سايتها
هفتان
گنجور
بازنگار
اعتماد
سینما
عکاسی
کارگزاران
جن و پری
بنياد گلشيری
وبلاگها
{پاگرد }
{هفتها }
{لحظه }
{فروغ }
{عامهپسند }
{تجربههای آزاد }
{ورطه }
{ناتور }
{صفحهی سیزده }
{خوابگرد }
{آقای اوف }
{دورترها}
{امیرمهدی حقیقت }
{از پشت یکسوم}
{بازتاب نفس صبحدمان }
{سهروزپیش}
This is me
خواب بزرگ
مامهر
منصور نصیری
طلوعی تا فردا
یک پنجره
محسن آزرم
لولیان
مریم گلی
دژاوو
خسرو نقیبی
اتاق پسر
اگنس
عروسک کوکی
زننوشت
خسوف
Neverland
غلاف تمام فلزی
فلش
اسنپشات
خشموهیاهو
سیب گاززده
زن روزهای ابری
مریم مومنی
از زندگی
رمزآشوب
حسن محمودی
آوا و لحظههایش
مهناز میناوند
بر ید باد صبا
Powered by
BlogRolling
« چیزی شبیهِ زندگی | صفحه اصلی | برف نمیبارید+ پینوشت »
خاطرات یک دون ژوان
مروری بر داستان بلند حلقه کنفی، اثر وحید پاکطینت

حلقه کنفی هم روایتی متشتت و چندپاره از زندگی یکی از همین دونژوانهاست و تنهاییاش. راوی، مردی بوتیکدار است که لباس زنانه میفروشد و با بهرهگیری از شرایطی که شغلش برای او فراهم آورده به زنان زیادی نزدیک شده و به سادگی هم از آنها جدا می شود. اما راوی درد زخم کهنه و عمیق رابطهای ناتمام را نیز حس میکند؛ رابطه با زنی به نام سیمین که راوی را ترک کرده اما خاطرهاش هنوز تکرار میشود و ظاهرا او مسبب رفتارهای امروز راوی با زنان دیگر است. در میان این روابط متعدد، رابطهی راوی با «ژاله» نیز در ظاهر متفاوت جلوه میکند، اما هرچه داستان بیشتر پیش میرود بیشتر در مییابیم که ژاله نیز برای راوی حکم یکی از مانکنهای بوتیکاش را دارد.
« ویترین سمت چپ خالی است. از داخل، شیشهها را با روزنامه خیس پاک میکنم. ساتن سفید کف ویترین را جارو میکشم و میآیم پشت دخل. روبهرویم مانکنها لخt ایستادهاند. با کمرهای باریک و سینههای برآمده. از کمر دو تکهاند و دستهایشان از کتف میچرخد. با تمام ظرافت اغراق آمیز بدنشان، بدون سر روبهرویم صف کشیدهاند.
تلفن زنگ میزند. لباسها را از روی پیشخوان پس میزنم سمت راست. تلفن زنگ میزند. سیگاری گوشهی لب میگذارم و فندک میزنم. تلفن زنگ میزند. دمپایی ابری تو پایم لق میزند.»
پاکطینت از همان سطرهای آغازین کتاب، قرارش را با خواننده میگذارد و تا پایان به آن وفادار میماند. ذکر دقیق جزییات، فضاسازیهای قابل تامل و پرداخت قابل قبول طرح، بستر حرکت شخصیتهای داستان و صحنه (setting)، و تاثیر آنها بر کنش شخصیتهای داستان، بخشی از این قرار هستند. نویسنده در همان ابتدا ما را با ویژگی خاص راوی و شخصیت اصلی داستان نیز آشنا میکند؛ زنان در نگاه راوی چیزی فراتر از یک ابزار جنسی نیستند و توجه به برهنگی مانکنها و ارائه توصیفی آمیخته با اروتیسم از آنها، که در ادامه داستان و هرجا که راوی با زنان روبهرو میشود نیز تکرار میشود، قرار است به خواننده همین مساله را القاء کند. پاکطینت در نزدیک شدن به فضای ذهنی یک دون ژوان- و نه پردازش شخصیت او- موفق است و از دریچهی دوربیناش همان چیزی را ثبت میکند و سپس برای ما نمایش میدهد که چشمان یک دون ژوان به دنبالش است. صحنهی رویارویی مرد فروشنده با زنانی که به عنوان خریدار وارد بوتیک او میشوند و به تصویر کشیدن جنس نگاهی که راوی به آنان دارد، به یادآوردن روابط گذشته با نگاه کردن به مانکنها و جانشین نمودن هرکدام از آنها به جای زنی در گذشتهی راوی، بزرگنمایی ویژگیهای ظاهری شخصیتهای زن داستان و نوع تعاملشان با شخصیت اصلی(صحنهی مهمانی را به یادآورید) نمونههایی از این تصاویر و فضاسازیها هستند که به بهترین شکل در خدمت نوع روایتی که نویسنده برگزیده است، درآمدهاند. فضاهای شهری و آدمهای سرگردان میان سنت و مدرنیته، خانوادههای نیمبند در آستانهی فروپاشی، روابط آدمهای امروزی و تنهاییهایشان، بینظمی زمانی در روایت رویدادها، فردگرایی ضداجتماعی داستان و توجه به فردیت شخصیتها، تماما ساخته شدهاند در داستان و شکل خود را بازیافتهاند. اما به گمانم آنچه باعث میشود نتوانیم داستان بلند حلقه کنفی را اثری کامل و درخشان بنامیم، مساله شخصیتهای اصلی و فرعی داستان و چگونگی پردازش آن ها است.
