ای از زمان در قالب یک گروه اپوزیسیون فرو رفته‌اند؟ شاید به بهانه اشاره آقای سناپور به 15 سال اول انقلاب بتوان نامی هم از کانون نویسندگان ایران آورد و پرسید که در آن سال‌ها چه رخ داد و میان نویسندگان و دستگاه حاکم چه گذشت که یک تشکل صنفی چنان به سمت و سوی سیاست سوق داده شد که ماهیت اصلی خویش را از یاد برد و به جایی رسید که بود و نبودش دست‌کم برای ادبیات و اهالی‌اش دیگر سودی ندارد؛ نه تاثیرگذار است، نه توانایی و اجازه اصلاح ساختار خود را دارد و نه حتی می‌تواند بهانه‌ای باشد برای گرد هم‌آوردن نویسندگان.
شاید حالا بتوان پرسید که فرار کردن نویسندگان امروز از هرآنچه آنان را به نوعی در مقابل دولت‌ها – و نه نظام- قرار می‌دهد و سرباز زدن‌شان از کار روشنفکری (پرونده‌ی یعقوب یادعلی را به یاد بیاورید و سکوت تاسف‌بار اکثریت منفعل و خودبین جامعه‌ی ادبی را در مقابل برخورد عجیب بخشی از قوه‌ی قضاییه با این نویسنده) به نوعی وابسته به گذشته‌ای نه چندان دور نیست؟ که اگر- به گمان آقای سناپور- معروض زمان نبودن و دغدغه جاودانگی مسبب این رفتار بود، به وقت نام بردن از آثار ماندگار ادبیات داستانی تنها به گذشته دل خوش نمی‌کردیم و مفهوم کار روشنفکری نیز طی چند سال معنی خود را از دست نمی‌داد و دچار چنین استحاله‌ای نمی‌گردید.
به گمانم حرف زدن از این مسایل و پاسخ دادن به این پرسش‌ها و مقایسه راهی که سینماگران در پیش گرفتند و مسیری که اهالی قلم در آن پای گذاشتند و مقصد این دو گروه، کار حسین سناپور و نسل او است و تازه از راه رسیده‌هایی چون من بیش از آنکه بخواهند راوی حکایت نسلی باشند که خود را روشنفکر می‌‌نامد اما از کار روشنفکری پرهیز می‌کند، باید گوش بسپارند به این قصه و به مطرح کردن پرسشی قناعت کنند...

پی‌نوشت: عنوان یادداشت نام رمانی است از یوسا و عکس هم که کار رضا دقتی است.

پی‌نوشت دوم(یک روز بعد از انتشار یادداشت): کامنت‌های این یادداشت را حذف کردم و نظرخواهی را هم غیرفعال. بعضی‌ها از آزار دیگران، از عقده‌گشایی و تسویه حساب لذت می‌برند. دوست نداشتم و ندارم که این یادداشت بهانه به دست این جماعت بیمار بدهد و میدان خودنمایی‌شان بشود و قرار هم نیست که اعصاب من و شخصیت و اعتبار دیگران، بازیچه مشتی مجنون شود که ناتواننداز تحمل یک یادداشت ساده.

لينک مطلب | 8:16 PM