سايتها
هفتان
گنجور
بازنگار
اعتماد
سینما
عکاسی
کارگزاران
جن و پری
بنياد گلشيری
وبلاگها
{پاگرد }
{هفتها }
{لحظه }
{فروغ }
{عامهپسند }
{تجربههای آزاد }
{ورطه }
{ناتور }
{صفحهی سیزده }
{خوابگرد }
{آقای اوف }
{دورترها}
{امیرمهدی حقیقت }
{از پشت یکسوم}
{بازتاب نفس صبحدمان }
{سهروزپیش}
This is me
خواب بزرگ
مامهر
منصور نصیری
طلوعی تا فردا
یک پنجره
محسن آزرم
لولیان
مریم گلی
دژاوو
خسرو نقیبی
اتاق پسر
اگنس
عروسک کوکی
زننوشت
خسوف
Neverland
غلاف تمام فلزی
فلش
اسنپشات
خشموهیاهو
سیب گاززده
زن روزهای ابری
مریم مومنی
از زندگی
رمزآشوب
حسن محمودی
آوا و لحظههایش
مهناز میناوند
بر ید باد صبا
Powered by
BlogRolling
« کوتاه دربارهی نامجو، ما و گالیوریسم دهه شصتی! | صفحه اصلی | این یک پیام بازرگانی نیست »
چیزی شبیه یک سفرنامه
کردهای ایران آدمهای نازنینی هستند؛ مهربان، ساده، دوست داشتنی و -اگر بتوانی اعتمادشان را جلب کنی- قابل اطمینان و رفیقاند و زنانشان -علاوه برآنچه گفتم- شاید زیباترین و نجیبترین زنان ایران هم باشند. شهرهایشان را هم که نمیتوانی دوست نداشته باشی با آن طبیعت بکر و اتمسفر عجیب و یگانه...
همینها بود که سفر به کردستان و سفرهای متعدد به کرمانشاه را تبدیل کرد به خاطرهانگیزترین سفرهایم. سال گذشته زیاد کرمانشاه رفتم اما چون همیشه بهانهی سفر کار بود و پروژهای که درگیرش بودم، فرصت نمیشد که گشتی توی شهر بزنم و دیدنیهایش را ببینم. اینبار اما فرصت زیاد بود و شانس هم با من یار...

آن مرد از آبشار آمد...

طاق بستان- طاقهای کوچک و بزرگ

بقایای کاخ سوختهی ساسانیان در دامنهی رشته کوه بیستون و مقابل نقش «فرهاد تراش»

کتیبهی داریوش- در ارتفاع چند ده متری سطح زمین و در دامنهی رو به جنوب کوهِ پَرو.
لينکده
- عاشق شدی بیا
گفتوگویی منتشر نشده با خسرو شکیبایی- هفتهنامه اعتماد
- میخواهم گوشتان را بكشم آقای شكیبایی!
منصور ضابطیان
- خداحافظ...
spotlight
- هر داستانی که ارزش گفتن دارد داستان یک دختر است
کوتاه دربارهی Once- غلاف تمام فلزی
- داستانهای ۸۶ به روایت احمد غلامی
بخش دوم- خوابگرد
- از چهاردهسالگی میترسم...
سومین مجموعه داستان حسن محمودی در راه است

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)
نظرها
:)) سوغاتی با شام خیلی می چسبه حتما به دوستان!
پدرام: جان...؟ شما...؟ :)
یاسمن | May 11, 2007 11:40 PM
خوشحالم به شما خوش گذشته / عکسهای مردمش کجاست؟
پدرام: عکس که زیاد هست عزیز، ولی خب وبلاگ هم محدودیتهای خودش را دارد دیگر.
sadjad | May 12, 2007 1:22 AM
جان...؟ شما...؟ :) نداره که؟؟؟ وقتی وبلاگ می نویسی با بقیه وبلاگ نویسا دوست هستی ...ئر نتیجه باید سوغاتی بدی و شام!!!
پدرام: حالا این بندهی خدا یک چیزی گفت، شما صلوات بفرست!
ماکان | May 12, 2007 7:25 AM
تاق بستان رو که میبینم یاد میرزادهی عشقی میافتم، بدرقم...
wellgard | May 12, 2007 8:07 AM
سفر خوش بگذرد، چرا حرف بی ربط می زنم من، خب معلوم است که خوش می گذرد.
راستی، من اگر بودم خاطره اش را نگه می داشتم، خاطره دوستان خوب و آشناهای گهگاهی، حالا هرچقدر هم آن خاطره کمرنگ و دور و محو شده باشد، بازهم سعی می کردم نگهش دارم، گیرم به سادگی و پیش پاافتادگی یک لینک مجازی به خانه مجازی آن خاطره هاباشد، اما خاطره اش را نگه می داشتم چون فکر می کنم خروار خروارِ این بگومگوهای وبلاگی حتی ارزش این را ندارد که جواب سلام کسی را که تا امروز گهگاه فقط دورادور سری برای هم تکان می داده ایم، یک هوا آهسته تر بدهیم، ارزشش را ندارد.مطمئنم.
پدرام: خب، قبول، تو درست میگویی. ولی اگر من از رابطههای یک طرفه فراری باشم چه؟ نگو که رابطه با خاطرات همیشه یک طرفه است، نیست؛ اگر همه چیز سرجایش باشد، بعضی وقتها تو سراغشان می روی، بعضی وقتها آنها تو را غافلگیر می کنند با حضورشان. جای این یکی هم امنِ امن است، اگر سرجایش میماند شاید خط میخورد یا پاک می شد اصلا و چیز دیگری از آب در میآمد. پیش خودم که باشد اما سالم میماند، همان جوری که باید بماند...
آروین | May 12, 2007 10:08 AM
ممنون( در ادامه كامنت ديروزم و خواهشي كه داشتم)
خوب گفتي كه طبيعت بكر و اتمسفر عجيب و يگانه...با مردمي دوستداشتني و با مهر كه هر بار ميشود بهانه سفر به كرمانشاه و كردستان و لذت و آرامشي كه تمام نميشود در پاوه، اورامان، زريوار و قدم به قدم آن خاك...
خوش به حالم با آرشيو عكسي كه درست كردم.
پدرام: خواهش میکنم، دیگر آن قدرها هم... :) البته پاکش هم نکردم، ماند برای خودم...
آرشیو شما را هم به قیمت خریداریم. :)
ياسمين | May 12, 2007 11:16 AM
کم کم باید به فکر فوتوبلاگ هم باشی. حالا اینجا نشد فلیکری چیزی ...
ممنون از عکس ها
پدرام: آقا مخلصیم. انتقال آرشیو ناتور فعلا خرج گذاشته رو دستمون. نفسم که بالا بیاد، یک فکری به حال فوتوبلاگ هم میکنم.
زیرمتن | May 12, 2007 1:15 PM
چه بگویم، ته دلم هنوز هم یک طوری است، حالم گرفته است همچنان اما...کاش لااقل حق با تو باشد.
آروین | May 12, 2007 10:28 PM
آن مرد از آبشار آمد!
عكس خوبي شده...وهم انگيزه و به شدت سينمايي!تيترش ولي يه چيز ديگه س!ته خلاقيت.خيلي حال كردم.فكر كن!"آن مرد از آبشار آمد"!
پدرام: چوبکاری نفرمایید!
هما | May 16, 2007 5:53 PM
کردها مخصوصا کردهای کردستان جزو دوست داشتنی ترین مردم ایرانند که تا به حال دیده ام.
فروغ | May 18, 2007 6:17 PM