سايتها
هفتان
گنجور
بازنگار
اعتماد
سینما
عکاسی
کارگزاران
جن و پری
بنياد گلشيری
وبلاگها
{آقای اوف }
{طلوعی تا فردا }
{خوابگرد }
{بازتاب نفس صبحدمان }
{ناتور }
{یک پزشک }
{مریم مومنی }
{عروسک کوکی}
{غلاف تمام فلزی }
{خواب بزرگ }
{عامهپسند }
{لحظه }
{لولیان }
{منصور نصیری }
{تجربههای آزاد }
{زن روزهای ابری }
{محسن آزرم }
{مامهر }
{از پشت یکسوم}
{سیب گاززده }
{فلش }
{خسرو نقیبی }
{فروغ }
{دورترها}
{اتاق پسر }
{هفتها }
{Neverland }
امیرمهدی حقیقت
یک پنجره
رمزآشوب
پاگرد
خشموهیاهو
بر ید باد صبا
Miss Anonymous
This is me
سهروزپیش
ورطه
زننوشت
توکای مقدس
اگنس
مریم گلی
صفحهی سیزده
دژاوو
آوا و لحظههایش
خسوف
اسنپشات
مهناز میناوند
از زندگی
حسن محمودی
علی مصلح
Powered by
BlogRolling
{طلوعی تا فردا }
{خوابگرد }
{بازتاب نفس صبحدمان }
{ناتور }
{یک پزشک }
{مریم مومنی }
{عروسک کوکی}
{غلاف تمام فلزی }
{خواب بزرگ }
{عامهپسند }
{لحظه }
{لولیان }
{منصور نصیری }
{تجربههای آزاد }
{زن روزهای ابری }
{محسن آزرم }
{مامهر }
{از پشت یکسوم}
{سیب گاززده }
{فلش }
{خسرو نقیبی }
{فروغ }
{دورترها}
{اتاق پسر }
{هفتها }
{Neverland }
امیرمهدی حقیقت
یک پنجره
رمزآشوب
پاگرد
خشموهیاهو
بر ید باد صبا
Miss Anonymous
This is me
سهروزپیش
ورطه
زننوشت
توکای مقدس
اگنس
مریم گلی
صفحهی سیزده
دژاوو
آوا و لحظههایش
خسوف
اسنپشات
مهناز میناوند
از زندگی
حسن محمودی
علی مصلح
Powered by
BlogRolling
« ... | صفحه اصلی | سرزمین هیچکس »
و باز دیوانگی...
شنبه ۵ خرداد ۱۳۸۶
خیابانهای تهران را نمیشود دوست داشت این روزها، با آن بوی عجیب ِ پیچیده در هوا؛ بوی سرد ِ خیار ِ گندیده، بوی تنهایی ِ تو در اتاقی که تنها تو را دربرگرفته، و حس بد ِ بعد از همخوابگی با کسی که دیگر دوستش نداری را...
لينکده
- جنگ الهی ستارگان
این آیات بینظیرند، بینظیر- رمزآشوب
- دارم میام که با هم بریم آتیش بسوزونیم
آدم گلابی
- ...
زن روزهای ابری
- خدایا! آقای دایی را در آغوش خود نگه دار...
علی مصلح
- ...
Neverland
- آنها كه فریب نخوردند...
بخش اول یادداشت که جذاب بود و خواندنی، حالا باید منتظر ماند و دید که داستان به کجا میرسد.
- نوستالژی...
پس کو آقبابا؟- هفتها

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)
نظرها
من خودم را دوست ندارم این روزها بس که بوی خستگی عرق کرده غریبه هایی را می دهم که در نیمه راه زندگی شان گم شده اند.
آروین | May 26, 2007 9:23 PM
خیلی وقت است که از تهران متوحش می شوم.
این هیولا، شده مانند شهر بابل
از هر جایی،هر چیزی در خود دارد
هانیبال | May 26, 2007 9:45 PM
روزهای بیخاطرهی ما بی تو به سر میشود.
