« می‌گویم می شود...؟ | صفحه‌ی اصلی | من حالا دورم... »

...

June 18, 2007

با علاقه‌های کهنه، هیچ‌وقت نمی‌شود تسویه حساب کرد...



نظرها

علاقه های کهنه را هیچ وقت نمی شود از یاد برد، همیشه جایی آن گوشه کنارها باقی می مانند.

آقا مبارك است منتظر «مرگ بازی» شما هستيم...

به به، مبارك باشه كتاب نو.

نه، نمی شه ...
_______
پس بلاخره وقتش شد، من که خیلی وقته منتظرم.مبارکه از حالا ...

موافقییییییییییم

تو به راست گفتن حتما ( عادتی دیرینه داری )

مي‌شه. حداقل بهتره كه بشه...

نمی شود ! می خواهد جایی دور همه شان را روی زمین بریزد و خود را به دریا بیندازد و فرار کند و بزند و برود . می خواهد نابودشان کند . نیستشان کند . نه ,,, نمی شود . کنده نشدند , عبور نکردند , تمام نشدند , همان طور پا بر جا مانده اند . رها نمی کنند ,,, این کهنه های ماندنی .

راضی نمی شوند حتی به گرفتن تمام زندگی ات. گویا کتابی هم هست که...مبارک است.

انتشار کتاب و رفع فیلتر از «ناتور» را تبریک می‌گویم. امیدوارم که همیشه کارها بر وفق مراد پیش برود.
پاینده باشید.

مثل زخم‌های کهنه...

سلام. آره عجيبه كه فيلتر شدي. بعد از مدتها با يه فيلترشكن تونستم وبت رو ببينم

به میمنت و مبارکی!
کتابو عرض می کنم.
:)

مرگ بازی چه می گوید ؟!

گویا باید زودتر از اینها تبریک می گفتم .

با عشقهای کهنه هم


يه وقتي مي رسه كه فكر مي كني به بن بست رسيده، رابطه رو مي گم.
پس تمومش مي كني. اما بعد موقع خوردن يه استكان چايي، ديدن يه مسابقه فوتبال يا هر چيز ديگه ياد اون رابطه قديمي مي افتي و آهي مي كشي و زير لب مي گي: حيف!

كافه داستان با پنج داستان به روز شد:

داستانِ "جل الخالق" از ((محمود خلعتبری))

داستانِ "با سانچو" از ((رهولا باقری))

داستانِ "جايزه بانك" از ((محمود حسيني))

داستانِ "پل" از ((ميثم محمدي))

داستانِ "سکه یک دلاری" از ((شهریار صیامی))

می خواستم برای نوشته قبلی نظر بگذارم، فعال نبود! بهر حال لذت بردم، موفق باشید.

Alagheye Kohne ? Hata 2S Nadaram Behesh Fek Konam

سلام آقای رضایی زاده
چند وقت پیش شنیدم (دیدم)
از چند تا از وبلاگ ها که یک کتاب به نام "مرگ بازی" قرار چاپ بشه.
تعجب کردم!
ایده ی این اسم مال من بود -->http://istgaah.persianblog.ir
از یک سال و نیم پیش!
حدث می زدم که اسم رو از اینجا الحام گرفتین
حتی اگرم این طور نبوده فکر نمی کنید بهتر بود یه اطلاعی به من می دادین ؟!

پدرام: نه، فکر نمی‌کنم. من اسم رو از جایی الهام نگرفتم، حدس‌تان اشتباه است. پیشنهاد دوستی بود و من هم پذیرفتمش. در مورد «ایده‌ی اسم» هم فکر می‌کنم باید سکوت کنم و تنها دعوت‌تان کنم به پیاده‌روی در خیابان انقلاب. باقی بقایتان.

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)