« ما سه نفر بودیم...
در حاشیه‌ی دفتر دوم «نگره»
| صفحه‌ی اصلی | یادتان هست؟ »

...

July 3, 2007

فقط مرا به نصفی سیب مهمان کن
بهار را بر تنم خالکوبی کن، مرا کافی است
تنها به کوچه می‌روم
از عابران ساعت وقوع خوشبختی را می‌پرسم
عابران: اخمو، کج‌خیال و عبوس جواب
مرا نمی دهند
کوچه انبوه از سبدهای خالی است که
در انتظار باران هستند
کلاف‌هایی از ابریشم در کوچه بی‌صاحب
مانده‌اند
کسی نیست کلاف‌ها را به خانه برد
در ِ خانه‌ها بسته است.

«احمدرضا احمدی- در انتظار باران- چای در غروب جمعه روی میز سرد می شود- نشر ثالث»

پ.ن: گند بزنند به این زندگی که فعلا به کام حقیرترین و پست‌ترین آدم‌ها است... خسته‌ام، خسته...

- ما نمی‌میریم (فرید مدرسی)
- کرکره‌مان را پایین کشیدند (محمدجواد روح)



نظرها

سخن بود که گند زنندش ! ندای تکبیرمان بر خواست !!

فعلا؟؟؟؟؟؟

پدرام: شاید هم حق با تو باشد، دلمان را به چه خوش کرده‌ایم؟

در این وادی بدبختی فقیرین و تحقیرشده ترین و سرگردان ترین آدم ها شاعران و نویسندگان و مترجمان ادبیات معاصراند. از همه طرف ستم می بینند و از ناشرهای رذلی که ژست مردمداری و روشنفکری می گیرند بیشتر از همه . اینها که کار دوم شان بساز و بفروشی و دلالی است چه رابطه ای با فرهنگ دارند؟ کارخانه ها و پیمانکارها این مملکت دراند ورشکست می شوند آن وقت ناشر هایی مثل [...] این همه ثروت را از کجا آورد ه اند ؟ از راه فروش کتاب ؟ باید خیلی احمق باشیم که به این سوال جواب مثبت بدهیم

پدرام: نام‌ها را حذف کردم...

و هیچ کس به صدای کوبه ها گوش نمی سپارد .

فعلا
فعلا
فعلا...

راستی آستانه ی تحمل ما کجاست؟؟

...

خدا آخر و عاقبتمان را به خیر کند با این اوضاع.
روزگار غریبی است، نازنین! روزگار غریبی است.

من در بدترین دانشگاه حال حاضر تحصیل میکنم جایی که بهترین دوستانم را بهترین استادانم را بر مبنای سکولار بودن اخراج و یا زندانی کردند به ما یاد دادند که انزوا بهتر از سر و صداست و به راستی چه خواهیم کرد و چه خواهد شد این روزهای سیاه؟؟؟ شاید بتوانند روزنامه ها را تعطیل و یا نوشته ها را اتش بزنند اما مگر با فکر و ذهن و وجود ادمیان هم میتوان بازی کرد ما هستیم و این بودن ما خواهد توانست...

بیشتر منظورم به پیش از این بود و حال و مدتهاست که ایچنین است. آینده؟ شاید... شاید که آینده...

روزی نامه هم میهن بسته شد. باز و بسته شدن روزنامه هایی مثل شرق و همین هم میهن هیچ ربطی به مردم ما ندارد. [...]

پدرام: اینجا را اشتباه گرفته‌اید. برای یاوه‌گویی و تهمت زدن به دوستان روزنامه‌نگار من جای دیگری را انتخاب کنید.

...
...
و از آن پس،
سخن گفتن
نفس جنایت شد.

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)