« ... | صفحه‌ی اصلی | سرزمین هیچ‌کس »

و باز دیوانگی...

May 26, 2007

خیابان‌های تهران را نمی‌شود دوست داشت این روزها، با آن بوی عجیب ِ پیچیده در هوا؛ بوی سرد ِ خیار ِ گندیده، بوی تنهایی ِ تو در اتاقی که تنها تو را دربرگرفته، و حس بد ِ بعد از همخوابگی با کسی که دیگر دوستش نداری را...



نظرها

من خودم را دوست ندارم این روزها بس که بوی خستگی عرق کرده غریبه هایی را می دهم که در نیمه راه زندگی شان گم شده اند.

خیلی وقت است که از تهران متوحش می شوم.
این هیولا، شده مانند شهر بابل
از هر جایی،هر چیزی در خود دارد

روزهای بی‌خاطره‌ی ما بی‌ تو به سر می‌شود.

خب شوما نه تنها نبايس با كسي كه دوستش نداري هم خوابه بشي بلكه اين حركت شوما اصلا نه معقوليت داره و نه مشروعيت

لطفا ديگه تكرار نشه

برای پست قبلی:
از همین می ترسم. به یه چیزی یا کسی عادت می کنی ، اونوقت اون چیز یا اون کس قالت می گذاره. اون وقت دیگه چیزی برات باقی نمی مونه. می فهمی چی می خوام بگم؟.... اونهایی رو که می گذارن و می رن دوست ندارم. اینه که اول خودم می گذارم می رم.این جوری خاطر جمع تره.
رومن گاری-خداحافظ گاری کوپر
یاد این افتادم.فقط همین

پدرام: به خوب چیزی اشاره کردی...مرسی

مجبوری؟

پدرام: انتظار ندارم همه تجربه‌اش کرده باشند و قرار هم نیست همه درک کنند دقیقا از چه حرف می‌زنم.

هرچند مضحک است و پر از خندهای تلخ
بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود

رفیق به نظرم باید رفت.هرچه زودتر بهتر!

پدرام: همه می‌گویند...همه می‌گویند...

سلام
ببخشید که فضولی می‌کنم؛ در مورد آقای جامی، حالا که ایشان پرنسیپ را رعایت کرده‌اند و همه چیز به خیر و خوشی تمام شده، شما هم آن پست را کامل حذف کنید؛ چون کم نیستند وبلاگ‌خوان‌هایی که یک پست را تا انتها نمی‌خوانند و به پی‌نویس و باقی قضایا نمی‌رسند. البته مرا بابت این فضولی ببخشید. در ضمن، من یکی از خوانندگان پی‌گیر «ناتور» هستم. پاینده باشید.

پدرام عزیز برای گذاشتن و نشان دادن آن عکس منظورم این نیست که بیاید صورت نیکی کریمی را هم خون-آلود کنید. می‌گویم بیاید همان جور که با او کاری ندارید با بقیه هم کاری نداشته باشید. چه فرقی بین آن زن که در میدان هفت تیر صورتش خونین و مالین شد با نیکی کریمی هست؟ آیا غیر از این است که بین آنها فرق قائل هستند؟ به قول محسن نامجو: بیچاره ما که از خاک کمتریم.

با ارادت. حمیدرضا

ممنونم پدرام جان.

دور یا نزدیک...راهش میتوانی خواند....
.....هر چه را آغاز و پایانیست حتی......
...هر چه را آغاز و پایان نیست!!!!.....از به دنیا آمدن ....تا مرگ....
....شاید....مرگ هم راهیست.....

ممنونم پدرام عزيز. ايشالله تولد تو...

این جا لینک شد

چرا اينهمه همه پست شديم واسه دوست شدن شروع و پاياني نيست . مشكل از ما نيست قدرت درك پائينه.

سلام، میبینم که همه میترسن از شکستن. من اگه هزار بار هم بشکنم باز هم بلند میشم و می ایستم تا نشون بدم : تویی که شکستن کسی رو دوست داری، بیا منو بشکن که شکستنی تر از من نیست. شیشه ساخته میشه که بشکنه.

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)