راوی داستان بلند حلقه کنفی، یک راوی درون رویداد (Intradiegetic narrator )است، یعنی راوی اول شخصی که خود یکی از شخصیتهای داستان(و در اینجا اصلیترین شخصیت) است و در وقایع داستان دخالت دارد. انتخاب چنین زاویهی دیدی در این داستان، با توجه به قصه و نوع روایت، انتخاب هوشمندانهای است که میتواند به سادگی خواننده را با احساسات راوی همراه سازد و درگیریهای ذهنی و شخصیتی او را به تمامی نمایش دهد. اما اگر جیم جارموش در فیلم گلهای پرپر سفری کوتاه را برای شخصیت اصلی فیلمشاش-دان- تدارک می بیند و طی آن ما را با گذشتهی او آشنا میکند و سرنخهایی برای شناخت شخصیت او در گذشته پیش رویمان قرار میدهد، وحید پاکطینت از این کار سربازمیزند و راه خود را میرود. رفت و برگشتهای زمانی در داستان اگرچه قرار است گوشههایی از شخصیت راوی و آنچه بر او گذشته را از تاریکی خارج کند، اما در عمل آنچه نصیب خواننده می شود آنچنان که باید درخشان نیست. در حلقه کنفی ما با یک شخصیتپردازی قالبی روبهرو هستیم؛ شخصیتهایی، آنگونه که دکتر پاینده تعریف میکند، با رفتاری از پیش تعیین شده که صرفا یک ویژگی اساسی در تمام گفتهها و اعمالشان مشهود است. به بیان دیگر، در حلقه کنفی با شخصیتهای یکبعدی مواجهیم و نه آنگونه که فورستر مینامد و تعریف می کند، سه بعدی. راوی هرگز از چارچوب «تیپ» خارج نشده و به «شخصیت» تبدیل نمیشود و به طور کلی ما با دلیل و انگیزه رفتار شخصیتهای اصلی و فرعی- در مفهومی متفاوت با آنچه در مقابل تیپ قرار میگیرد- آشنا نمیشویم.
مطلقگرایی راوی آزاردهنده است، انگار که هیچ تاثیری از محیطاش نمیپذیرد، رفتار غیرقابل پیشبینی و پیچیدهای ندارد و در کنش با حوادث و شرایط تازهای که در آن قرار میگیرد، متحول نمیشود. اوج تحول راوی را ظاهرا باید در دگرگون شدن رابطهی بیمارگونهی او با مانکنهایش دانست – که تنها به شکلی دیگر درآمده و از میان نرفته- و مثله شدن مانکنها در بخش پایانی داستان قرار است تعبیری استعاری به شمارآید. پاسخ دادن به این سوال که شخصیت راوی جزآنکه بر گرد یک فکر یا کیفیت واحد ساخته شده باشد، چه ویژگی دیگری دارد و اساسا جامعیتی دارد یا نه، میتواند در درک موقعیت راوی در داستان و ارزش شخصیتپردازی در داستانی شخصیتمحور چون حلقه کنفی، به ما کمک کند.
