« Imagine | صفحه‌ی اصلی | Immortality »

دلتنگی...

July 17, 2007

وابستگی به خانه، یعنی جایی که در آن زندگی می‌کنی، و دلتنگ شدن برایش را هیچ‌وقت تجربه نکرده‌ام؛ منظورم دلتنگی بعد از ترک خانه است، وقتی که می‌دانی بازگشتی در کار نیست و قرار است کس دیگری جایت را بگیرد یا مثلا ستون‌های فولادی برجی بلند به جای خشت‌های گلی یک خانه‌ی قدیمی بنشینند. فکر می‌کنم جنس این دلتنگی بیشتر به حال و هوای آدم‌هایی مثل پدر‌ها و مادرها و پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها نزدیک است تا ما. ما شاید بیشتر دلتنگ خیابان‌ها و کافه‌ها و موقعیت‌ها می‌شویم، موقعیتی مثل قدم زدن در «کوهسار» پوشیده از برف، مثل آسمان دیوانه‌ی اردیبهشت و مثل...
امروز ماشین را فروختم و حالا دلتنگ چیزی شده‌ام که سه سال تمام شریک خوب بخشی از دیوانگی‌هایم بوده است، و دیوانگی یعنی همه چیز، همه چیز...

لينک مطلب | 10:01 PM