سايتها
هفتان
گنجور
بازنگار
اعتماد
سینما
عکاسی
کارگزاران
جن و پری
بنياد گلشيری
وبلاگها
{پاگرد }
{هفتها }
{لحظه }
{فروغ }
{عامهپسند }
{تجربههای آزاد }
{ورطه }
{ناتور }
{صفحهی سیزده }
{خوابگرد }
{آقای اوف }
{دورترها}
{امیرمهدی حقیقت }
{از پشت یکسوم}
{بازتاب نفس صبحدمان }
{سهروزپیش}
This is me
خواب بزرگ
مامهر
منصور نصیری
طلوعی تا فردا
یک پنجره
محسن آزرم
لولیان
مریم گلی
دژاوو
خسرو نقیبی
اتاق پسر
اگنس
عروسک کوکی
زننوشت
خسوف
Neverland
غلاف تمام فلزی
فلش
اسنپشات
خشموهیاهو
سیب گاززده
زن روزهای ابری
مریم مومنی
از زندگی
رمزآشوب
حسن محمودی
آوا و لحظههایش
مهناز میناوند
بر ید باد صبا
Powered by
BlogRolling
« بیستوهفت... |
صفحه اصلی
| هممیهن یا شرق، وسوسه این است...
+ پینوشت(توضیح خسرو نقیبی دربارهی این یادداشت) »
گمشده در بزرگراه
گفتوگو با محمد کشاورز

حالا که دارم این چند خط را مینویسم، باید حواسم را بیشتر از همیشه جمع کنم؛ که مبادا فراموش کنم دارم لید گفتوگو با محمد کشاورز را مینویسم و نوشتن از هرآنچه که ارتباطی با این گفتوگو ندارد، کاری است غیرحرفهای و اشتباه. باید از ادبیات بنویسم و داستانهای خوب کشاورز در مجموعه داستان «بلبل حلبی» و بنویسم از خودِ داستان، که انگار باید دربارهی تفاوتهایش با «مقاله» و «یادداشت» بیشتر از اینها بنویسیم و حرف بزنیم و بیشتر از اینها از کلمهی «کذب» بگوییم و نسبتش با ادبیات، که ظاهرا این روزها بیشتر از همیشه داستان را جدی گرفتهاند.
محمد کشاورز متولد اولین ماه سال 1337 است و کودکیاش در روستا گذشته است و شاید از همین رو است که در داستانهایش به مولفههای جامعه روستایی و تقابلشان با پدیدهای به نام شهر، زیاد برمیخوریم. در نوزده سالگی اولین داستانش را منتشر میکند و سرانجام در سال 1374 و با چاپ مجموعه داستان قابل تامل «پایکوبی» خود را به عنوان یک «نویسنده» تثبیت میکند و همین مجموعه است که جایزه ادبی گردون را برای او به ارمغان میآورد. ده سال بعد نشر قصه دومین مجموعه داستان کشاورز را منتشر میکند و بلبل حلبی علیرغم پخش نه چندان مناسب به خوبی دیده می شود و در تمامی جوایز معتبر- به جز جایزه ادبی مهرگان که ظاهرا هیچ مجموعه داستانی در حد و اندازه سلیقه داورانش نبود- به مراحل پایانی راه مییابد و در نهایت جایزه ادبی اصفهان و جایزه منتقدان و نویسندگان مطبوعاتی را در بخش داستان کوتاه، از آن خود میکند.
حاشیهها از همینجا شکل میگیرند، یا در واقع از کمی عقبتر، یعنی بعد از پایان مراسم اهدای جوایز بنیاد گلشیری؛ حاشیههایی که داستان را کنار میزنند و خود بر جایش مینشینند، مثل همیشه. ممکن است با حرفهایی که بعد از مراسم پایانی بنیاد گلشیری زده شد و تا همین چند هفته پیش هم ادامهشان را میتوانستی در وبلاگها و سایتها بخوانی موافق نباشم، اما نمیتوان اهل داستان بود و داستانهای مجموعه بلبل حلبی را خواند و غرق در لذت نشد و به محمد کشاورز به دیده احترام نگاه نکرد. نویسندهای که میگویند اهل در پسله حرف زدن و بازیها و روابط قبیلهای نیست...
