سرزمین هیچ‌کس


فعلا افتاده‌ام روی دور ایران‌گردی، بد هم نیست، حداقل می‌فهمم واقعا کجا دارم زندگی می‌کنم و کسی به یادم می‌آورد که این چند نفر دور و برم همه‌ی ایران نیستند. مشهد را ندیده بودم، اما تا دلتان بخواهد از مشهدی جماعت رودست خورده بودم و آن‌ها هم به تلافی، پول‌های من را خورده بودند و یک لیوان آب هم رویش! حالا که از مشهد برگشته‌ام ولی خیال می‌کنم اشکال از تهران خودمان است که مشهدی جماعت را این شکلی می‌کند، که از آدم‌های آنجا بدی ندیدم در این چند روز.
عکس‌های خوبی گرفته‌ام که بعضی‌هایشان را در این یکی دو هفته آپلود می‌کنم، آرشیو عکس‌هایم از شهرهای ایران کم کم دارد حجم پیدا می‌کند و سر و شکل هم. تا اینجای کار اما مشهد انگار تنها شهری است که وسط یکی از میدان‌های اصلی‌اش به یک مقبره بزرگ برمی‌خوری که از دور به یک مسجد می‌ماند و در واقع مدفن «شیخ مومن» است و محل زیارت مردم و مریدان این شیخ. و تنها شهری است که ماموران ارشادش مردم را با ذرات گرد و غبار اشتباه می‌گیرند و در طول خیابان منتهی به حرم می‌ایستند و با آن غبارگیرهای خاص خادمان حرم، آدم‌ها را «نوازش» می‌کنند و به زنان و دختران تذکر می‌دهند که یکی دو تار موی بیرون آمده از زیر روسری یا حتی چادرشان را بپوشانند!
باقی بماند برای بعد...

پ.ن بی‌ربط: می‌دانی حمیدرضا، اشکال کارت اینجاست که کری می‌خوانی، زیاد هم کری می‌خوانی، آن وقت اگر یک روز مثل امروز، جلوی این همه آدم، از یک تیم نه نفره که مربی‌اش را هم اخراج کرده‌اند چهار تا گل تمیز بخوری، خیلی بهت فشار می‌‌آید، حتی بیشتر از مایی که آخرش چهارمی بهمان رسید، خیلی بیشتر... این طور نیست؟!



« صفحه‌ي بعدي | صفحه‌ي قبلي »