« هنوز... | صفحه‌ی اصلی | هفته‌ی خاکستری »

مرگ‌بازی

August 3, 2007

این‌ها که می‌خوانید بخش‌هایی از داستان «مرگ‌بازی»‌ام است که متن کاملش به لطف خانم دقیقی در شماره‌ی 146 مجله‌ی زنان (تیر86)، یعنی همین شماره‌ای که الان روی دکه‌ی روزنامه فروشی‌هاست، منتشر شده است و قرار است اگر خدا بخواهد در مجموعه‌ داستانی به همین نام و توسط نشر چشمه منتشر شود. این بخش‌ها را انتخاب کردم به دو دلیل، اول آنکه این قسمت‌ها را بیشتر از دیگر بخش‌های داستان دوست دارم و بعد هم به این دلیل که فکر کردم شاید خیلی‌ها حوصله‌ی خواندن یک داستان طولانی را در وبلاگ نداشته باشند. به هرحال، اگر حال و حوصله‌اش را داشتید و این شماره‌ی مجله‌ی زنان را تهیه کردید و مرگ‌بازی را هم خواندید، لطف کنید و من را از نظرتان بی‌نصیب نگذارید، اگر هم حوصله‌اش نبود، همین چند خط را هم که دریابید برای من غنیمت است:


... روی یک طناب باریک راه می‌روی انگار. هرکس هم از دور ببیندت، همین فکر را می‌کند. نگاهم می‌کنی، پیشانی‌ات چین می‌خورد.
- باز هم که عقب ماندی. پایت را روی سنگ قبرها نگذار! کی می‌خواهی دست از این کارهایت برداری؟
- باز هم گیر دادی خرافاتی؟
- خرافات، رسم و رسوم مسخره، شک می‌کنم بعضی وقت‌ها به تو. انگار به هیچ چیز اعتقاد نداری...
نفس نفس می‌زنم. سنگ قبرها دیگر تمام شده‌اند. به آخر قطعه رسیده‌ایم. کمی دورتر از جایی که ایستاده‌ایم، به اندازه‌ی هفت قبر تازه کنده شده، مردها کسی را توی قبر می‌گذارند. پشت سرمردها همان قطعه‌ای است که دنبالش هستی. زن‌ها جیغ می‌کشند و چادرهای سیاه‌شان را دودستی گرفته‌اند که باد پروازشان ندهد. یک نفر سینی خرما را می‌گیرد جلوی ما. یکی بر‌می‌داری و با آرنج می‌زنی به پهلویم و می‌گویی خدا رحمتش کند وبه قرار میان‌مان لبخند می‌زنی.
سنگ قبرهای شکسته، سنگ قبرهای قدیمی و بی رنگ و لعاب، سنگ قبرهای فراموش شده. این‌جا، سنگ‌ها به بودن آدم‌های زیرشان معنا می‌دهند، دنیای ناتمام‌مانده‌ها و ناممکن‌ها. تمام روز را دنبال این‌جا می‌گشتی. پیرزنی نشسته و بر سنگ قبری شکسته فاتحه می‌خواند. از کنارش رد می‌شویم. مریم زهرایی، تولد: 1353 ، وفات: 1356. یک ردیف پایین‌تر، سنگی سفید با رگه‌های خاکستری: اتابک سپهر، تولد: فروردین1357، وفات: شهریور 1357. سمیه غلامی، تولد: - ، وفات: 18 اردیبهشت 1349. آلن 4 ساله، یاسمن شش ماهه، آیدا 21 روزه، مهدی 6 ساله... مهدکودک بهشت زهراست این‌جا. بچه‌های زیرخاک مانده، بچه های بی‌نام و نشان، بچه‌هایی که هیچ وقت به دنیا نیامده‌اند، بچه‌های زود از دنیا رفته. انگار فقط ماییم که به مرگ نزدیک و نزدیک‌تر می‌شویم، نه آنها که بزرگ نمی‌شوند هیچ‌وقت. وقتی کسی نداند که کجا و چطور همه چیز تمام شده و نداند که برای کدام سنگ تکه تکه شده باید اشک بریزد، وقتی خاطره‌ای نمانده باشد که شب و روز تکرار شود و به یادت بیاورد همه چیز را، نبودن دیگر معنا ندارد؛ مثل انتظار و اشتیاق دیدن و حرف زدن با سنگی شکسته.

ادامه "مرگ‌بازی"


نظرها

عجالتا باید بگم تصویر سازی پاراگراف آخر عالی بود ...از آن پاراگرافهایی که یک بند خوانده می شوند و می آیند پایین و آخرش که رسیدی می بی نی رفته است نشسته است ته دل ت یا جایی در ذهنت .مخصوصا قطعه ی بعد از مهمانی وشمردن سیگارهایی که ... بقیه بماند برای خواندن کل داستان .

مثل همیشه، برای همیشه...
حس تنهایی و دلتنگی که تو این داستان هست با این جمله به اوجش می رسه. بعدش می مونی گریه کنی یا مثل همیشه بگذاری بغضت تو گلوت گیر کنه تا همه خاطره های گم شده پس ذهنت پیداشون بشه و بی خیالت نشن تا تسلیم بشی و بعد پشت حلقه های اشکت تار بشه جای خالی همه چیزهایی که نیست برای همیشه...
با این که قسمتهایی از داستانت را قبلا تو وبلاگت خونده بودم و برام عجیب بود حضور پر رنگ و سرد و تلخ مرگ، باز دلتنگی بعد از خواندن داستانت بی خیالم نمی شد.
داستانت قوی بود و چقدر خوب نشان داده ای تسلیم شدن ناگزیرمون را در برابر عدالتی که نیست...

یادش بخیر بطری بازی...

سنگی سفید با رگه‌های خاکستری: اتابک سپهر، تولد: فروردین1357، وفات: شهریور 1357

این تیکه برام جالب بود !!!!
فکر کنم این کودک جلوی وفاتش باید ـ خالی ـ می بود !!!!

پدرام: شما که باید فرق داستان و یک مقاله قابل استناد را بدانید و یاد گرفته باشید که در داستان دنبال شخصیت‌های حقیقی نگردید.

نمی دانم این طور نمی شود درباره ی داستان تان قضاوت کرد، باید سراغ مجله ی زنان این ماه بروم

راستش این طور نظر دادن راجع به بخشی از داستان بسیار مشکل است. کاش تمام داستان را اینجا می گذاشتی. من کمی خنگ شده ام! نتوانستم کل داستان را پیدا کنم. توی همین مجله ی زنانی هست که دستان فانفار هم در آن آمده؟/کاش لینکش را می گذاشتی!

پاراگراف آخر عالیه.جدن عالیه.فوق العاده بود.اون همه وسواس می ارزید به خلقش و انگار این داستان یه جهش تمام عیاره برات.حتمن نشخه ی کامل رو خواهم خواند.
واسه من تفکیک بین گند و نکبت روابط شخصی و خواننده ی یه وبلاگ یا داستان بودن راحته و تو هم می تونی بذاری به حساب "گیر و پیگیری" .
این چند خطی که من خوندم ارزش نوشتن یه دست مریزاد رو داشت.

سلام پدرام عزیز
خوشحالم که بلاگ زیبات رو دیدم
این قسمت ارسال نظراته
منو ببخش اگه چیزی برای گفتن ندارم ..به احترام زیبایی کارت و این که اولین بارم هست که از قلمت می خونم ، سکوت می کنم

باز هم به اینجا خواهم اومد

همیشه موفق بمانی

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)