---------------------------------------------------------------------------------------------------------
- میان مجموعه داستانهای «پایکوبی» و «بلبل حلبی» با یک سکوت ده ساله روبرو میشویم آقای کشاورز- اگر از آثار منتشر شده در مجلات صرف نظر کنیم. پایکوبی به جایزهی گردون ختم شد و بلبل حلبی به جایزهی نویسندگان و منتقدان مطبوعاتی و جایزهی کتاب سال اصفهان؛ اما بعد از پایکوبی شاهد مکث طولانی شما بودیم و امروز حرف از انتشار مجموعه داستان «جادوگر جمع ما» و رمان « دلال بازار عزازیل» است. دلیل آن وقفه و به دنبالش این رویکرد تازه، که بیانگر نوعی تغییر نگاه هم انگار است، چه بوده است؟
نوشتن غیر حرفه ای کمترین نتیجه اش همین است که نوشتن داستان می ماند برای بعد از همه سگدو زدن های معمول زندگی روزمره تا اگر شد ساعتی وقت از عمر رو به تباهی بدزدی و بنشینی به نوشتن. ذهن هم باید یاری کند آن هم ذهنی که طی روز درگیر هزار مساله بوده غیر از ادبیات، غیر از تخیل برای نوشتن. در این نوع زیست به سامان رساندن « داستان خوب » کار چندان ساده ای نیست. داستان که می گویم منظورم ماجرا نویسی، کپی برداری، و شلخته نویسی نیست، داستانی است که بوی خون دل نویسنده را بدهد. البته منظورم این نیست که بگویم داستان های من در چنین جایگاهی قرار دارند. وسواسم رفتن به سمت نوشتنی این چنین است که می تواند یکی از دلایل کم نویسی ام باشد و باید آهسته اعتراف کنم که دلایل دیگرش هم همان تنبلی است.
- شما ظاهرا نسبت به نتایج و روند و شیوهی داوری یکی از جوایز انتقاداتی داشتید و اگر اشتباه نکنم به طور کلی نگران سلامت داوریها در جوایز ادبی بودید و تاثیر جریانهای پشت پرده. حتما معیارهای خاصی هم برای قضاوت داشتهاید؛ آن هم به عنوان نویسندهای که دو مجموعه داستانش با نظر مثبت داوران تعدادی از جوایز ادبی و برخی منتقدان روبرو شده است.
من پیشتر در یکی دو مصاحبه نظرم را در مورد جایزه بنیاد گلشیری گفته ام. که مهم ترین و معتبرترین جایزه ادبی این سالهاست. و شاید همین مهم بودن باعث شده که من یا دیگران نسبت به نوع داوری آن واکنش نشان دهیم. وگرنه می شد شانه بالا انداخت قیافه ای دموکرات منشانه گرفت و با لبخند ملیحی از کنار ماجرا گذشت و به قول گلشیری پچپچه ها را برد در پسله. ناگفته نماند کسانی که در این دوره جایزه بنیاد را بردند از نزدیکترین و عزیزترین دوستان من هستند.
- من مصاحبههای شما را بعد از جایزه گلشیری دنبال کردم و چون جواب سوالهایم را پیدا نکردم، تصمیم گرفتم از خود شما بپرسم. در یکی از گفتو گوها از تقسیم جایزه میان دور و بریها گفته بودید و در دیگری هم از شبهه برانگیز بودن نتایج؛ اما من با هیچ انتقاد مشخصی روبرو نشدم، یعنی متوجه نشدم که ضعفها در ساختار جایزه است یا در داوریها و معیارهای داوری- که به نوعی میتواند زیرمجموعه ای از ساختار جوایز هم باشد. به گمانم اتفاقا شما به عنوان کسی که صاحب نظر است در داستان و نشان داده که -به قول گلشیری- اهل ریا نیست و به جامعهای فراتر از یک جامعه قبیلهای میاندیشد، بیشتر میتوانید به برطرف شدن ضعفهای یک جایزه مهم کمک کنید تا من نوعی که ممکن است حرفهایم کلی و تکراری به نظر برسد. ضمن آنکه به دلیل همان مسالهای که خودتان به آن اشاره کردید، یعنی دوستی با برگزیدگان این جایزه، و همچنین برگزیده شدن مجموعه تان در دو جایزه ادبی دیگر، کسی نمیتواند تهمتی بر شما ببندد...
حتما شما مصاحبه ها ، مقالات و یادداشت های دیگران هم در این مورد خوانده اید . چه در سایت های ادبی و چه در روزنامه ها و مجلات . خب این می تواند کمک کند که اگر تهمتی هم باشد من شانه ام را از بار این تهمت خالی کنم وبگویم در این مورد تنها نیستم . موج انتقادی که راه افتاد بر خواسته از واقعیتی غیر قابل انکار بود . اما دلم نمی خواست که حرف من تعبیر شود به به توهین به کسی یا کسانی و یا نهادی ادبی. همان طور که اگر کسی از جایزه منتقدان مطبوعات و یا ادبی اصفهان انتقاد کند( به دلیل آنکه یکی از برندگان آن دو جایزه بودم ) هیچگاه چنین انتقادی را توهین به خودم نمی دانم . جایزه دادن و جایزه گرفتن در یک فضای ادبی اتفاق می افتد ، کسانی که در این فضا تنفس می کنند حق دارند که نسبت به چند و چون آن قضاوت کنند و نظر بدهند .
