سايتها
هفتان
گنجور
بازنگار
اعتماد
سینما
عکاسی
کارگزاران
جن و پری
بنياد گلشيری
وبلاگها
{پاگرد }
{هفتها }
{لحظه }
{فروغ }
{عامهپسند }
{تجربههای آزاد }
{ورطه }
{ناتور }
{صفحهی سیزده }
{خوابگرد }
{آقای اوف }
{دورترها}
{امیرمهدی حقیقت }
{از پشت یکسوم}
{بازتاب نفس صبحدمان }
{سهروزپیش}
This is me
خواب بزرگ
مامهر
منصور نصیری
طلوعی تا فردا
یک پنجره
محسن آزرم
لولیان
مریم گلی
دژاوو
خسرو نقیبی
اتاق پسر
اگنس
عروسک کوکی
زننوشت
خسوف
Neverland
غلاف تمام فلزی
فلش
اسنپشات
خشموهیاهو
سیب گاززده
زن روزهای ابری
مریم مومنی
از زندگی
رمزآشوب
حسن محمودی
آوا و لحظههایش
مهناز میناوند
بر ید باد صبا
Powered by
BlogRolling
« For Sale | صفحه اصلی | هنوز... »
تند پارو بزن

تا همهی ما در پاییز
در گلهای داوودی غرق نشدیم
تند پارو بزن
درد میآید و میرود
اما
پاییز پشت پنجره
استوار ایستاده است
تند پارو بزن
تا عمر به پایان نرسیده است
به خانه برویم، سرد است
چراغ راهرو را روشن گذاشتهام
کسانی دیر آمدند چراغ را خاموش کردند
کاش دزد بودند
حالا که شب میشود
به یاد تو هستم
کاش
خداحافظی نمیکردی و میرفتی
من عمری خداحافظی تو را
به یاد داشتم
پاییز پشت پنجره
استوار ایستاده است
مرا نظاره میکند
که چرا من
هنوز جهان را ترک نکردهام
من که قلب فرسوده دارم
من که باید با قلب فرسوده
کمکم تو را فراموش کنم.
«پاییز پشت پنجره، ساعت 10 صبح بود، احمدرضا احمدی، نشر چشمه»
پ.ن: ماه هم عجیب سرخوش است و بازیاش گرفته امشب...
لينکده
- عاشق شدی بیا
گفتوگویی منتشر نشده با خسرو شکیبایی- هفتهنامه اعتماد
- میخواهم گوشتان را بكشم آقای شكیبایی!
منصور ضابطیان
- خداحافظ...
spotlight
- هر داستانی که ارزش گفتن دارد داستان یک دختر است
کوتاه دربارهی Once- غلاف تمام فلزی
- داستانهای ۸۶ به روایت احمد غلامی
بخش دوم- خوابگرد
- از چهاردهسالگی میترسم...
سومین مجموعه داستان حسن محمودی در راه است

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)
نظرها
پارویمان که به دریا افتاد و با موج ها رفت . وسط آب هایی که همه شان به سوی من می آمدند ,,, با قلfی فرسوده یادم رفته بود که من باید چه چیزی را فراموش کنم .
چقدر خوب است این احمد رضا احمدی با شعرهای نابش .
نیکو | July 29, 2007 9:58 PM
وای گفتی ماه ... بی نظیر است امشب . می شود تا خود صبح آویزان، لب پنجره باقی ماند ...
غزال | July 29, 2007 11:30 PM
الان دارم این شعر را با صدای زیبا و دوستداشتنیِ احمدرضا احمدی در ذهنم مرور میکنم. چه صدایی دارد وقتی که شعر میخواند. وقتی که شعری را با صدای او میشنوی، همهی فضا و زمان، یکسره شعر میشود. خدایش نگه دارد.
بلال بحرانی | July 30, 2007 12:40 AM
تلخ....گاهی اوقات این عجله کردن ها کار خوبی نیست. همین تند پارو زدن ها. شاید اگر به مقصد برسی بدانی که همه چیز همان مسیر و همان پارو زدن بود.
لیلی | July 30, 2007 11:26 AM
آقا جديدا يه ويروسي اومده كه همه عكاسي ها رو آلوده كرده و عكسها رو بصورت غير قابل نمايش در مياره و اين عكسها به هيچ وجه قابل برگشت نيستن ! اگر با همچين مشكلي مواجه هستيد با من تماس بگيريد
شاهين تيزبين | July 30, 2007 4:40 PM
درد ها می آیند و می روند، اما جایشان می ماند...
مسعود | July 31, 2007 1:48 PM
این آی اس پی من بلاگ رولینگش فیلتر شده. چرا شو نمی دونم خلاصه این که من هنوز نمردم سر بزنید. باعث خوش حالی و امیدواری بشید. ثواب داره تو این گرما!!
مصطفی | August 1, 2007 12:50 AM
آقا گامبالو! مثلن خیلی خونسردی؟ یا اصن هیچ چی برات مهم نیست؟ مثلن که چی پیغام رو رو کردی؟ خب که چی مثلن؟ اما این هیچ چی رو عوض نمی کنه. یکی از لذت بخش ترین لحظات زندگیم اینه که به کسی که ازش بدم میاد بهش بگم. خب؟ لطفن اینقدر ادا هم در نیار با اسم مستعار " یکی " هم سر و کله ات بعضی جاها پیدا نشه...
پ.ن: ببین چه کسی دارد از اسم مستعار حرف میزند! :) تو همان کوچولویی هستی که گفتم. گذشته نشان داده که هروقت بخواهم چیزی راجع به کسی بنویسم، به جای دست و پا زدنها و بچهبازیهای اینچنینی، که ظاهرا بهشان عادت کردهای، همینجا و صریح مینویسماش و طوری مینویسمش که طرف مقابل نتواند هیچ وقت فراموشش کند. پس به جای یاوهگویی به لذتهایت برس.
Anonymous | August 1, 2007 8:35 AM
ببخش، از ديد من عكست از نظر تكنيك عكاسي جالب نبود،اما يك چيزي توشه كه من چند بار صفحه ات را باز كردم و نگاهش كردم.
عكاسي...شايد اگر معماري نبود، عكاسي ميخوندم؛گرچه معلوم نيست اون وقت راضي بودم ياباز آرزوي يه كار ديگه رو داشتم.چرا ماها (من)هيچ وقت راضي نيستيم؟اين خستگي تاريخيه؟اجتماعيه يا فردي؟
طولاني شد اما اينم بگم و برم :مرگ بازي رو توي زنان خواندم اما داستان قبليت(...خروجي همت...،عنوانش را دوست نداشتم،يادم نمونده)به نظرم خيلي بهتر بود،هنوزم وقتي بهش فكر ميكنم،حس اون لحظه يادم مياد.داستان خيلي خوبي بود.
پدرام: راستش من از «هنر» عکاسی چیز زیادی نمیدانم. بیشتر به عنوان یک تجربه بهش نگاه کردهام و طبیعی است که این تجربهها تا دلت بخواهد ضعف دارند. در مورد داستان هم خب، ممنونم از لطفت، خودم هم با تو موافقم. و اینکه اسم واقعی آن داستان قبلی هم چیز دیگری است که به دلایلی این نام جدید - که من هم دوستش ندارم- به جایش نشست.
ava | August 1, 2007 5:50 PM
پارو نميآد بزنيمش
ناهيد | August 2, 2007 10:02 PM