سايتها
هفتان
گنجور
بازنگار
اعتماد
سینما
عکاسی
کارگزاران
جن و پری
بنياد گلشيری
وبلاگها
{پاگرد }
{هفتها }
{لحظه }
{فروغ }
{عامهپسند }
{تجربههای آزاد }
{ورطه }
{ناتور }
{صفحهی سیزده }
{خوابگرد }
{آقای اوف }
{دورترها}
{امیرمهدی حقیقت }
{از پشت یکسوم}
{بازتاب نفس صبحدمان }
{سهروزپیش}
This is me
خواب بزرگ
مامهر
منصور نصیری
طلوعی تا فردا
یک پنجره
محسن آزرم
لولیان
مریم گلی
دژاوو
خسرو نقیبی
اتاق پسر
اگنس
عروسک کوکی
زننوشت
خسوف
Neverland
غلاف تمام فلزی
فلش
اسنپشات
خشموهیاهو
سیب گاززده
زن روزهای ابری
مریم مومنی
از زندگی
رمزآشوب
حسن محمودی
آوا و لحظههایش
مهناز میناوند
بر ید باد صبا
Powered by
BlogRolling
« چند بار...؟ | صفحه اصلی | چیزی شبیه یک سفرنامه »
کوتاه دربارهی نامجو، ما و گالیوریسم دهه شصتی!
آدمهای عجیبی هستیم ما لیلی. راستش بعضی وقتها خودم هم نمیفهمم که چه مرگمان است؛ خودمان را به کوچهی علی چپ زدهایم، متوهم شدهایم یا اصلا نمیدانیم که چقدر «فقیر»ایم. شدهایم یک مشت دهه شصتیِ فقیرِ مدعی که نه درست کتاب خواندهایم و نه درست فیلم دیدهایم و نه درست «گوش کردهایم» به موسیقی و همه چیز را هم زیرسوال میبریم و همیشهی خدا هم معترضیم. جلوی کتابخانهها میایستیم و کارهای ایرانی را مسخره میکنیم و نخوانده ادعا میکنیم که «ارزش خواندن ندارند»، هنوز فرق بلوز و جاز را نمیدانیم و دربارهی موسیقی نظر میدهیم، توی ترانههای بیست سال پیش گیر کردهایم و اوج کارمان شده تکرار همانها و مدعیِ ترانه هم هستیم؛ سینما هم که هیچ، وقتی سهگانهی برادران واچوفسکی بشود یک «اکشن بیارزش»، دیگر حرفی هم برای گفتن میماند لیلی؟
خب، من هم قبول دارم که این نامجو دیگر آن نامجوی سابق نیست و فاتحهی چیزی که مد بشود و یکی از نشانههای روشنفکری و تفاوت، را باید خواند. من هم حالم به هم میخورد از این همه مصاحبه و حرفهای تکراری و موجی که درست شده است ( بعید میدانم کسی باشد که همهی کارهای نامجو را بینقص و درجه یک بداند، همان طور که من همهی این پنجاه و هشت کاری را که شنیدهام، شنیدنی نمیدانم) خبر ندارم چقدر حافظ خواندهای که به خودت اجازه میدهی از ترکیب «دلرباترین غزل» استفاده کنی و نمیدانم اصلا قبل از شنیدن کارهای نامجو آن غزل را خوانده بودی یا نه، اما یک چیز را هم نباید فراموش کرد لیلی، با دستهای خالی نمیشود از بعضی چیزها لذت برد.
فکر میکنم برای لذت بردن از موسیقی نامجو، داشتن کمی شعور موسیقی لازم و کافی است لیلی؛ شعوری که با گوش دادن به کارهای بیست سال پیش و رقصیدن با آلبومهای منصور و کامران و هومن شکل نمیگیرد...
پ.ن:اگر مشکلی با کسی یا حرفی داشته باشم، همینجا دربارهاش مینویسم و اهل نیش و کنایه هم نیستم. به کسی هم اجازه نمیدهم از نوشتههای اینجا برای تسویه حسابهای شخصی و کوبیدن دیگران استفاده کند. نه برای کوبیدن خسرو که «رفیق» است و نه برای زیرسوال بردن لیلی که گاهی «یک دوست خوب» است و گاهی فقط یک «آشنا» و نه برای پروبال دادن به بازی کثیفی که مدتی است علیه این «دوست سابق» راه افتاده است.
لينکده
- عاشق شدی بیا
گفتوگویی منتشر نشده با خسرو شکیبایی- هفتهنامه اعتماد
- میخواهم گوشتان را بكشم آقای شكیبایی!
