« بازهم «...» | صفحهی اصلی | در ستایش دون ژوانیسم! »
همینجوری!
لابد برای شما هم پیش آمده، که مثلا یک روز به خودتان بیایید و حس کنید که زمین و زمان به صورت گروهی مشغول معاشقه با شما هستند، هیچ کس در این خرابشده قدر شما را نمیداند و به کارهای درخشانی که برای مردم انجام دادهاید توجه نمیکند، در تمام این سالها فقط عمرتان را تلف کردهاید، بیدلیل از زندگی با ارزشتان برای جامعهی بیارزشتان گذشتهاید و مشتی [...] و [...] و [...] دورهتان کردهاند.
کسانی را میشناسم که فکر میکنند با امضا گرفتن از مردم و نوشتن نامه و... میتوانند به خواستههایشان برسند، بعضیها هم هستند که خیال میکنند با جمع شدن در یکی از پارکهای شهر و آواز خواندن یا مثلا قدم زدن در یکی از میدانهای اصلی شهر به رویاهایشان میرسند. بعضیها برای روزنامهها یادداشتهای بلند و کوتاه مینویسند و دلشان به خط خطیهای روزانهشان خوش است و بعضیها چپ و راست به سوالهای خبرنگاران BBC و AP جواب میدهند و از دیدن تصویر خودشان در تلویزیون ذوق میکنند. از هر دستهای که باشید، این جملهها به گمانم برایتان جالب خواهد بود؛ هرچه باشد همه به زنگ تفریح احتیاج دارند:
1. بچهها فکر کنم ته کوچه دارند تیزَر میسازند.
2. من میرم فالِکس چایی رو پر کنم.
3. یک بار دیگه این یارو بره رو اعصابم با یک «کاتا پرنده» لهش میکنم.
4. ما رو سکهی رو یخ نکن مهندس ( ترکیبی است از سنگ رو یخ و سکهی یک پول کردن)
5. یک «رمان» داری بدی من ببندم رو این جعبه؟ (روبان؟)
6. این افکار «زائدهی» یک فکر بیمار است.
7. اگر دست اینها باشه که میگن زنها باید «دوبنده» بزنند به صورتشون.
8. طرف «سگ خانه به دوش» اینجا است. ( سگ خانه زاد؟)
9. کاشی به از هیچی
10. مگه «خمره» است که دو روزه تموم بشه؟ (خم رنگرزی)
11. «سر پل ذهاب» باید جواب پس بدیم مهندس ( سر پل صراط؟)
12. مرتیکه عفت کلام تو رفتارش نداره!
13. دو ساعت تموم داشت «هرهر» گریه میکرد.
14. تو یک لَمپُن به تمام معنایی. (lampon )
و غیره...
تذکر: این جملهها در این چند ماه دست کم سه بار تکرار شدهاند و دو عزیزی که این جملهها را گفتهاند:
ساعت هفت و نیم صبح کارت میزنند و هشت شب از شرکت میروند بیرون، مرد زندگیاند و به آسایش خانوادههایشان اهمیت میدهند، فقط صفحات ورزشی و حوادث روزنامه را میخوانند، فقط یک بار در عمرشان به نمایشگاه کتاب رفتهاند، فقط یک بار در انتخابات ریاست جمهوری شرکت کردهاند، روی پاسپورتشان هرسال دوبار مهر ورود و خروج میخورد، در بهترین نقاط تهران زندگی میکنند و از یکی از بهترین دانشگاههای ایران فارغالتحصیل شدهاند؛ یکی مهندس عمران است و دیگری مهندس مکانیک...
همین دیگر! زنگ تفریح تمام شد. حالا برگردید سرکارتان...
لينکده
- تداوم چند خط خون
کوتاه، دربارهی مجموعه داستان رگبار
- ادبیات، دینامیت نیست
محمد حسینی
- نامزدهای نهایی جایزهی مهرگان معرفی شدند
ایسنا
- شما هم کتاب گرفتار دارید؟
حسن محمودی- روزنامهی فرهیختگان
- هر صدای ادبی یک دنیای منحصر به فرد است.
داوود غفارزادگان

![hamidreza [dot] com](http://www.natoor.com/images/template/hamidreza.gif)
نظرها
عالی بود :)) دارم هقهق میخندم جدی :))))
قصههای عامهپسند | April 10, 2007 11:15 PM
اکشال نداره داداش! سخت نگیر ;))
روزهای بی خاطره | April 10, 2007 11:49 PM
خیلی ردیف بود،خیلی!
خداییش خیلی چسبید!دستت درست!
هما | April 11, 2007 2:33 AM
از شخصیتهایی کاملاً مشابه :
- بوی عیدی بوی توپ ... بوی تند سبزی پلو ماهی وسط سفره نو.( از متن یکی از ایمیلهای فراوان نوروزی)
-استعمال مکرر کلمه مزعبل به عنوانن ترکیبی مجعول از مزخرف و خزعبل
Anonymous | April 11, 2007 9:28 AM
سلام آقای مهندس
خوب همکارامون را سکه رو یخ کردین
بابا اینطوری که همه می فهمن همکارای ما عفت کلام تو رفتارشون ندارن
در هر صورت ما که کلی خندیدیم.خوش باشین
پدرام: خانم مهندس شما هم...؟ :) شناسایی شدیم رفت!
ن.ایوبی | April 12, 2007 2:36 PM
پسر تو الماسي ...البته فعلا تا همين پستي كه ما مطالعه كرديم هاااا
دكتر عباس پارتيزان | April 12, 2007 2:52 PM
مث سيريش چِسبيد!
ب . بحرانی | April 14, 2007 3:06 AM
و همچنین "خیلی محفوظ به حیا" ست
Anonymous | April 17, 2007 5:25 PM
شاهکار بود!! :))))
فروغ | April 17, 2007 10:48 PM
اتفاقاَ یکی از همکارای من که دست بر قضا آقای مهندسه وقتی می خواد بگه هر ننه قمری می تونه این کار و بکنه میگه :هر ننه من غریبمی که میتونه این کار و بکنه .تا حالا صد بار بهش تذکر دادم ولی درست بشو نیست.
مهتاب مفخم | April 20, 2007 6:24 PM
عالی بود
همه فکر می کنند قشر تحصیل کرده... درصورتی که خیلی از فارغ التحصیلها...
دیگه اینکه آینده این مملکت چی می خواد بشه رو الله اکبر(الله اعلم؟!)
مهدی استاداحمد | April 26, 2007 12:24 AM
هه هه !.. البته من از آخرین پست وبلاگت وارد شدم و هم از اینجا سر درآوردم و هم از حکمت جملات قصار شما !... راستی چرا کامنت دونی را بستی ؟.. پیش به سوی دیکتاتوری و مونولوگ ؟! .. (:o)
روشنک | September 12, 2008 1:37 AM
لطفاً به آخرین پست وبلاگم سر بزنید و در صورت تمایل به پرسشی که مطرح کرده ام پاسخ دهید . کمک بزرگی می کنید . مرسی .. :)
روشنک | September 12, 2008 3:21 PM