« Imagine | صفحهی اصلی | Immortality »
دلتنگی...
وابستگی به خانه، یعنی جایی که در آن زندگی میکنی، و دلتنگ شدن برایش را هیچوقت تجربه نکردهام؛ منظورم دلتنگی بعد از ترک خانه است، وقتی که میدانی بازگشتی در کار نیست و قرار است کس دیگری جایت را بگیرد یا مثلا ستونهای فولادی برجی بلند به جای خشتهای گلی یک خانهی قدیمی بنشینند. فکر میکنم جنس این دلتنگی بیشتر به حال و هوای آدمهایی مثل پدرها و مادرها و پدربزرگها و مادربزرگها نزدیک است تا ما. ما شاید بیشتر دلتنگ خیابانها و کافهها و موقعیتها میشویم، موقعیتی مثل قدم زدن در «کوهسار» پوشیده از برف، مثل آسمان دیوانهی اردیبهشت و مثل...
امروز ماشین را فروختم و حالا دلتنگ چیزی شدهام که سه سال تمام شریک خوب بخشی از دیوانگیهایم بوده است، و دیوانگی یعنی همه چیز، همه چیز...
لينکده
- تداوم چند خط خون
کوتاه، دربارهی مجموعه داستان رگبار
- ادبیات، دینامیت نیست
محمد حسینی
- نامزدهای نهایی جایزهی مهرگان معرفی شدند
ایسنا
- شما هم کتاب گرفتار دارید؟
حسن محمودی- روزنامهی فرهیختگان
- هر صدای ادبی یک دنیای منحصر به فرد است.
داوود غفارزادگان

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)