« تند پارو بزن | صفحه‌ی اصلی | مرگ‌بازی »

هنوز...

August 1, 2007

از آرام ِ نگاهت
بر زنجیر ِ نقره‌ی دلدادگی‌ام،
فیروزه می‌چکد...
رنگِ چشم های زنی
که دوستش داری!
زنی
که من نیستم...
زنی که نيست...

«دیبا علیخانی»

پی‌نوشت: دنیای کوچک و مسخره‌ای داریم، خیلی کوچک... آدم‌ها و خاطرات‌شان همیشه در جایی به هم می‌رسند که هیچ‌کس انتظارش را ندارد... یک غیر منتظره‌ی تمام و کمال!

پي‌نوشت دوم: عنوان پست در واقع نام شعر دیبا علیخانی است.

لينک مطلب | 9:39 PM