در جهانی که پاکطینت خلق میکند، هر چیزی جز شخصیت اصلی بیهوده و بیارزش است. اشیاء، آدمها، مکانها و وقایع هم تا زمانی اهمیت دارند که در کنار شخصیت اصلی قرار میگیرند و در واقع راوی حکم منبع نوری را دارد که با نزدیک شدن به هر موقعیت داستانی، جلوهی دیگری میبخشد به آن. در حلقه کنفی شخصیت های فرعی نیز به درستی ساخته نمی شوند و اهمیتشان در چگونگی حضور در کنار راوی خلاصه می شود. ژاله را رابطه با راوی است که متمایز میکند از دیگران، سمیرا زمانی جان میگیرد که در بوتیک حضور دارد و اهمیت سیمین هم در رنجی است که راوی از نبود سیمین در دنیای حقیقی- و حضور بی پایانش در رویای راوی- میبرد. باقی شخصیتها نیز خارج از این چارچوب قرار نمیگیرند و نقشی فراتر از یک ابژه jen سی را نمیپذیرند. راوی داستان بلند حلقه کنفی قهرمانی کلاسیک نیست، مثل همهی شخصیتهای داستانهای امروزی از ضعف خود در برابر سرنوشت آگاه است و به جبر زندگی تن داده و خود را بازیچهی حوادث زندگی میداند. داستان، همینها را به ما میگوید و جز اینها چیز دیگری از راوی نمیدانیم جز آنچه از نگاه ابزاری و بیمارگونهی راوی به زنان ساخته می شود و به نوعی محور اثر هم به شمار میرود.
شخصیت اصلی داستان دست به سرکوب خاطراتش زده است، سرکوب –چنان که فروید میگوید- به معنای فراموش کردن و بیاعتنایی به کشمکشهای حل نشده و تعارضات درونی. در داستان خواننده با دو کشمکش روبهرو است؛ کشمکش راوی با خودش و کشمکش راوی با دیگر شخصیتها و به تعبیری دیگر- و در کنار آن- کشمکش با قدرتهایی خارج از حد توان او، مثل سرنوشت. ریشهی این کشمکشها هم تعارضات درونی و دوگانگی شخصیت راوی است. انتخاب جریان سیال ذهن برای روایت پارههایی از داستان نیز انتخاب درستی است که نشان از درک درست نویسنده از شرایط حاکم بر داستان و ملزومات آن است. اما آیا واقعا این کشمکش درونی شخصیت و حرکت موازی ان با کشمکشهای بیرونی میتواند وجه تازهای از راوی را بنمایاند و خواننده با مقایسهی واکنشهای راوی به تعارضات شخصیتی او پی میبرد؟
راوی گرچه از سرانجام کارهایش آگاه است، اما انگار حرکت در مسیری که در پیش گرفته اجتناب ناپذیر مینماید و نتیجهای جز تباهی و آگاهی از آن برایش ندارد. ما با شخصیتی روانرنجور مواجهیم که در پارهای موارد دچار روانگسیختگی شده و ارتباطش با واقعیت به کلی قطع میشود. پاکطینت ظاهرا با این فرضیهی فروید آشنا بوده که منشاء راوان رنجوری شخصیتها این است که نمیدانند چه میخواهند و چون در بیداری امیال و خواستههایشان سرکوب میشود، به رویاپردازی پناه میبرند و از واقعیت فاصله میگیرند و ناخودآگاه آنها است که در جهت عقدههای سرکوب شدهشان حرکت میکند. سفری که راوی داستان بلند حلقه کنفی نیز آغاز میکند، در این مسیر است؛ سفری از ناخودآگاه خود به انجا که اگاهی حاصل شود. مشکل اما اینجا است که ما از گذشتهی راوی، کودکی او –که میتواند منشاء این دوگانگیهای شخصیتی باشد- و حتی آنچه در روابط پیشین بر او گذشته بیخبریم و نویسنده هرگز در شکل دادن به رفتار شخصیتهایش در پی چرایی نیست. پس خواننده مجبور است ریشهی بیماری راوی را تنها به سیمین و رابطهی ناتمام راوی با او ربط دهد؛ مهمترین نقطهی تاریک این داستان و حلقهی مفقودهی این زنجیر به گمانم همین خلاء است و عدم آگاهی خواننده از آنچه بر راوی گذشته است و شتابزدگی نویسنده در پرداخت شخصیت راوی و برخورد سادهانگارانه با شخصیتپردازی در این داستان، که برجستهترین مسالهی داستان نیز است. نویسنده در شخصیتپردازی راوی حتی در حد و اندازههای یک تیپ هم خست به خرج میدهد و خواننده نه نشانهای از دلبریهای این دونژوان مییابد و نه با ویژگی خاصی در شخصیت او آشنا میشود که توانایی مسحور کردن زنان را- آن هم با این سرعتی که در داستان میبینیم!