...


فقط مرا به نصفی سیب مهمان کن
بهار را بر تنم خالکوبی کن، مرا کافی است
تنها به کوچه می‌روم
از عابران ساعت وقوع خوشبختی را می‌پرسم
عابران: اخمو، کج‌خیال و عبوس جواب
مرا نمی دهند
کوچه انبوه از سبدهای خالی است که
در انتظار باران هستند
کلاف‌هایی از ابریشم در کوچه بی‌صاحب
مانده‌اند
کسی نیست کلاف‌ها را به خانه برد
در ِ خانه‌ها بسته است.

«احمدرضا احمدی- در انتظار باران- چای در غروب جمعه روی میز سرد می شود- نشر ثالث»

پ.ن: گند بزنند به این زندگی که فعلا به کام حقیرترین و پست‌ترین آدم‌ها است... خسته‌ام، خسته...

- ما نمی‌میریم (فرید مدرسی)
- کرکره‌مان را پایین کشیدند (محمدجواد روح)



« صفحه‌ي بعدي | صفحه‌ي قبلي »