سايتها
هفتان
گنجور
بازنگار
اعتماد
سینما
عکاسی
کارگزاران
جن و پری
بنياد گلشيری
وبلاگها
{پاگرد }
{هفتها }
{لحظه }
{فروغ }
{عامهپسند }
{تجربههای آزاد }
{ورطه }
{ناتور }
{صفحهی سیزده }
{خوابگرد }
{آقای اوف }
{دورترها}
{امیرمهدی حقیقت }
{از پشت یکسوم}
{بازتاب نفس صبحدمان }
{سهروزپیش}
This is me
خواب بزرگ
مامهر
منصور نصیری
طلوعی تا فردا
یک پنجره
محسن آزرم
لولیان
مریم گلی
دژاوو
خسرو نقیبی
اتاق پسر
اگنس
عروسک کوکی
زننوشت
خسوف
Neverland
غلاف تمام فلزی
فلش
اسنپشات
خشموهیاهو
سیب گاززده
زن روزهای ابری
مریم مومنی
از زندگی
رمزآشوب
حسن محمودی
آوا و لحظههایش
مهناز میناوند
بر ید باد صبا
Powered by
BlogRolling
« برف نمیبارید+ پینوشت | صفحه اصلی | ... »
میگویم می شود...؟
فکر کردن به تو، همیشه آرامم میکند. همین تویی که هربار خیال میکنم گمات کردهام، سرک می کشی و خودت را نشان میدهی و کنار لالهی گوشم زمزمه میکنی که هستی، که همیشه بودهای. میگویم، نمیشود یک بار پای حرفهای هم بنشینیم و تو گلایهها و حال بد ما را نگذاری به حساب ناشکری؟ نمی شود اینقدر بزرگ نباشی تو و دست نیافتنی؟ نمیشود فقط گوش کنی و مدام به یادم نیاوری که همه چیز میتوانست جور دیگری پیش برود؟ نمیشود...
منتظر یک اتفاق تازهام، یک اتفاق تازه، میفهمی؟ دلم دیوانگی میخواهد و یک عشق وحشی و رام نشدنی، که تو باشی و من باشم و این همه تکرار نباشد دیگر. دنبال یک اتفاق تازهام...
لينکده
- عاشق شدی بیا
گفتوگویی منتشر نشده با خسرو شکیبایی- هفتهنامه اعتماد
- میخواهم گوشتان را بكشم آقای شكیبایی!
منصور ضابطیان
- خداحافظ...
spotlight
- هر داستانی که ارزش گفتن دارد داستان یک دختر است
کوتاه دربارهی Once- غلاف تمام فلزی
- داستانهای ۸۶ به روایت احمد غلامی
بخش دوم- خوابگرد
- از چهاردهسالگی میترسم...
سومین مجموعه داستان حسن محمودی در راه است

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)