منصور ضابطیان
- خداحافظ...
spotlight
- هر داستانی که ارزش گفتن دارد داستان یک دختر است
کوتاه دربارهی Once- غلاف تمام فلزی
- داستانهای ۸۶ به روایت احمد غلامی
بخش دوم- خوابگرد
- از چهاردهسالگی میترسم...
سومین مجموعه داستان حسن محمودی در راه است

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)
نظرها
خودت هم تو دام چيزي افتادي كه نفياش كردي.حكم كيلويي صادر كردن آسونترين چيز ممكنه. مثل همونها كه نخونده ميگن ارزش خوندن نداره.به اين جملهات نگاه كن لطفا"فاتحهی چیزی که مد بشود و یکی از نشانههای روشنفکری و تفاوت، را باید خواند."اين حرف واقعا علميه؟ ربطي به شعور و فهم داره؟ مُد شدن بيتلز در يك مقطع اون هم در سراسر جهان چيزي از ارزششون كم كرد؟ حرفتو برعكس زدي. بايد فاتحهي اون كسايي رو خوند كه فيلمسازي، موسيقيداني، نويسندهاي براشون ميشه نشانههاي روشنفكري.اين حرفت خيلي عاميانه و سطحي بود.
پدرام: من این طور فکر نمیکنم عزیز.
arman | May 10, 2007 10:44 PM
اینجا یکی برای خودش حکم می دهد/ آن دیگری همیشه به پیوست می رود
مرسی بابت جواب و ادبیات خوبتان.
سنجاقک | May 10, 2007 10:48 PM
ممنون پدرام عزیز که اینقدر خوبی.
پدرام: من که نفهمیدم داری تیکه میاندازی یا جدیه قضیه، ولی مخلصیم! :)
حمیدرضا | May 10, 2007 10:58 PM
منم مثل آرمان فکر می کنم. مخصوصا با نظرش در مورد این جمله ی تو: "فاتحهی چیزی که مد بشود و یکی از نشانههای روشنفکری و تفاوت، را باید خواند." اما با کلیت پستت موافقم و از اظهار نظرهای سطحی و احساسی بیزارم.
هلیا | May 10, 2007 11:37 PM
چه خوب گفتی که «چقدر «فقیر»ایم»!
یک نفر پیدا شده که تمام ِ تجربه ی ایرانی بودن رو با تمام ِ پارادوکس ها و دروغ ها و ابهام ها و دری وری هاش، ترجمه کرده به زبانِ موزیک... به همین سادگی!
و ما نمی دونیم. نه مرزهای کاملن موجود ِ هنر رو، نه قدر ِ هنرمند رو... نه دیکته ی کلمه ی نئو کانتیسم رو!!(یک نگاه به اسم فایل هایی که رد و بدل می کنید بیندازید!)
ما ایرانی ها چقدر پرحرف ایم،
و چقدر پرحرف تر ایم وقتی که نمی دونیم
پ.ن. این پنجاه و هشت(!!!) کاری را که شنیدی رو اگر با من شِر نکنی آپولون نمی بخشد ات ها :))
دیبا | May 10, 2007 11:41 PM
به جان حمیدرضا، از خود خسرو به بپرس، اولین بار ترنج محسن نامجو را در قلعهی خسرو شنیدم. میخکوب شدم. بدن لرزید. احساس بیوزنی بهم دست داد. دست چپم را تازه باز کرده بودم. هنوز بخیههایش بهش بود. فقط پانسمانش را دکتر اجازه داده بود که باز کنم. تازه اون لعنتی یعنی خسرو اون شب خوب با سیگنال من ارتباط برقرار کرده بود. بهش سلام برسون. با ارادت، حمیدرضا.
حمیدرضا | May 11, 2007 12:39 AM
خانوم دیبا این درست که شما از همه ی ما باسواترید و بیشتر می دونید اما باور کن ما هم یه ذره سواد داریم. ای دیکته مونم همچین بد نیست. البته به پای شما نمی رسیم ولی اگه دقت کرده باشی این اقای نامجو می گه نو کانتی. والا ما هم می دونی درستش نئو کانتی اما خب بدبخت چی کار می کرده تو ترانه اش نئو کانتی جور نمی شده خونده نو کانتی. ما هم می نویسم نو کانتی. البته بازم ببخشید اگه جسارت شد به دانایی خودتون.
