« ... | صفحه‌ی اصلی | ما سه نفر بودیم...
در حاشیه‌ی دفتر دوم «نگره»
»

من حالا دورم...

June 22, 2007

صبح بود
شب بود
يکی از آن روزهای دور...

خانه‌ی کودکی‌ام را
باخداترین داروغه‌ی شهر مصادره کرد
سودای تو، تمام ِ بودنم را!

من حالا دورم
روزی هزار بار
فاصله را وجب می‌زنم که...
از این جا تا تو
چند کوه؟
چند سیب؟
چند دل...؟

«دیبا علیخانی»

پ.ن: لازم است این جمله‌ها را باز هم تکرار کنم تا این شعرها را به حساب دیگری نگذارید؟

لينک مطلب | 8:52 PM