« بگذر... | صفحهی اصلی | دلتنگی... »
Imagine
بیایید تصور کنیم تارانتینو ایرانی است و قرار است «داستان عامهپسند»اش را هم، با همان کیفیت و جزییات، همین حالا و توی ایران خودمان بسازد و دنیایی را با شاهکارش سرکار بگذارد. فرض کردید؟ خب، حالا بیخیال فرض بشوید و به عنوان یک دوستدار سینما یا یک فیلمباز یا اصلا به عنوان یک آدم معمولی که فیلم داستان عامهپسند را دیده است، پنج سکانس شاهکار این فیلم را انتخاب کنید، یا نه، بگذارید راحتترش کنیم، پنج خط از دیالوگهای - به نظر خودتان- درجه یک این فیلم را انتخاب کنید و یک گوشه بنویسیدشان.
حالا برگردید به فرض اولمان، فکر میکنید کدام یک از سکانسها یا چند خط از دیالوگهای انتخابیتان میتواند سرجایش باقی بماند؟ دیروز که برای سومین بار داستان عامهپسند را میدیدم، فقط و فقط به این موضوع فکر میکردم و به شوخیای که بعضیها تحت عنوان سینمای ملی راه انداختهاند و خواب جهانی شدنش را هم میبینند...! فکر میکنید با چند شاهکار دیگر سینما هم میتوانیم این بازی را ادامه دهیم؟
پ.ن: شاید یکی دو روز بعد که این سردرد مزمن و سرماخوردگی لعنتی دست از سرم برداشتند، بیشتر و دقیقتر بنویسم در اینباره. تا چه پیش آید... فعلا بیایید به ریش آدمهایی بخندیم که گمان میکنند- و شاید هم ادعا- که سانسور، همیشه به خلاقیت میرسد و شاهکارهای جهان، همه از دل فضاهای بسته و محدود بیرون آمدهاند.
لينکده
- جواد ماهزاده آزاد شد.
با وثیقهی چهارصد میلیون تومانی
- اخبار رادیو در عصر روز «جمعهی خونین»
وقت بگذارید و دانلودش کنید، شنیدنی است- عبید شاکی
- ت مثل...
تلخ، مثل عسل
- آن 33 نفر
یک پزشک
- نقشهی اشغال فلسطین در طول زمان
فردا نیوز


![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)
نظرها
پدرام عزيز:
فكر كنم توقعي بسيار زيادی دارِي.حتي تصور نميكنم خود تارانتينو هم بتواند پالپ فيكشني دوباره بسازد-هرچند نميتواند كيل بيل دوبارهاي هم بسازد.اصلا راحت بگويم:شاهكارهای اين ديوانه! غيرقابل تكرارند.
اما من به ريش ان دسته نخواهم خنديد.شايد بايد تاسف خورد كه به نوعی دچار جهل مركب هستند: نميدانند و نميدانند كه نميدانند!!
با اين حال اگر هرگز تارانتينو را در ايران تجربه نكنيم-كه فكر نميكنم در هيچ جای جهان قابل تجربه و تكرار باشد- اما سبكهای ديگری-هرچند با قدرتی مخفيتر- را ميتوان انتظار داشت.
چرا كه ذات هنر با مرگ سازگاری ندارد!
hossein mazidi | July 14, 2007 11:09 PM
البته... این جور چیزها هی باعث خلاقیت میشود! ..همینطور هی باعث خلاقیت میشود تا....
الهام | July 14, 2007 11:14 PM
نمی دانم شاید اشکال از من است که هر جایی اسمی از پالپ فیکشن می آید مثل هندی که درخت دیده باشد کژ و مژ می شوم و خلاصه عنان از کف می دهم. از این که می بینم از پالپ فیکشن حرف زده ای بسیار خوش حالم. حرفت را قبول دارم. ولی فکر می کنم که یک سری ملاحظات (به قول امروزی ها فرامتن) را هم نباید فراموش کرد. تارانتینو میراث خوار یک جامعه است و ما از یک خط و ربط دیگریم. در جامعه ی ما که دوگانگی و خودسانسوری حتی بدون حضور عوامل فشار آن قدر نهادینه شده که همه ی ما رسما دو شخصیت جداگانه ی تعریف شده ی درون و برون داریم بی پرده سخن گفتن و دیالوگ پالپی نگاشتن مثل تزریق آدرنالین درست توی قلب است ممکن است شوک اش آن قدر مهیب باشد که بیمار در حال احتضار را به کل خلاص کند.
