« کوتاه درباره‌ی نامجو، ما و گالیوریسم دهه شصتی! | صفحه‌ی اصلی | این یک پیام بازرگانی نیست »

چیزی شبیه یک سفرنامه

May 11, 2007

کردهای ایران آدم‌های نازنینی هستند؛ مهربان، ساده، دوست داشتنی و -اگر بتوانی اعتمادشان را جلب کنی- قابل اطمینان و رفیق‌اند و زنانشان -علاوه برآنچه گفتم- شاید زیباترین و نجیب‌ترین زنان ایران هم باشند. شهرهایشان را هم که نمی‌توانی دوست نداشته باشی با آن طبیعت بکر و اتمسفر عجیب و یگانه...
همین‌ها بود که سفر به کردستان و سفرهای متعدد به کرمانشاه را تبدیل کرد به خاطره‌انگیزترین سفرهایم. سال گذشته زیاد کرمانشاه رفتم اما چون همیشه بهانه‌ی سفر کار بود و پروژه‌ای که درگیرش بودم، فرصت نمی‌شد که گشتی توی شهر بزنم و دیدنی‌هایش را ببینم. این‌بار اما فرصت زیاد بود و شانس هم با من یار...

2-9.jpg
آن مرد از آبشار آمد...


3-9.jpg
طاق بستان- طاق‌های کوچک و بزرگ


ادامه "چیزی شبیه یک سفرنامه"


نظرها

:)) سوغاتی با شام خیلی می چسبه حتما به دوستان!

پدرام: جان...؟ شما...؟ :)

خوشحالم به شما خوش گذشته / عکس‌های مردمش کجاست؟

پدرام: عکس که زیاد هست عزیز، ولی خب وبلاگ هم محدودیت‌های خودش را دارد دیگر.

جان...؟ شما...؟ :) نداره که؟؟؟ وقتی وبلاگ می نویسی با بقیه وبلاگ نویسا دوست هستی ...ئر نتیجه باید سوغاتی بدی و شام!!!

پدرام: حالا این بنده‌ی خدا یک چیزی گفت، شما صلوات بفرست!

تاق بستان رو که می‌بینم یاد میرزاده‌ی عشقی می‌افتم، بدرقم...

سفر خوش بگذرد، چرا حرف بی ربط می زنم من، خب معلوم است که خوش می گذرد.
راستی، من اگر بودم خاطره اش را نگه می داشتم، خاطره دوستان خوب و آشناهای گهگاهی، حالا هرچقدر هم آن خاطره کمرنگ و دور و محو شده باشد، بازهم سعی می کردم نگهش دارم، گیرم به سادگی و پیش پاافتادگی یک لینک مجازی به خانه مجازی آن خاطره هاباشد، اما خاطره اش را نگه می داشتم چون فکر می کنم خروار خروارِ این بگومگوهای وبلاگی حتی ارزش این را ندارد که جواب سلام کسی را که تا امروز گهگاه فقط دورادور سری برای هم تکان می داده ایم، یک هوا آهسته تر بدهیم، ارزشش را ندارد.مطمئنم.

پدرام: خب، قبول، تو درست می‌گویی. ولی اگر من از رابطه‌های یک طرفه فراری باشم چه؟ نگو که رابطه با خاطرات همیشه یک طرفه است، نیست؛ اگر همه چیز سرجایش باشد، بعضی وقت‌ها تو سراغشان می روی، بعضی وقت‌ها آنها تو را غافلگیر می کنند با حضورشان. جای این یکی هم امنِ امن است، اگر سرجایش می‌ماند شاید خط می‌خورد یا پاک می شد اصلا و چیز دیگری از آب در می‌آمد. پیش خودم که باشد اما سالم می‌ماند، همان جوری که باید بماند...

ممنون( در ادامه كامنت ديروزم و خواهشي كه داشتم)
خوب گفتي كه طبيعت بكر و اتمسفر عجيب و يگانه...با مردمي دوست‌‌داشتني و با مهر كه هر بار مي‌شود بهانه سفر به كرمانشاه و كردستان و لذت و آرامشي كه تمام نمي‌شود در پاوه، اورامان، زريوار و قدم به قدم آن خاك...
خوش به حالم با آرشيو عكسي كه درست كردم.

پدرام: خواهش می‌کنم، دیگر آن قدرها هم... :) البته پاکش هم نکردم، ماند برای خودم...
آرشیو شما را هم به قیمت خریداریم. :)

کم کم باید به فکر فوتوبلاگ هم باشی. حالا اینجا نشد فلیکری چیزی ...
ممنون از عکس ها

پدرام: آقا مخلصیم. انتقال آرشیو ناتور فعلا خرج گذاشته رو دستمون. نفسم که بالا بیاد، یک فکری به حال فوتوبلاگ هم می‌کنم.

چه بگویم، ته دلم هنوز هم یک طوری است، حالم گرفته است همچنان اما...کاش لااقل حق با تو باشد.

آن مرد از آبشار آمد!
عكس خوبي شده...وهم انگيزه و به شدت سينمايي!تيترش ولي يه چيز ديگه س!ته خلاقيت.خيلي حال كردم.فكر كن!"آن مرد از آبشار آمد"!

پدرام: چوب‌کاری نفرمایید!

کردها مخصوصا کردهای کردستان جزو دوست داشتنی ترین مردم ایرانند که تا به حال دیده ام.

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)