سايتها
هفتان
گنجور
بازنگار
اعتماد
سینما
عکاسی
کارگزاران
جن و پری
بنياد گلشيری
وبلاگها
{پاگرد }
{هفتها }
{لحظه }
{فروغ }
{عامهپسند }
{تجربههای آزاد }
{ورطه }
{ناتور }
{صفحهی سیزده }
{خوابگرد }
{آقای اوف }
{دورترها}
{امیرمهدی حقیقت }
{از پشت یکسوم}
{بازتاب نفس صبحدمان }
{سهروزپیش}
This is me
خواب بزرگ
مامهر
منصور نصیری
طلوعی تا فردا
یک پنجره
محسن آزرم
لولیان
مریم گلی
دژاوو
خسرو نقیبی
اتاق پسر
اگنس
عروسک کوکی
زننوشت
خسوف
Neverland
غلاف تمام فلزی
فلش
اسنپشات
خشموهیاهو
سیب گاززده
زن روزهای ابری
مریم مومنی
از زندگی
رمزآشوب
حسن محمودی
آوا و لحظههایش
مهناز میناوند
بر ید باد صبا
Powered by
BlogRolling
« من حالا دورم... | صفحه اصلی | فیل را قلقلک بدهیم »
ما سه نفر بودیم...
در حاشیهی دفتر دوم «نگره»

اينجا، هميشه شباهتي غريب وجود داشته است ميان بنگاههاي خيريه و حلقهها و گروههايي که به نام فرهنگ (اين بار بخوانيد ادبيات) و براي آن ميجنگند و تلاش ميکنند. هر دو را آرمانهاي بزرگ و ايدههاي بلندپروازانه ميسازند و شايد از همينرو است که ذات اين دو همواره در برابر انتقاد مقاومت کرده و با دستاويز قرار دادن کمبودها، مشکلات و فشارهاي وارد بر مجموعه، دست رد بر سينه منتقدانش زده است و اتفاقا همين گريختنها و تن به گفتوگو ندادنهاست که به هر دو مجموعه اين پتانسيل را بخشيده که از هدف اصلي خود دور شده و ملعبه دست و ابزار تطميع دستهاي ديگر شوند. کم نبودهاند گروهها، مجلات، جريانها و آدمهايي که به نام ادبيات و فرهنگ راهي را آغاز کردهاند و در اين ميان از نام و کار ديگران بهرهها بردهاند، براي رسيدن به مقصدي که فرسنگها با قلهاي که روز اول از فتحاش سخن گفته بودند فاصله داشته است، کم نبودهاند.
هميشه ما را از حرف زدن ترساندهاند، از نوشتن، از در پسله حرف نزدن و از در افتادن با ديگران. توي گوشمان خواندهاند که «به سري که درد نميکند دستمال نميبندند»، بر نقدها و منتقدان صريح تهمت تخريب و ويرانگري بستهاند، بيآنکه يادمان بدهند که در نقد گريزي از تخريب نيست و کلمه «سازنده» تنها در نتيجه حاصل از نقد است که معني مييابد و از عاقبت کار برايمان گفتهاند؛ از تنها ماندن، خانهنشيني و... بايکوت شدن و آگاهانه هدايتمان کردهاند به سوي پذيرفتن فرهنگ نقد شفاهي، در گوشي حرف زدن و ريا. پيدا کردن قرباني در اين سکوت تحميلي شايد خيلي سخت نباشد.
