« برف نمی‌بارید+ پی‌نوشت | صفحه‌ی اصلی | ... »

می‌گویم می شود...؟

June 14, 2007

فکر کردن به تو، همیشه آرامم می‌کند. همین تویی که هربار خیال می‌کنم گم‌ات کرده‌ام، سرک می کشی و خودت را نشان می‌دهی و کنار لاله‌ی گوشم زمزمه می‌کنی که هستی، که همیشه بوده‌ای. می‌گویم، نمی‌شود یک بار پای حرف‌های هم بنشینیم و تو گلایه‌ها و حال بد ما را نگذاری به حساب ناشکری؟ نمی شود این‌قدر بزرگ نباشی تو و دست نیافتنی؟ نمی‌شود فقط گوش کنی و مدام به یادم نیاوری که همه چیز می‌توانست جور دیگری پیش برود؟ نمی‌شود...
منتظر یک اتفاق تازه‌ام، یک اتفاق تازه، می‌فهمی؟ دلم دیوانگی می‌خواهد و یک عشق وحشی و رام نشدنی، که تو باشی و من باشم و این همه تکرار نباشد دیگر. دنبال یک اتفاق تازه‌ام...

لينک مطلب | 10:19 PM