« ... |
صفحهی اصلی
| ما سه نفر بودیم...
در حاشیهی دفتر دوم «نگره» »
من حالا دورم...
صبح بود
شب بود
يکی از آن روزهای دور...
خانهی کودکیام را
باخداترین داروغهی شهر مصادره کرد
سودای تو، تمام ِ بودنم را!
من حالا دورم
روزی هزار بار
فاصله را وجب میزنم که...
از این جا تا تو
چند کوه؟
چند سیب؟
چند دل...؟
«دیبا علیخانی»
پ.ن: لازم است این جملهها را باز هم تکرار کنم تا این شعرها را به حساب دیگری نگذارید؟
لينکده
- تداوم چند خط خون
کوتاه، دربارهی مجموعه داستان رگبار
- ادبیات، دینامیت نیست
محمد حسینی
- نامزدهای نهایی جایزهی مهرگان معرفی شدند
ایسنا
- شما هم کتاب گرفتار دارید؟
حسن محمودی- روزنامهی فرهیختگان
- هر صدای ادبی یک دنیای منحصر به فرد است.
داوود غفارزادگان

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)