- فکر میکنم باید دربارهی دو مساله توضیح بدهم. اول اینکه من وکیل مدافع بنیاد گلشیری نیستم و اتفاقا نتایج این دوره هم – به جز یک بخشاش- به نظر و سلیقه من نزدیک نبودند. دبیر این جایزه و اعضای هیات امنا و... هم که متاسفانه میانهای با پاسخگویی به انتقادات و احتمالا اتهامات ندارند و ظاهرا به این صحبتها اهمیت نمیدهند- حتی اگر از طرف داوران جایزه هم باشد- و همینطور به آنهایی که این جایزه و اعتبارش برایشان مهم است. اصل این اتفاق هم که به دلیل گذشت زمان، شاید از نظر ژورنالیستی ارزش چندانی نداشته باشد؛ پس اصرار من برای پرداختن به این ماجرا فقط تلاشی است برای رسیدن به یک نتیجه واحد و کلی و شاید هم جواب پرسشهایی که مدتی است درگیرم با آنها. ضمن اینکه به نظرم در این ماجرا مرز میان انتقاد و تخریب از بین رفت. مثلا فکر میکنم شما هم قبول داشته باشید که به میان کشیدن بحث تبانی میان داوران(آن هم از طرف کسی که خود یکی از اعضای هیات داوران است) انتقاد نیست و توهین به من مخاطب و شمای نویسنده است، همان طور که سکوت در مقابل چنین ادعایی هم. شاید دارم رویاپردازی میکنم، ولی میخواهم ببینم این بحث دموکراسی ادبی که همه حرفش را میزنند و مساله پذیرفتن و احترام گذاشتن به نظرگاه حاکم بر یک جایزه و خط مشی آن، کجا باید خودش را نشان بدهد و اصلا در دورانی که با تعدد جوایز ادبی مواجهیم، این نتیجه داوری یک جایزه است که موفق یا ناموفق بودن آن را مشخص میکند و به «بودن» و اعتبارش معنی میدهد یا چیزهای دیگر؟ شما با مطرح شدن کتابهای متفاوت در جوایز متعدد ادبی موافق نیستید آقای کشاورز؟
ولی من مدافع بنیاد گلشیری هستم . یعنی به عنوان کسی که سایه دستی در کار داستان دارد ، نمی توانم و نباید هم مخالف بنیادی باشم که به نام نامی یکی از پرافتخارترین داستان نویس های ما مزین شده است . پس باید مرزبندی کرد بین نوع داوری و خود بنیاد به عنوان مرکزی برای رشد و اعتلای داستان نویسی ما . گفتن از داوری هم به علت فاصله زمانی و همچنین حرف ها و مصاحبه های پیشین من و دیگران به نظرم مسئله را لوث می کند و می شود تف سربالا .
اما مسئله این است که داوری بدون نقد ، بدون پاسخ گویی مستدل ، نه در این جایزه ، در هر جایزه دیگری نیز می تواند سوال برانگیز باشد . هر نوع ارزش گذاری برای هر پدیده ای نوعی مسئولیت پذیری است و لاجرم نوعی پاسخ گویی می طلبد . بی شک ارزش هر جایزه ای را نوع داوری آن تعیین می کند یا به عبارتی نوع مسئولیت پذیری داوران آن . و حرف آخر اینکه جایزه های متفاوت با دیدگاه های متفاوت حتما آثار متفاوتی را انتخاب خواهند کرد اما در هر صورت داوران نمی توانند بدون دلیل شانه از مسئولیتی که پذیرفتند خالی کنند .