هلیا | May 11, 2007 1:12 AM
میزان آنچه که ما ارزش می خوانمیش , گاه وجود دارد و ما نمی فهمیمش و گاه وجود ندارد و ما تزریقی به آن ارزش می دهیم . در مورد نامجو من می توانم بیشترین ارزش را به ابتکار و نوآوری اش بدهم و علاوه بر آن بر صدای خاصی که با هر ریتمی می خواند به دلم می نشیند . اما متاسفانه قضیه ی مرز بندی و حدود در بین بسیاری از ما آنقدر بی اهمیت است که درک نمی کنیم این روزها باید از هر کسی انتظار هر اشتباه و خطایی داشت . نامجو با اینکه هنوز در مسیر ابتکارش گام بر می دارد اما دریافته که بیشترین ارزش در سبک جدیدش بوده و از آن طرف دارد می افتد و شاید یادش رفته که نسل نو اگرچه خواهان تازه هاست اما هر چیزی را نمی شود به خوردش داد .
و من چه می کنم ؟
پلی لیستی می سازم از گلچین آهنگ هایی که از نامجو دوست دارم و آن پلی لیست را گوش می کنم . و شاید که به این پلی لیست track هایی اضافه شود و شاید هم ,,, نه . کسی چه می داند .
نیکو | May 11, 2007 4:27 AM
چقدر خوب است (یا شاید هم چقدر خوب هستی) که همه چیز را فدای رفاقت و آشنایی های گهگاهی نمی کنی و البته بالعکس.
آروین | May 11, 2007 8:50 AM
این {...} اصلا در حدی نیست که تو بخوای جوابش رو بدی پدرام. دیدی تو یادداشت جدیدش افتاده به{...} ؟ همینطور اسم ردیف کرده که بگه منم آره. یکی نیست بگه آخه بچه جون تو رو چه به این{...} همون بهتر که بری تو چلچراغ{...}
پدرام: قسمتهای توهین آمیز کامنتتان را حذف کردم. لطفا توهین نکنید به کسی.
مهدی | May 11, 2007 1:02 PM
هلیا جان (با آن اسمِ بی نظیر ات که من رو یادِ تمامِ خوبی های زمین می انداره)،
عزیزم! جسارت به دانایی ِ من وقتی می شه که سعی کنم خودم و نگاا ام رو برای کسی مثل ِ «تو» توجیه کنم. سعی کن، من بعد، اقدام به انجامِ کارهایی بکنی که از عهده شون بر می آیی. دورِ جسارت به دانایی ِ من رو هم خط بکش!:)
در موردِ بقیه ی موارد، اون قدر دوری که هرچه فریاد بزنم صدا نمی رسه.هیچ وفت از کارهای بیهوده لذت نبرده ام!
Diba | May 11, 2007 1:21 PM
شما که بنظر شعور موسیقیتون بالاست میشه یک کم فنی تر توضیح میدادین که این نوع موسیقی که ناتمجو استفاده می کنه در کدوم دسته جا میشه؟؟؟؟ در ضمن اگه آدم های عادی شعور موسیقی ندارن...شعور زیبایی شناسی دارن...می تونن چیزهای زیبا رو از نازیبا تشخیص بدن!!
پدرام: من چنین ادعایی نکردم، گرچه ادعا میکنم بعد از چند سال ساز زدن و -در حد توانم- گوش کردن به نمونههای متفاوت موسیقی، کمی شعور موسیقی دارم. هیچ فکر کردی من چرا بلوز و جاز را مثال زدم؟ چرا نگفتم فرق هارد راک و متال را نمیدانیم؟ چرا نگفتم جاز و پاپ را از هم تشخیص نمیدهیم؟ این کلمات چه ارتباطی با موسیقی نامجو دارند؟ فکر کردی به این چیزها؟ فکر..؟ اصلا به کلمات و ترکیبهایی که استفاده میکنیم فکر میکنیم با باری به هرجهت چیزی میپرانیم که حرفی زده باشیم؟ در ضمن، اگر هنوز نمیدانی، یادآوری میکنم که زیباییشناسی هم یک مفهوم مطلقا نسبی است(عجب پارادوکسی دارد این ترکیب!) عزیز من...
ماکان | May 11, 2007 3:00 PM
دوست نداشتی کامنت من رو منتشر کنی؟ چرا؟
پدرام: چون مغلطه بود! تَرسَت که ریخت و از ناشناسی که درآمدی دربارهی جزییاتش هم حرف میزنیم...