پوراحمد می گوید که برای سینمای ایران دوربین مثل یک مهمان است برای خانه هامان. ایرانی بودن (فارغ از خوبی و بدی اش) حکم می کند که برابرش حریم های یک مهمان را نگاه داریم و سفره ی دل را بی مهابا نگشاییم. پوراحمد به خاطر همین هیچ وقت نمی تواند پالپ بسازد . همان طور که کوئنتین از ساختن قصه های مجید عاجز است.
حرف زیاد است ادامه دادی اگر می شود ادامه داد
بدردود
مصطفی | July 15, 2007 12:17 AM
پدرام جان این حرف که سانسور منجر به خلاقیت می شود احمقانه است و بیشتر برای دلخوشی گفته می شود اما این هم جای تردید دارد که با باز شدن فضا ذهن ها همه خلاق می شود. گمان می کنم خلاقیت از یک جنس دیگر است. شاید هم من اشتباه کنم. تعصبی روی این نظر ندارم.
احسان | July 17, 2007 12:04 AM
سلام
صبح به خیر
خوش باشی
آرش خراط | July 17, 2007 8:52 AM
با حرفت به این دلیل موافقم که منم میگم : سانسور همیشه باعث بروز خلاقیت نمیشه. قبول ! ولی اگه قید همیشه رو از جمله برداری به نظرم دیگه حرف احمقانه ای نیست ؛ یعنی اتفاقا در بعضی موارد ممیزی خلاقیت مولف رو شکوفا کرده و در بعضی موارد هم طرف رو به سمت جنون و ویرانی سوق داده.
مهیار هادی زاده | July 17, 2007 12:12 PM
امیدوارم از فرط سر درد بترکی...ازت متنفرم از نوع نگاهت از نوشته هایت از بودنت از همه چیزت. اااااااااااااه... خیلی حال به هم زنی...
پدرام: راستش را بخواهی اول میخواستم این کامنتت را هم مثل همهی کامنتهایی که در این چند ماه گذاشتهای پاک کنم. اما بعد پشیمان شدم. میدانی چرا؟ دلم برایت سوخت. این بار بیشتر از همیشه خودت را تحقیر کردهای. دوباره کامنتت را بخوان، قرار است من را عصبانی کنی با این چهار تا جمله؟ من از این لحن و کلمات خندهام میگیرد و همینطور از این نفرت کودکانه و در عین حال مضحک که فقط ضعف تو را در مقابل کسی که سعی داری تحقیرش کنی نشان میدهد؛ ضعف و ناتوانی و عقب ماندن... گمان میکنم خوب میدانی از چه حرف میزنم.
Anonymous | July 17, 2007 5:36 PM
پدرام چان . برای این که کسی دیگری را تحقیر کند اول باید خودش در دورن تحقیر شده باشد.س تکلیف مهیار روشن است. اما بشنو از خبر اصلی : اخیرن اعلام شده که دولت به کتاب اولی ها جایزه می ده . گرداننده و همه کاره این برنامه [...] است . من بارها به بچه ها گفته بودم که این بابا اشکال اساسی داره . بعضی ها می گفتند تو بدبینی . بعضی ها می گفتند داری بزرگش می کنی یا خرده حسابی با او داری . من همیشه یه حرف می زدم : کسی که این همه توی رادیو نفوذ می کنه و آن چنان جایگاهی داره نمی تونه آدم بی مساله ای باشه . حالا با این موقعیتی که به او داده اند تا حتی [...] را هم کنترل کنه همه تلفن می زنند و عذرخواهی می کنند. این هم از پویایی ما نسل پنجمی ها .
پدرام: من ایشان را خیلی نمیشناسم(کارهایشان را خواندهام البته) و یکی دو بار هم بیشتر ندیدهامشان. با این وجود به من حق بده که چنین کامنتی را کامل پابلیش نکنم، وقتی حتی حاضر نشدی ای-میلی از خودت بگذاری و خودت را معرفی کنی. به هرحال ممنونم از نظرت...
شاهین | July 18, 2007 2:58 AM
بله البته
آقايان علاقه خاصي به ماشينشان پيدا مي كنند
مثل علاقه به زنشان!
ناهيد | July 18, 2007 9:12 PM
نجاتی که پیر شود نجات نیست.
عاطفه | July 21, 2007 11:01 AM