حمیدرضا | May 26, 2007 11:40 PM
خب شوما نه تنها نبايس با كسي كه دوستش نداري هم خوابه بشي بلكه اين حركت شوما اصلا نه معقوليت داره و نه مشروعيت
لطفا ديگه تكرار نشه
دكتر عباس پارتيزان | May 27, 2007 4:07 PM
برای پست قبلی:
از همین می ترسم. به یه چیزی یا کسی عادت می کنی ، اونوقت اون چیز یا اون کس قالت می گذاره. اون وقت دیگه چیزی برات باقی نمی مونه. می فهمی چی می خوام بگم؟.... اونهایی رو که می گذارن و می رن دوست ندارم. اینه که اول خودم می گذارم می رم.این جوری خاطر جمع تره.
رومن گاری-خداحافظ گاری کوپر
یاد این افتادم.فقط همین
پدرام: به خوب چیزی اشاره کردی...مرسی
لیلا | May 27, 2007 10:10 PM
مجبوری؟
پدرام: انتظار ندارم همه تجربهاش کرده باشند و قرار هم نیست همه درک کنند دقیقا از چه حرف میزنم.
پگاه | May 28, 2007 12:40 AM
هرچند مضحک است و پر از خندهای تلخ
بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود
رفیق به نظرم باید رفت.هرچه زودتر بهتر!
پدرام: همه میگویند...همه میگویند...
فرزاد | May 28, 2007 7:09 PM
سلام
ببخشید که فضولی میکنم؛ در مورد آقای جامی، حالا که ایشان پرنسیپ را رعایت کردهاند و همه چیز به خیر و خوشی تمام شده، شما هم آن پست را کامل حذف کنید؛ چون کم نیستند وبلاگخوانهایی که یک پست را تا انتها نمیخوانند و به پینویس و باقی قضایا نمیرسند. البته مرا بابت این فضولی ببخشید. در ضمن، من یکی از خوانندگان پیگیر «ناتور» هستم. پاینده باشید.
ب. بحرانی | May 29, 2007 12:49 AM
پدرام عزیز برای گذاشتن و نشان دادن آن عکس منظورم این نیست که بیاید صورت نیکی کریمی را هم خون-آلود کنید. میگویم بیاید همان جور که با او کاری ندارید با بقیه هم کاری نداشته باشید. چه فرقی بین آن زن که در میدان هفت تیر صورتش خونین و مالین شد با نیکی کریمی هست؟ آیا غیر از این است که بین آنها فرق قائل هستند؟ به قول محسن نامجو: بیچاره ما که از خاک کمتریم.
با ارادت. حمیدرضا
حمیدرضا | May 29, 2007 3:32 AM
ممنونم پدرام جان.
احسان | May 29, 2007 6:19 PM
دور یا نزدیک...راهش میتوانی خواند....
.....هر چه را آغاز و پایانیست حتی......
...هر چه را آغاز و پایان نیست!!!!.....از به دنیا آمدن ....تا مرگ....
....شاید....مرگ هم راهیست.....
عالیجناب | May 29, 2007 11:13 PM
ممنونم پدرام عزيز. ايشالله تولد تو...
احسان | June 1, 2007 1:52 PM
این جا لینک شد
شهلا | June 1, 2007 2:08 PM
چرا اينهمه همه پست شديم واسه دوست شدن شروع و پاياني نيست . مشكل از ما نيست قدرت درك پائينه.
سميرا | June 4, 2007 10:38 AM
سلام، میبینم که همه میترسن از شکستن. من اگه هزار بار هم بشکنم باز هم بلند میشم و می ایستم تا نشون بدم : تویی که شکستن کسی رو دوست داری، بیا منو بشکن که شکستنی تر از من نیست. شیشه ساخته میشه که بشکنه.
کم کم | July 5, 2007 1:20 PM