در چنين فضاي مسموم و بيماري، نشريه «نگره» ميتواند يک اتفاق باشد؛ اتفاقي نهچندان نو اما تاثيرگذار که بيتوجه به قواعد نانوشته کار در مطبوعات و محافظهکاريها و بدهبستانهاي رايج، به راه خود برود و اگر در خلق جريان نقد ادبي در جامعهاي محروم از آن، ناتوان است دستکم راه را براي پيدايش آن هموار کند. پيش از نگره، مجلات و کتابهاي متعددي بودهاند که به نقد ادبيات داستان اختصاص داشتهاند و نگره در اين مسير، اولين نبوده نيست، اما چنانکه در مقدمه نخستين دفتر آن نيز اشاره شده، اين کودک تازهپاي آمده تا طرحي نو دراندازد و سفر سنگين سنگپشت را در خواب رود تعبير کند. اولين دفتر نگره با آثاري از فرشته احمدي، محسن فرجي، فتحالله بينياز، شاهرخ تندروصالح، اميرحسين خورشيدفر، زري نعيمي، عنايتالله سميعي، شهلا زرلکي، ناتاشا اميري، آرش نقيبيان، طلا نژادحسن و... بيشتر در پي تثبيت خود و به رسميت شناخته شدن بود تا جريانسازي؛ هدفي که خيلي زود محقق شد. دفتر دوم نگره اما چند روزي است که منتشر شده و به گمانم حالا ميتوان درباره اين مجموعه و کيفيتاش به گفت وگو نشست.
آنچه پيش از هرچيز مرا وا داشت که چند خطي درباره فضاي حاکم بر جامعه ادبي و نگاه معمول به مقوله نقد ادبي بنويسم، نه يادداشتهاي منتقدان (شايد بهتر باشد بگوييم مولفان) اين دو دفتر که اتفاقات پيرامون اين مجموعه بود. دفتر دوم با مطلبي تحت عنوان «در پاسخ به چند ابهام» آغاز ميشود؛ يادداشتي که ظاهرا قرار است پاسخ شوراي سردبيري مجموعه نگره (فتحالله بينياز، شهلا زرلکي و مسعود ميرزايي) باشد به انتقاداتي که به دفتر اول نگره وارد شده و همچنين برخي سوالات و نکات مبهم و پرسش برانگيز. گمان ميکنم دو مساله مهم در اين يادداشت وجود دارد که ميتواند مورد توجه قرار گيرد و تا حد زيادي رابطه ما را به عنوان مخاطب جدي ادبيات با مجموعه نگره تعريف کند. در اين يادداشت ميخوانيم: «نگره جايگاهي است براي نگاهآزمايي و ذوقآزمايي کساني که استعداد دارند، اما از تريبون معتبر محرومند.» و يادداشت اينگونه ادامه مييابد: «اهل قلم ايران که نميتوانند تا آخر عمر مقالات و نقدهاي عنايت سميعي، مشيت علايي و بينياز را بخوانند! حضور منتقدان جوان، هرچند با نقدهايي برخوردار از ضعف، موجب تشويق آنها و نيز برخورد اطرافيان و اعتلاي کارشان ميشود.»
اين چند خط تا حدي ما را با مانيفست نگره آشنا ميکند، از يک طرف درمييابيم که شوراي سردبيري نگره خود از ضعف برخي نقدها آگاه است و از طرف ديگر يکي از مهمترين اهداف عالي مجموعه نگره که شايد تربيت منتقدان آگاهتر باشد، بازگفته ميشود. اگر از کنار نام منتقدان اين دو دفتر بگذريم (به نامهايي که پيش از اين نوشتهام محمدحسن شهسواري، سجاد صاحبانزند، محمدرضا گودرزي، الهام عظيم و مهدي پاکنهاد را هم اضافه کنيد که در دفتر دوم به جمع همکاران نگره اضافه شدهاند) که نهچندان تازهکارند و بيتجربه و نه در حسرت يک تريبون معتبر، شايد تنها به اين نتيجه برسيم که نگره همچنان در حال طبعآزمايي و- در کنارش- محکم کردن جاي پاي خويش است و شايد هنوز بايد در انتظار نامهايي که از سوي نگره کشف و معرفي ميشوند بمانيم.