فعلا ناشناس باشم بهتر است | May 11, 2007 3:14 PM
وقتي كسي موسيقي يا هر هنر ديگهاي را نشناسه،چهطور ميتونه زيبا و نازيبا-سره و ناسره- رو از هم تميز بده؟ امكان نداره! كسي كه عمري موسيقي پاپ ايروني گوش داده نميتونه از موسيقي كلاسيك لذت ببره و بالعكس. كسي به اپرا ميگفت عربدهكشي. گناهي نداشت. سالهاي آواي خوش قمر و گلپا رو شنيده بود و به نظرش پاوارتي عربدهكشي بيش نبود. معيار زيباييشناسي آدمها از ميزان شعور و سواد و شناختشون مياد. وگرنه بله!راننده تريليها هم زيباييشناسي دارن. منتها در حد فهم جواد يساري و عباس قادري.
پدرام: ممنون از توضیحت،من هم موافقم.
arman | May 11, 2007 3:35 PM
شايد دليلش اينه كه ما خوش اومدنا ونيومدنامون مثل دوست داشتنا يا نداشتنامون بدون آگاهيه،بدون شناختن درست واصلا خارج از هر چهار چوبيه
ava | May 11, 2007 4:17 PM
آقای پدارم خان...بله...گهگاه پیش میاد فکر هم بکنم.....در ضمن شاید حق با آرمان باشه...برای منی که تمام عمرم سنتی گوش دادم و شیفته شجریانم گوش دادن به نامجو دردناکه....تازه بعضی وقت ها هم که تحریر هم اجرا می کنه!!!....
ماکان | May 11, 2007 6:27 PM
بابا اینا دیگه کی ان؟ از کجا پیدا کردی این آشناهات رو؟ فکر کن این کامنت رو پابلیش نکرده: «آنوقت رقص با دونه به دونه منصور و حالی به حالی شدن بابت قیافه کامران و هومن هیچ ربطی به مارپیچ سکوت رقص و آوازهای عامه پسند که ندارد؟ نه جان من, ما مثل شما نیستیم که نیازی به فریادهای وبلاگی داشته باشیم, اما باور کنید آسمان به زمین نمی آید اگر گهگاه که آن رقص و آوازهای شش و هشت اجازه داد, یک سوزن هم به خودتان بزنید سرکار خانم نیکونظر». نه خداوکلیلی تو هم بودی این کامنت رو تایید نمی کردی؟ ببخشید می دونم جای این اینجا نیست اما واقعا شکه شدم, آدم اسم خودش را بگذارد روزنامه نگار نسل سومی به اصطلاح معترض و طرفدار آزادی بیان, آنوقت....
arvin | May 11, 2007 7:50 PM
اول به خاطر خودم و بعد به خاطر همه شما مطلبی در مورد این اتفاقت اخیر بین وبلاگ شما و چند دوست دیگر نوشته ام
مشتاق هستم نظر شما را بدانم ضمن اینکه اصلآ قصد مطرح کردن خودم را ندارم (چون یکبار به این مسئله سوخته ام گفتم که مشکلی پیش نیاید)
مهدی | May 11, 2007 7:52 PM
دیبا جون دقیقا به خاطر{...}
پدرام: لطفا مشکلات شخصیتان را با ای-میل حل کنید. اینجا جای خوبی برای جر و بحثهای اینچنینی نیست...
هلیا | May 11, 2007 10:58 PM
در مملکت ِ ما و به طور ِ کلی شايد در همه ی دنيا آدم هايی يافت می شوند که به طرز ِ عجيبی به آن چه که در مغزشان فرو رفته و در اطراف شان وجود دارد خو گرفته اند و « موجود»تنها چيزی است که به نظر ِ آن ها وجود دارد و « زيبا»آن نقش و يا موضوعی است که در ديده ی آن ها زيبا می نشيند و با موازين و قواعدی که خودشان برای زيبايی وضع کرده اند تناسب و هماهنگی دارد و « صحيح»آن صحيحی ِ است که انديشه ی وسيع يا محدود آنان صحت اش را قبول کند و با هر فرم ِ تازه،هر فکر ِتازه،درزندگی،کار،عشق،شعر،موزيک،نقاشی، و غيره.... به شدت مخالف ات می کنند بی آن که قدمی برای درک و استنباط ِ آن برداشته باشند.
چند روز پيش با يک آقايی که از دوستان ِ خانواده گی ماست صحبت می کردم. نمی دانم چطور شد که صحبت به شعر و شاعری کشيد. او گفت - من با شعر ِ نو مخالف ام. به اين دليل که چيزی از آن نمی فهمم، من وقتی ديوان ِ « شاطر عباس صبوحی » را هم می خوانم می بينم که حرف های اش برای ام زيبا و قابل ِ درک و درد های اش برای ام حس کردنی است چه برسد به حافظ و سعدی و .... اما.... آخر چه طور می شود.... مثلا همين نيما.....
گفتم : خيلی معذرت می خواهم آيا شما شعری از نيما خوانده ايد؟!
