گمشده در بزرگراه
گفت‌وگو با محمد کشاورز


keshavarz.jpg

حالا که دارم این چند خط را می‌نویسم، باید حواسم را بیشتر از همیشه جمع کنم؛ که مبادا فراموش کنم دارم لید گفت‌وگو با محمد کشاورز را می‌نویسم و نوشتن از هرآنچه که ارتباطی با این گفت‌وگو ندارد، کاری است غیرحرفه‌ای و اشتباه. باید از ادبیات بنویسم و داستان‌های خوب کشاورز در مجموعه داستان «بلبل حلبی» و بنویسم از خودِ داستان، که انگار باید درباره‌ی تفاوت‌هایش با «مقاله» و «یادداشت» بیشتر از این‌ها بنویسیم و حرف بزنیم و بیشتر از این‌ها از کلمه‌ی «کذب» بگوییم و نسبتش با ادبیات، که ظاهرا این روزها بیشتر از همیشه داستان را جدی گرفته‌اند.
محمد کشاورز متولد اولین ماه سال 1337 است و کودکی‌اش در روستا گذشته است و شاید از همین رو است که در داستان‌هایش به مولفه‌های جامعه روستایی و تقابلشان با پدیده‌ای به نام شهر، زیاد بر‌می‌خوریم. در نوزده سالگی اولین داستانش را منتشر می‌کند و سرانجام در سال 1374 و با چاپ مجموعه داستان قابل تامل «پایکوبی» خود را به عنوان یک «نویسنده» تثبیت می‌کند و همین مجموعه است که جایزه ادبی گردون را برای او به ارمغان می‌آورد. ده سال بعد نشر قصه دومین مجموعه داستان کشاورز را منتشر می‌کند و بلبل حلبی علی‌رغم پخش نه چندان مناسب به خوبی دیده می شود و در تمامی جوایز معتبر- به جز جایزه ادبی مهرگان که ظاهرا هیچ مجموعه داستانی در حد و اندازه‌ سلیقه داورانش نبود- به مراحل پایانی راه می‌یابد و در نهایت جایزه ادبی اصفهان و جایزه منتقدان و نویسندگان مطبوعاتی را در بخش داستان کوتاه، از آن خود می‌کند.
حاشیه‌ها از همین‌جا شکل می‌گیرند، یا در واقع از کمی عقب‌تر، یعنی بعد از پایان مراسم اهدای جوایز بنیاد گلشیری؛ حاشیه‌هایی که داستان را کنار می‌زنند و خود بر جایش می‌نشینند، مثل همیشه. ممکن است با حرف‌هایی که بعد از مراسم پایانی بنیاد گلشیری زده شد و تا همین چند هفته پیش هم ادامه‌شان را می‌توانستی در وبلاگ‌ها و سایت‌ها بخوانی موافق نباشم، اما نمی‌‌توان اهل داستان بود و داستان‌های مجموعه بلبل حلبی را خواند و غرق در لذت نشد و به محمد کشاورز به دیده احترام نگاه نکرد. نویسنده‌ای که می‌گویند اهل در پسله حرف زدن و بازی‌ها و روابط قبیله‌ای نیست...
---------------------------------------------------------------------------------------------------------

- میان مجموعه داستان‌های «پایکوبی» و «بلبل حلبی» با یک سکوت ده ساله روبرو می‌شویم آقای کشاورز- اگر از آثار منتشر شده در مجلات صرف نظر کنیم. پایکوبی به جایزه‌ی گردون ختم شد و بلبل حلبی به جایزه‌ی نویسندگان و منتقدان مطبوعاتی و جایزه‌ی کتاب سال اصفهان؛ اما بعد از پایکوبی شاهد مکث طولانی شما بودیم و امروز حرف از انتشار مجموعه داستان «جادوگر جمع ما» و رمان « دلال بازار عزازیل» است. دلیل آن وقفه و به دنبالش این رویکرد تازه، که بیانگر نوعی تغییر نگاه هم انگار است، چه بوده است؟
نوشتن غیر حرفه ای کمترین نتیجه اش همین است که نوشتن داستان می ماند برای بعد از همه سگدو زدن های معمول زندگی روزمره تا اگر شد ساعتی وقت از عمر رو به تباهی بدزدی و بنشینی به نوشتن. ذهن هم باید یاری کند آن هم ذهنی که طی روز درگیر هزار مساله بوده غیر از ادبیات، غیر از تخیل برای نوشتن. در این نوع زیست به سامان رساندن « داستان خوب » کار چندان ساده ای نیست. داستان که می گویم منظورم ماجرا نویسی، کپی برداری، و شلخته نویسی نیست، داستانی است که بوی خون دل نویسنده را بدهد. البته منظورم این نیست که بگویم داستان های من در چنین جایگاهی قرار دارند. وسواسم رفتن به سمت نوشتنی این چنین است که می تواند یکی از دلایل کم نویسی ام باشد و باید آهسته اعتراف کنم که دلایل دیگرش هم همان تنبلی است.

- شما ظاهرا نسبت به نتایج و روند و شیوه‌ی داوری یکی از جوایز انتقاداتی داشتید و اگر اشتباه نکنم به طور کلی نگران سلامت داوری‌ها در جوایز ادبی بودید و تاثیر جریان‌های پشت پرده. حتما معیارهای خاصی هم برای قضاوت داشته‌اید؛ آن هم به عنوان نویسنده‌ای که دو مجموعه داستانش با نظر مثبت داوران تعدادی از جوایز ادبی و برخی منتقدان روبرو شده است.
من پیشتر در یکی دو مصاحبه نظرم را در مورد جایزه بنیاد گلشیری گفته ام. که مهم ترین و معتبرترین جایزه ادبی این سالهاست. و شاید همین مهم بودن باعث شده که من یا دیگران نسبت به نوع داوری آن واکنش نشان دهیم. وگرنه می شد شانه بالا انداخت قیافه ای دموکرات منشانه گرفت و با لبخند ملیحی از کنار ماجرا گذشت و به قول گلشیری پچپچه ها را برد در پسله. ناگفته نماند کسانی که در این دوره جایزه بنیاد را بردند از نزدیکترین و عزیزترین دوستان من هستند.

ادامه "گمشده در بزرگراه
گفت‌وگو با محمد کشاورز"



« صفحه‌ي بعدي | صفحه‌ي قبلي »