- یکی از ویژگیهای تعدادی از داستانهای مجموعهی بلبل حلبی، حضور مولفهها و عناصر روستا در کنار شهری است که شاید بشود تحمیلی به حسابش آورد. ما با فضا و شخصیتهایی مواجهیم که ظاهرا در برخورد با پدیدهای به اسم شهر، دچار بهت شدهاند و هنوز به زندگی شهری و اصولش خو نگرفتهاند . این طور نیست؟
شما از کدام شهر حرف می زنید ؟ شاخص ترین شهر بنا به تعریف مدرن و امروزیش برای ما ایرانی ها شهر تهران است که حدود سیصد سال پیش دهی بوده البته خوش آب و هوا، و از نظر مکانی سخت مورد علاقه آقا محمد خان قاجار؛ کسی که بنیاد این شهر را گذاشت و آن را به پایتختی برگزید. شخصیتی که ترکیبی بود از شقاوت بدوی، سرکشی ایلیاتی و قشری گری مذهبی. او و بازماندگانش به پشتوانه استبداد قجری مالیات سراسر ایران را گرفتند و ریختند توی پایتخت. و پشت بند اش سیل گرسنه ها مثل قطار مورچه راه افتادند سمت پایتخت در حال ظهور تا شاید دانه ای از قوت به یغما رفته شان را پس بگیرند. ثروت انباشته شده در قالب کاخ ها و ساختمان ها و خیابان ها سر برآورد و شهر استخوان ترکاند. مشروطه آمد و پدیده های مدرنیسم و هجوم مورچه ها ادامه یافت. طبقه تحصیل کرده و روشنفکر شکل گرفت مثل جزیره ای در دریای مهاجران سنت زده ی حاشیه نشین. این آب فقط برای سر تهران گرم نشد ، دیگر شهرهای ایران هم همین طور و حالا به یمن چهارتا تیر چراغ برق، چندصد متری آسفالت و چند شاخه لوله ی آب آشامیدنی، تا دلتان بخواهد صاحب « شهر» شده ایم. ظاهرا چاره ی دیگری نیست برای جوامع در حال توسعه. یک پروسه ی گذار است، پروسه ای پر از آدم های بهت زده، مثل کودکی گمشده در بزرگراه.
- فکر میکنم می توانیم ادعا کنیم که داستانهای مجموعه بلبل حلبی کم و بیش از ساختاری شبیه کوه یخ برخوردارند و در چنین ساختاری درک و برداشت ما از مفهوم فاجعه و نقش و جایگاه آن در داستان، نقش مهمی دارد. فاجعه در مجموعه بلبل حلبی به تعبیر محمد کشاورز چیست؟ رویارویی ناگهانی شخصیتها با واقعیتی تکان دهنده، یا سرگردانی میان واقعیت و رویا و حقیقت و توهم که بیشتر آدمهای این مجموعه ظاهرا میانشان سرگردانند؟
در این داستان ها فاجعه به شکل های مختلف اتفاق می افتد. فاجعه گاه به صورت تلاش نافرجام مداحی قاتل برای سوگواری در مجلس ترحیم مقتول و گاه به صورت تکاپوی جانکاه پیرمردی مالیخولیایی برای جعل تاریخ خانواده معشوق جوان و گاه خیلی ساده در مواجهه زنی پس از بازگشت از سفری چند روزه در جستجوی جای خالی خویش در خانه که نمی یابد . آنچه هراس انگیز است ، همزیستی مسالمت آمیز زندگی و فاجعه است گاه درپس و پشت حرکتی ساده می توان فاجعه ای را دید و فکر نمی کنید که همین بازی هولناک گاهی مرز میان واقعیت و رویا را برای ما یا حداقل آدم های جهان داستانی مجموعه " بلبل حلبی " مخدوش می کنند ؟ و این خود شروع فاجعه دیگری است .