- به راوی ببخشد. برعکس، ما با شخصیتی منفعل و ضعیف روبهروییم که تحت سلطهی زنان قرار دارد. به یادآوردن صحنههایی که در باغ میگذرد یا واکنش انفعالی راوی در برابر ژاله و سیمین میتواند در شناخت بیشتر این شخصیت سربهزیر و مطیع ما را یاری دهد و بر تناقضهای داستان، نشانههای خارج شدن از منطق روایت و البته شگفتی ما بیافزاید! پاکطینت میتوانست با مکث بیشتر بر شخصیتهای داستاناش و عمق بخشیدن به انها و حتی بهرهگیری از دیالوگ و کارکردهای آن، بخشی از خلائی که از آن یاد شد را از میان ببرد، اما دیالوگهای سست، غیر داستانی، پراکنده و گاه وهمآلود داستان که شتابزدگی در نوشتنشان کاملا به چشم میآید، آخرین شانسها را برای در تاریکی نماندن شخصیت راوی از بین میبرد و تنها بر آشفتگی فضای حاکم بر داستان میافزاید، مسالهای که نمیتواند توجیهی برای به تصویر کشیدن آشفتگی ذهنی راوی به شمار آید.
حلقه کنفی، روایت جسورانهای دارد و به رغم محدودیتهایی که ذات چنین داستانی با آن روبهرو است، پیش میرود، قصهگو است و خواننده را از همراهی با داستان پشیمان نمیکند. حسرتی ولی اگر میماند، حسرت نارس چیده شدن داستانی است که از محافظهکاری و شتابزدگی خالقاش ضربه میخورد و در سطح میماند و از حد و اندازههای یک داستان متوسط فراتر نمی رود.
این یادداشت در دومین دفتر ویژهنامه نقد ادبیات داستانی، نگره، منتشر شده است.
لينکده
- عاشق شدی بیا
گفتوگویی منتشر نشده با خسرو شکیبایی- هفتهنامه اعتماد
- میخواهم گوشتان را بكشم آقای شكیبایی!
منصور ضابطیان
- خداحافظ...
spotlight
- هر داستانی که ارزش گفتن دارد داستان یک دختر است
کوتاه دربارهی Once- غلاف تمام فلزی
- داستانهای ۸۶ به روایت احمد غلامی
بخش دوم- خوابگرد
- از چهاردهسالگی میترسم...
سومین مجموعه داستان حسن محمودی در راه است

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)
نظرها
به نظرم نویسند ه ی کتاب تلاش کرده بود که داستانی اروتیک بنویسد ولی موفق نشده بود.
مسعود | June 7, 2007 1:04 PM
با و جود حواشی ناخوشایند! نمیشه نگم که این یکی از چند بعدی ترین و دقیق ترین یادداشت های توئه.
پدرام: ممنون...!
هما | June 7, 2007 11:51 PM
این دفتر نگره فروش پستی یا فروش اینترنتی هم دارد یا نه؟
پدرام: راستش خبر ندارم، دوستان فقط وقت گرفتن مطلب با ما کار داشتند و بعدش...حاجی حاجی مکه!
Soodaroo | June 8, 2007 9:29 AM
ممنون از لینک. البته، کلا رسم چنین است که بعد از تمام شدن کار دیگر وجود نداشته باشی. متاسفانه شاید . . .
Soodaroo | June 9, 2007 5:09 AM
خیلی خوب بود مرسی
شهلا | June 9, 2007 6:22 PM
اين چند روزه پيش از امتحانات كه دارم تو اينترنت دنبال تكميل جزوه هاي درسيم هستم وبلاگت وسط اونهمه مطلب كه در مورده برق. سنسور.مدار....پيدا ميكني .
انصافا ادمو برخي از مطالب اروم ميكنه و بهت ميگه...اهاي مسافر يه خورده اروم تر ...توقف چيز بدي نيست...اينجا جاي بدي نيست
پدرام: خوشحالم...
سميرا | June 10, 2007 12:42 AM
اگر داستانه تون در رابط با روح و جن بود بهتر بود
علي رهكوي | August 8, 2007 3:12 AM