يک کمی مِن و مِن کرد و گفت : نه ! ولی خب ديگران.
سه چهار تا شاعر را نام بردم . هيچ کدام را نمی شناخت و يا اگر می شناخت اثری از او نخوانده بود. رفتم کتاب ِ « مانلی » ِ نيما را که تازه منتشر شده بود آوردم و به او دادم و خواهش کردم که بعد از مطالعه آن وقت به خودش اجازه ی قضاوت بدهد.
اما گفت : شعر وقتی شعر است که بقال ِ سر گذر ِ ما هم آن را بفهمد.
نمی دانم چرا از اين که کتاب را داده بودم پشيمان و متاسف شدم و زمينه را طوری جور کردم که کتاب را پس بگيرم.
اما او گفت : چه کتاب را بخوانم و چه نخوانم حرف من يکی است ؛ اصلن شعر ِ نو مزخرف است.
من بی اختيار ياد ِ يک قسمت ِ خيلی کوچک از همين منظومه ی « مانلی » افتاد :
اين تو را بس باشد
که آشنای ِ رنج ات
نه همه کس باشد
و ديگر برای قبولاندن حرف های خودم اصراری نکردم ( از نامه های فروغ فرخزاد)
harfe akhar | May 12, 2007 1:06 AM
پیش از هر چیز باید بگویم من از موسیقی فقط لذت می برم و چیزی ازش نمی دونم. هیچی مطلقا. ولی حرفی که می خوام بزنم رو از خود آقای نامجو نقل می کنم. البته چیزی که یادم مونده. حرفها بیشتر از یک ماه پیش گفته شده.
ایشون معتقدند که پیکاسو وقتی داشت سبک نویی رو در نقاشی اجرا می کرد، خودش نمی گفت این سبک نوین است. بلکه نقاشی رو اینطور می دید. حالا حکایت آقای نامجوست. شاید خوانده باشید، من برای تکمیل یادداشتم می نویسم، ایشون از شش سالگی نواختن تار رو شروع کردند و از دوازده سالگی آواز خواندن رو. ردیف های موسیقی ایرانی رو میشناسند و گوشه ها را تجربه کردند بعد آمده اند سراغ سبکی نو.
سبکی که شاید بعدها بشه براش اسمی پیدا کرد.
و بله، الان در هیچ دسته بندی از موسیقی ما جا نمی گیرند.
هدفشون هم این است که دنیا موسیقی ایران رو بشناسه.
یکی دیگه از صحبت های ایشون این بود که این خارجی ها (!!!، یادم نیست درست جای خارجی های چه واژ ه یی رو استفاده کردند) از ترکیب دو چیز (باز هم یادم نیست دو چی، این به خاطر بی سوادی من در موسیقی ست کاملا) رسیدن به بلوز و جاز. ما اینهمه ردیف و گوشه داریم می تونیم دنیا رو تسخیر کنیم. فقط باید کاری کنیم که دنیا بتونه به موسیقی ما گوش کنه.
شاید بد نیست قبول کنیم که تحریر استاد شجریان رو تنها فارسی زبانان می فهمند و تازه از میان این فارسی زبانان خیلی ها، اگر گوششان عادت به این نوع موسیقی نداشته باشد خواندن استاد شجریان را تاب نمی آورند.
قبول دارم که می شود سلیقه مردم رو تغییر داد. ولی نشده. چندین سال است که استاد شجریان می خوانند و مردم، منظور من همه مردم است نه درصد خیلی پایین، هنوز رابطه برقرار نکرده اند.
بین کارهای آقای نامجو کار بد هست. کار خوب هم هست. ترانه خوب هست. ترانه بد هم هست.
محسن نامجو تا چند ماه پیش برای خیلی ها نام آشنایی نبود. و تازه همه دارند گوش می کنند به آنچه که خوانده.
کمی صبر کنیم. شاید نامجو کاری برای موسیقی ما کرد. قضاوت درست یا نادرست زمان می خواهد.
پدرام: ممنون...زیاد!
چندگانه | May 12, 2007 8:47 AM
موسیقی محسن نامجو پستمدرن است.
http://sheykhrezaee.blogspot.com/2007/05/blog-post_10.html
حمیدرضا | May 13, 2007 1:20 PM
این موسیقی نیست که جادویی است. خاطراتی که موسیقی آننها را می سازد جادویی است.
اینو از اینجا برداشتم http://www.balootak.com
این قدر تو سر و کله هم نزنین!
بهرام | May 18, 2007 10:48 PM
موافقم
حامد | May 24, 2007 12:06 PM