« هاری | صفحه‌ی اصلی | و باز روزمرگی »

بازی...

May 17, 2007

برای پرستو، بهاره آروین و این دوست نادیده‌ی کوهنوردم، که به سه بازی متفاوت دعوتم کرده‌اند.

بیست و هشت صفر هر سال، برای ادای نذری قدیمی، بساط شله زرد مادرم به راه است. تا همین چند سال پیش که اعتقادات مذهبی محکم‌تری داشتم، از خواب ِ صبح ِ روز ِ بیست و هشتم می‌زدم تا پای دیگ نذری، دعا کنم برای رسیدن به آرزویی که برآورده شدن‌اش به چیزی شبیه «معجزه» نیاز داشت. اما چند سالی است که این صبح‌ها را از دست داده‌ام و دعای پای دیگ شله‌زرد را هم؛ یا خانه نبوده‌ام یا مثل صبح‌های دیگر، خواب مانده‌ام.
درست یادم نیست، انگار هشت سالم بود. قاشق بزرگ چوبی را از مادرم گرفته بودم و شله زرد را هم‌می‌زدم. پدرم آن سال‌ها یک رادیوی کتابی ِجیبی داشت که وقت خواب کنار بالش‌اش می‌گذاشت تا آژیرهای خطرِ نیمه‌شب از دستش در نرود. رادیو تا صبح روشن می‌ماند و به من که از تنهایی و تاریکی و موشک‌های صدام می‌ترسیدم می‌فهماند که پدر بیدار است و همه چیز خوب. وسوسه‌ی داشتن آن رادیو از همان شب‌ها افتاده بود به جانم، مثل وسوسه‌ی مال ِ خود کردن کتاب‌خانه‌ی پدر که چند سال بعد آمد سراغم و مثل آرزوی شبیه او شدن که سال‌ها تنها بتِ دوست‌داشتنی زندگی من بود.
از هم‌زدن که خسته شدم، پدرم پرسید:«چی خواستی از خدا؟»
سرم را انداختم پایین و گفتم:« آدم که آرزوش رو به کسی نمی‌گه»
خندید و گفت:« حتی به پدرش؟»
آرزویم را که شنید، لبخند زد و گفت:«فقط همین؟» بعد رفت توی اتاق‌خواب‌شان و چند ثانیه بعد با رادیو برگشت. گفت:« بیا، مال ِ تو، حالا یه آرزوی درست و حسابی بکن...»
آن رادیوی کوچک را هنوز دارم ودرست هم یادم نیست که «آرزوی درست و حسابی» آن سال‌ام چه بود، ولی هیچ‌وقت برآورده نشد انگار...

پ.ن: یلدا بازی را دوست داشتم، شاید چون اولین بود و از چیزی تقلید نمی‌کرد، ادا و اطوار روشنفکری پشت‌اش نبود و کسی هم به فکر حرف‌های «درست و حسابی» نبود و نمی‌خواست چیزی را به رخ دیگران بکشد. این بازی‌های جدید اما از جنس آن نیستند، نمی‌دانم، شاید هم اشتباه می‌کنم...هرچه هستند، ظاهرا بهانه‌ای شده‌اند برای اینکه آدم‌های این فضای مجازی به لابیرنت همدیگر سرک بکشند و از هم بیشتر بدانند. زیاد هم بد نیست، ولی من ترجیح می‌دهم وقتی از آرزوها و ترس‌های واقعی‌ام حرف بزنم و همین‌طور از تاثیرگذارترین‌ها بر زندگی‌ام، که قبل‌اش طرف مقابلم را به نوشیدن یک فنجان قهوه یا یک پیاده‌روی طولانی دعوت کرده باشم...
پس اجازه بدهید که دیگر کسی را دعوت نکنم به بازی و فقط پیشنهاد بدهم که یادداشت جلال سمیعی را بخوانید.

پ.ن2: یکی به درستی تذکر داده که شله‌زرد درست است و نه شعله‌زرد. شما هم اگر نمی‌دانستید مثل من، بدانید و آگاه باشید.



نظرها

هوم...

بهانه است دیگر، گاهی وقتها حسش می آید و می گوییم، گاهی وقتها هم...

فکر کنم بازی تاثیر گذارترین ها خیلی بازی بهتری بود...کاش اونو می نوشتی.!!

سلام! خیلی از این یادداشت لذت بردم. به ویژه از پ.ن !

خب وقتی میام می‌بینم این جا حرف دل منو زدی دلم می‌خواد بوست کنم. پ.ن رو هستم بد فرم رفیق

بابت لینک بی خبر ببخشید! عجله داشتم و حرف بیخ گلوم گیر کرده بود. ولی واقعاً حس درستیه. نمی دونستم چه جوری بیانش کنم.

چه دور افتاده ام از همه جا و اینجا هم!/خودت می گویی بازی. و هیچ بازی نمی تواند ادای روشنفکری در بیاورد. هر چند من هم احساس می کنم بازی یلدا به خاطر تازگی اش قشنگ تر بود. شاد باشی

پدرام: فکر می‌کنم اشتباهت اینجا است که «روشنفکربازی» را با بازی‌های دیگر یکی می‌دانی.

سلام. رد می شدم اینجا رو یافتم. خواستی که سر بزن.

موافقم که آن یلدابازی چیزی دیگر بود. شاد باشی.

كاملا حق با تو است رفيق جان.

ياد آن پستت افتادم كه از سفر و حرف زدن با پدرت نوشته بودي.

پس به يه كوهنوردي سبك يا يه قهوه دعوت مي‌كنم حق انتخاب با خودت.

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)