« هممیهن یا شرق، وسوسه این است...
+ پینوشت(توضیح خسرو نقیبی دربارهی این یادداشت) |
صفحهی اصلی
| کوتاه دربارهی نامجو، ما و گالیوریسم دهه شصتی! »
چند بار...؟
«من عاشقت بودم احمق...شعور نداشتی بفهمی...»
« من ِ الاغ عاشقِ تو آشغال بودم...میفهمی...میفهمی؟»
و...
مثل این جملهها را چند بار شنیدهاید، چند بار گفتهاید؟
بعید میدانم کسی پیدا شود که خاطراتش را زیر و رو کند و برای یکبار هم که شده به چنین جملههایی برنخورد. پارادوکس ناب این جملهها را دیگر کجا میشود پیدا کرد و آن عشق کهنه و اصیل اما خطخطی شده و آمیخته با حسرتی که پشتشان قایم شده است را هم ؟
چندبار...واقعا چند بار...؟
پ.ن: دارم Dreamcatcher را گوش میدهم از Secret Garden محبوبم. قرار است امشب بروم کرمانشاه و نمیدانم که چرا خاطرات همیشه وقت سفر بازیشان میگیرد...
لينکده
- نقشهی اشغال فلسطین در طول زمان
فردا نیوز
- قدر این شبها
اگر پاسبانی که در تاریکی سوت میکشد، پسر من بود
- شما نمیدانید چهقدر عجیب است، دردناک است، که مامانم برای بابام گریه کند...
بهناز میم
- یکشنبه منتشر شد
اولین رمان آراز بارسقیان
- پایان کار ایکاروس
حرف خیلیهاست به گمانم- خواب بزرگ


![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)
نظرها
آره.زیاد گفتیم و زیاد شنیدیم.اما واقعا عاشق بودیم و اینها رو گفتیم؟...
موفق باشید
کتایون | May 5, 2007 9:51 PM
نمی دانم چرا به نظرم این جمله ها را بیشتر توی کتابها و فیلم ها می شود پیدا کرد ولی انگار زندگی امروز ما هم دست کمی از یک فیلم ندارد.
مسعود | May 5, 2007 11:06 PM
اوه اوه! گیر دادی ها! فعلاً بی خیال! سفرت بخیر ;))
روزهای بی خاطره | May 5, 2007 11:08 PM
خدا بگم چی کارت نکنه پدارم. زدی وسط خال. البته با این پست سیبل را درب و داغون کردی. دیگر خالی نمانده است. ما را بردی به شش ماه پیش. لعنت به تو. "من عاشقت بودم احمق...شعور نداشتی بفهمی...»" من عاشقش بودم ولی شعور نداشت که بفهمه!
حمیدرضا | May 5, 2007 11:54 PM
ببين اصلا همچين چيزي رو بعيد ندون
دكتر عباس پارتيزان | May 6, 2007 12:17 AM
پدرام خیلی با حال بود. یعنی راستش بهترین پستی بود که میشد ساعت یک و نیم نصفه شب بخونی و بری بخوابی :)
امید | May 6, 2007 1:41 AM
کی گفته همه چنین حرف هایی رو زدند...یعنی من جز همه نیستم؟؟ هنوز که نزدم
ماکان | May 6, 2007 3:06 AM
این که "خاطرات همیشه وقت سفر بازیشان میگیرد"
زیاد بار ...
مریم | May 6, 2007 11:24 AM
پدرام عزيز.اينجا پيداتون كردم...
زيتون | May 6, 2007 12:34 PM
خب! مي تونين باور نكنين ولي من به عنوان يك آدم سالم بالغ امروزي شبه متمدن ... هيچ وقت از اين حرفها نزدخ و نشنيده ام! دليلش هم اين نيست كه حرفهاي بدي اند! دليلش اين است كه حال گفتن يا شنيدنش را نداشته ام!!! همين!
ميثم يوسفي | May 6, 2007 7:43 PM
آقا دمت گرم بيزحمت اون كاست رو عوض كن چون زياد نشاط آور نيست
دكتر ايرج گلي | May 6, 2007 11:08 PM
سلام...
سفری در پیش نبود! فقط خاطره تان در سرم چرخید، به سراغت آمدم. بی معرفت بودن تو دلیل نمی شود که من هم سراغت نیایم... می شود؟
حسام ایپکچی | May 7, 2007 5:17 PM
سلام:
وبلاگتونو می خوانم.
لینک هم دادم
موفق باشید
دلارام اکار | May 10, 2007 8:35 PM