سايتها
هفتان
گنجور
بازنگار
اعتماد
سینما
عکاسی
کارگزاران
جن و پری
بنياد گلشيری
وبلاگها
{پاگرد }
{هفتها }
{لحظه }
{فروغ }
{عامهپسند }
{تجربههای آزاد }
{ورطه }
{ناتور }
{صفحهی سیزده }
{خوابگرد }
{آقای اوف }
{دورترها}
{امیرمهدی حقیقت }
{از پشت یکسوم}
{بازتاب نفس صبحدمان }
{سهروزپیش}
This is me
خواب بزرگ
مامهر
منصور نصیری
طلوعی تا فردا
یک پنجره
محسن آزرم
لولیان
مریم گلی
دژاوو
خسرو نقیبی
اتاق پسر
اگنس
عروسک کوکی
زننوشت
خسوف
Neverland
غلاف تمام فلزی
فلش
اسنپشات
خشموهیاهو
سیب گاززده
زن روزهای ابری
مریم مومنی
از زندگی
رمزآشوب
حسن محمودی
آوا و لحظههایش
مهناز میناوند
بر ید باد صبا
Powered by
BlogRolling
« فیل را قلقلک بدهیم | صفحه اصلی | یادتان هست؟ »
لعنت بر...
فقط مرا به نصفی سیب مهمان کن
بهار را بر تنم خالکوبی کن، مرا کافی است
تنها به کوچه میروم
از عابران ساعت وقوع خوشبختی را میپرسم
عابران: اخمو، کجخیال و عبوس جواب
مرا نمی دهند
کوچه انبوه از سبدهای خالی است که
در انتظار باران هستند
کلافهایی از ابریشم در کوچه بیصاحب
ماندهاند
کسی نیست کلافها را به خانه برد
در ِ خانهها بسته است.
«احمدرضا احمدی- در انتظار باران- چای در غروب جمعه روی میز سرد می شود- نشر ثالث»
پ.ن: گند بزنند به این زندگی که فعلا به کام حقیرترین و پستترین آدمها است... خستهام، خسته...
- ما نمیمیریم (فرید مدرسی)
- دلایل توقیف هممیهن از زبان مرتضوی
- کرکرهمان را پایین کشیدند (محمدجواد روح)
لينکده
- عاشق شدی بیا
گفتوگویی منتشر نشده با خسرو شکیبایی- هفتهنامه اعتماد
- میخواهم گوشتان را بكشم آقای شكیبایی!
منصور ضابطیان
- خداحافظ...
spotlight
- هر داستانی که ارزش گفتن دارد داستان یک دختر است
کوتاه دربارهی Once- غلاف تمام فلزی
- داستانهای ۸۶ به روایت احمد غلامی
بخش دوم- خوابگرد
- از چهاردهسالگی میترسم...
سومین مجموعه داستان حسن محمودی در راه است

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)
نظرها
سخن بود که گند زنندش ! ندای تکبیرمان بر خواست !!
ریزگول | July 3, 2007 8:34 PM
فعلا؟؟؟؟؟؟
پدرام: شاید هم حق با تو باشد، دلمان را به چه خوش کردهایم؟
چندگانه | July 3, 2007 8:40 PM
در این وادی بدبختی فقیرین و تحقیرشده ترین و سرگردان ترین آدم ها شاعران و نویسندگان و مترجمان ادبیات معاصراند. از همه طرف ستم می بینند و از ناشرهای رذلی که ژست مردمداری و روشنفکری می گیرند بیشتر از همه . اینها که کار دوم شان بساز و بفروشی و دلالی است چه رابطه ای با فرهنگ دارند؟ کارخانه ها و پیمانکارها این مملکت دراند ورشکست می شوند آن وقت ناشر هایی مثل [...] این همه ثروت را از کجا آورد ه اند ؟ از راه فروش کتاب ؟ باید خیلی احمق باشیم که به این سوال جواب مثبت بدهیم
پدرام: نامها را حذف کردم...
اهل قلم | July 3, 2007 9:25 PM
و هیچ کس به صدای کوبه ها گوش نمی سپارد .
نیکو | July 3, 2007 9:38 PM
فعلا
فعلا
فعلا...
آذین | July 3, 2007 10:01 PM
راستی آستانه ی تحمل ما کجاست؟؟
مسعود | July 3, 2007 10:03 PM
...
امید | July 4, 2007 12:12 AM
خدا آخر و عاقبتمان را به خیر کند با این اوضاع.
روزگار غریبی است، نازنین! روزگار غریبی است.
ب. بحرانی | July 4, 2007 1:04 AM
من در بدترین دانشگاه حال حاضر تحصیل میکنم جایی که بهترین دوستانم را بهترین استادانم را بر مبنای سکولار بودن اخراج و یا زندانی کردند به ما یاد دادند که انزوا بهتر از سر و صداست و به راستی چه خواهیم کرد و چه خواهد شد این روزهای سیاه؟؟؟ شاید بتوانند روزنامه ها را تعطیل و یا نوشته ها را اتش بزنند اما مگر با فکر و ذهن و وجود ادمیان هم میتوان بازی کرد ما هستیم و این بودن ما خواهد توانست...
سمیرا | July 4, 2007 8:22 AM
بیشتر منظورم به پیش از این بود و حال و مدتهاست که ایچنین است. آینده؟ شاید... شاید که آینده...
چندگانه | July 4, 2007 3:06 PM
روزی نامه هم میهن بسته شد. باز و بسته شدن روزنامه هایی مثل شرق و همین هم میهن هیچ ربطی به مردم ما ندارد. [...]
پدرام: اینجا را اشتباه گرفتهاید. برای یاوهگویی و تهمت زدن به دوستان روزنامهنگار من جای دیگری را انتخاب کنید.
نکته بین | July 5, 2007 3:06 AM
...
...
و از آن پس،
سخن گفتن
نفس جنایت شد.
نسترن.ا. | July 6, 2007 10:42 AM