- اتفاقی که میتوانست برای مجموعه داستان بلبل حلبی بیافتد و فارغ ار مضامین بعضا بکر داستانها، کتاب را به مجموعهای از داستانهای رئالیستی ( از نوع اجتماعیاش) بدل کند و نهایتا چند نمونه خوب از این دسته را پیش رویمان بگذارد، با از میان برداشته شدن مرز واقعیت و تخیل، و شکل گرفتن جنبههای استعاری در داستان- که برخلاف بعضی داستانها استعاره به عنصری تحمیلی در داستان بدل نمی شود، جنبه دیگری مییابد و به نظرم مجموعه را چند پله بالاتر میبرد. دوست دارم بدانم این موضوع طرحی از پیش تعیین شده بود در جهت رسیدن به ساختاری متفاوت یا اصلا ناخودآگاه پا گرفت؟
رئالیسم به معنای مرسوم در جامعه ادبی ما گزارشی است خنثی یا مثلا جهت دار از واقعیت بیرونی . برای همین رئالیسم همیشه طعمه خوبی برای ایدئولوژی ها به ویژه چپ بوده است . تا آن را تخته بند خرده فرمایشات خود کند . در کشور ما هم رئالیسم حداقل در دهه چهل و اوایل دهه پنجاه چنین سرنوشتی داشت . اما نه آن سرنوشت قابل دوام بود و نه آن نوع رئالیسم . بادها خبر از تغییر فصل می دادند و کسانی که می خواستند ماندگار شوند و بنویسند ناچار به کشف سویه های دیگر رئالیسم بودند ، از جمله نسل جدید نویسندگان بر آمده در دهه شصت ، به خصوص شاگردان زنده یاد گلشیری که با تکیه بر توانایی و راهنمایی استاد موفق به یافتن سویه ها و امکانات دیگری ازرئالیسم شدند و بازتاب آن را در بسیاری از آثار ارزشمندشان می بینیم . می بینید که رئالیسم آنقدر امکانات دارد که هر نویسنده ای را وسوسه می کند که به جستجوی وجوه نامکشوف آن بپردازد . اما تلاش من این است که رئالیسم لااقل سکوی پرش کارم باشد . اما مقصد بی شک چیزی است فراتر از واقعیت موجود یا حتی دلخواه . کار من با رئالیسم نوعی بازی است . نوعی مرزشکنی یا پا بر لبه واقعیت داشتن و دست بردن به درون جهان تاریک وهم . یا به تعبیر شاعر و منتقد معاصر ، شاپور جورکش ، " تلاش برای کشف جادوی رئالیسم " *
* شاپور جورکش ، جمع خوانی در برزخ ، ریز خوانی بلبل حلبی ، فصل نامه خوانش
-------------------------------------------------------------------
منتشر شده در روزنامه اعتماد مورخ 10 اردیبهشت 86
لينکده
- عاشق شدی بیا
گفتوگویی منتشر نشده با خسرو شکیبایی- هفتهنامه اعتماد
- میخواهم گوشتان را بكشم آقای شكیبایی!
منصور ضابطیان
- خداحافظ...
spotlight
- هر داستانی که ارزش گفتن دارد داستان یک دختر است
کوتاه دربارهی Once- غلاف تمام فلزی
- داستانهای ۸۶ به روایت احمد غلامی
بخش دوم- خوابگرد
- از چهاردهسالگی میترسم...
سومین مجموعه داستان حسن محمودی در راه است

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)
نظرها
کاش چنین حجمی از مصاحبه صرف سوالاتی نمی شد که آقای کشاورز با جوابای سربالا و محافظه کارانه عملن اونا رو بی جواب گذاشتن!منظورم سوالای مربوط به جوایز ادبیه.
هما | May 1, 2007 12:43 AM
"او همیشه برای من سرمنشاء عقلی بزرگ بوده است. من نمی دانم در این دنیا چه خواهم کرد اگر کسی مثل سید حسین نصر در بین ما نباشد. از چه کسی باید سؤالات خودم را بپرسم. "
Prof. Aisha Gouvenor
آیین گرامی داشت پروفسور سید حسین نصر. فیلسوف و اسلام شناس معاصر.از 1۸ فروردین ماه تا ۳۱ خرداد ماه 1386 .
هر شب از ساعت 22.40 تا 23
در برنامه رادیویی "دارالفنون"
از رادیو تهران، صدای پایتخت .اف ام رديف ۹۵ . با حضور فلاسفه، اندیشمندان بزرگ جهان و همراهی پروفسور سید حسین نصر .
در آیین گرامی داشت استاد نصر، او و اندیشه هایش را می شنویم . ممنون می شوم اگر همیاری کنید و جهت اطلاع رسانی به دوستان و مخاطبان عزیزتان به این صفحه لینک بدهید
hosseini | May 1, 2007 3:02 AM
نمی دونم چرا خیلی ها از نوشته های آقای کشاورز خوششون می یاد ولی من بعد از خوندن بلبل حلبی تصمیم گرفتم دیگه از ایشون کتاب نخونم!
خران دو عالم | May 1, 2007 4:05 PM
سلام. من هنوز مطلبتون رو نخوندم اما يه جوري ذوق زده شدم وقتي كامنت آدم وبلاگ نويس سختگير و قهاري رو ديدم كه عكس من براش جذاب بوده. لينك شما در وبلاگ lastshut گذاشته شده.
پدرام: نفرمایید... شما لطف دارید.
مهنازميناوند | May 2, 2007 8:10 AM
salam pedram.mikhastam khahesh konam emsal ham vaghti namayeshgah ketab rafti kotob pishnahadit,ya ketabaee ke kharidi ro ba esme entesharatish benevisi......mamnon.
پدرام: راستش امسال احتمالا نمایشگاه نمیروم، ولی اگر رفتم به روی چشم!
sara | May 2, 2007 3:11 PM