فکر ميکنم اما مشکل اصلي از آنجا آغاز ميشود که اولا شوراي سردبيري نگره در مقابل يادداشتهاي ارسال شده و نام بعضا بزرگ نويسندگانشان محبانه و با احتياط برخورد ميکند و در ثاني معتقد است که «نگره نبايد تعيين تکليف کند.»
شايد يکي از دلايل آنکه مخاطب نگره هنوز بعد از دو شماره نميداند که دقيقا با چه مجموعهاي روبهرو است و خط و مشي مشخص و پررنگي را نميتواند براي نگره ترسيم کند و به دنبالش هويتي مستقل و تاثيرگذار را بيابد، همين سرباز زدن مجموعه نگره از خط دادن به منتقدان و جريانسازي و به نوعي تعيين تکليفکردن باشد، شايد بد نباشد اگر شوراي سردبيري نگره به اين پرسشها فکر کند که: يادداشتهاي منتشر شده در نگره چه ويژگي خاصي دارند که در مقالات منتشر شده در مطبوعات يافت نميشوند؟ نامها در نگره چه جايگاهي دارند و جابهجا کردن آدمها چه تاثيري بر کيفيت مجموعه خواهد گذاشت؟ و...
نگره ميتواند و بايد ويتريني از بهترينهاي نقد ادبي را براي مخاطبان سختگير خود به نمايش بگذارد و ساختارهاي فعلي را بشکند. امروز و بعد از انتشار دومين دفتر از نگره، در محافل ادبي بيش از يادداشتهاي اين مجموعه درباره آدمها حرف ميزنند و از ترکيب «به کوشش...» زياد استفاده ميکنند. نگره، اگر قرار است جريانساز باشد، نمونههاي پيش از خود را تکرار نکند و نردبان گروه و جرياني نشود، بايد از اين ترکيبها و تعريفهاي کهنه فاصله بگيرد، مثل منتقدي که تنها به کلمات وفادار است و نه آدمها...
- منتشر شده در روزنامهی هممیهن
لينکده
- عاشق شدی بیا
گفتوگویی منتشر نشده با خسرو شکیبایی- هفتهنامه اعتماد
- میخواهم گوشتان را بكشم آقای شكیبایی!
منصور ضابطیان
- خداحافظ...
spotlight
- هر داستانی که ارزش گفتن دارد داستان یک دختر است
کوتاه دربارهی Once- غلاف تمام فلزی
- داستانهای ۸۶ به روایت احمد غلامی
بخش دوم- خوابگرد
- از چهاردهسالگی میترسم...
سومین مجموعه داستان حسن محمودی در راه است

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)
نظرها
خوب نوشته اید ! خیلی خوب !
نيکو | June 28, 2007 6:58 PM
مطلب خوبی نوشتی . اما اگه می دادی دست دکتر عباس پژمان می تونست بهترش کنه . می گی نه از [...] بپرس که کامنت های دکتر رو به اسم های مختلف می ذاره توی [...] تا عبدالله کوثری و مهدی غبرائی و کاوه میرعباسی را بکوبه .
پدرام: بخشهایی از کامنتتان را مجبور شدم حذف کنم...
لاله رستگار | June 30, 2007 1:54 AM
توصيفت از نگره و فضاي حاكم بر نوشته هات دقيق و درسته ولي من با نتيجه اش مشكل دارم.يعني اين جهت مند نبودن و نبودن يه خط مشي مشخص كه به زعم تو هويت نشريه رو زير سوال مي بره از نظر من حسن محسوب ميشه.كم نيستند نشرياتي كه كاملن هويت مندند و سياق و مشي مشخصي دارند.هر چند از بين پرسش هايي كه مطرح كردي پرسش اول بسيار تامل برانگيزه...وجه فارق نقدهاي نگره با نوشته هاي سايرمطبوعات...
پدرام: چه می توانم بگویم جز اینکه ممنونم از این همه توجه و دقت
هما | June 30, 2007 12:42 PM